آقا محمدصدراآقا محمدصدرا، تا این لحظه: 12 سال و 4 ماه و 3 روز سن داره
آقا محمدسیناآقا محمدسینا، تا این لحظه: 7 سال و 11 ماه و 19 روز سن داره

قند عسل های مامان

پارک ملت با فاطمه کوچولو..

امروز با خاله عاطفه قرار گذاشتم تا بعد مدتها همدیگرو ببینیم و قرار شد بریم پارک ملت تا شما کوچولوها بازی کنید. ولی اولش که رسیدیم بارون تندی گرفت و وسایل بازی خیس شده بود که با خاله مجبور شدیم وسایل پارک بازی که شما میخواستید استفاده کنید، رو خشک کنیم . شما با فاطمه خیلی خوب بازی کردی و کلی بهت خوش گذشت. توی پارک برای اولین بار سوار النگ کلنگ شدی و مثل جرج توی کارتون پپاپیگ میگفتی (سی سول) و اول یکی از شعرای پپا رو برای خودت میخوندی. ممنون خاله محبوبه جون که اینقدر پایه ای و با من و جوجه کوچولو میای بیرون. به ما که خیلی خوش میگذره، امیدوارم تو هم دوست داشته باشی... ...
19 ارديبهشت 1395

محمدصدرا و آقاجون

محمدصدرا آقاجوناشو خیلی دوست داره و ترجیح میده با آقاجونا بازی کنه. مخصوصا که بحث مهم ددر هم پیش بیاد. اینکه بدون هیچ همراهی سوار ماشین آقاجونا میشه و با هم میرن بیرون و آقاجونا از آرامشش توی ماشین خیلی راضین تا بازی با آقاجونا و تحویل گرفتنشون و... عکس های هنری آقاجون از محمدصدرا آقاجون و محمدصدرا در حال جمع کردن سبزی   ...
19 ارديبهشت 1395

بچه گربه های کوچولوی ناز

چند وقتی هست که یک گربه ناقلا اومده توی تراس خونه و چهار تا بچه گربه کوچولو ( محمدصدرا جون بهشون میگه بچه مـُـو)به دنیا آورده. من و محمدصدرا مدام میریم پشت پنجره و بدون سر و صدا بچه گربه های کوچولو رو نگاه میکنیم آخه اگه مامانشون بفهمه خیلی ناراحت میشه و برامون شاخ و شونه میکشه.... البته از وقتی که چند بار بهشون غذا دادیم باهمون دوست شده و کمتر عصبانی میشه. خدایی خیلی با نمک و نازن . ...
18 ارديبهشت 1395

محمدصدرا در باغ

صبح وقتی با باباجون از نونوایی و پیاده روی بر میگشتی، آقاجون بابا رو توی پیلوت دیده بودی  و آقاجون به شما گفته بودن که باهشون بری باغ و شما هم از خدا خواسته دیگه داد و بیداد که من و آده و مادِدِه ، باغ یعنی من با آقاجون و مامانی برم باغ. خلاصه آقاجون شما و معین کوچولو رو بردن و قرار شد ما و عمو رضا و مامان معین بعدا بریم. که توی فاصله ای که ما دیر تر رسیدیم شما کلی توی باغ بازی کرده بودی. وقتی ما اومدیم من و شما و معین رفتیم دوچرخه بازی و چوب جمع کردیم . سری بعد رفتیم دنبال خونه مورچه ها و کلی خونه پیدا کردیم و انواع مختلف مورچه ها رو شما دیدی. خاک بازی و کامیون بازی و گردش بین درختا و کلی تفریح دیگه از کارای شما توی باغ بود. شب امین آق...
17 ارديبهشت 1395

محمدصدرا و مامان بزرگ و بابای بزرگ

محمدصدرا مامان بزرگ و بابابزرگ منو خیلی دوست داره و خیلی بامزه اسمشون رو میگه، طوریکه همه دوست دارن همش تکرار کنه. یه روز که مامان بزرگ و بابابزرگ خونه آقاجون بودند، رفتیم اونجا و محمدصدرا همش دوست داشت با مامان بزرگ و بابا بزرگ بره راه بره و بازی کنه و جالب تر اینکه وقتی همه بودند فقط به اونا میگفت تا دستش رو بگیرن و باهش بازی کنن. یه روزم محمدصدرا با آقاجون رفته بود خونه بابا بزرگ که بابابزرگ میگفتن منو میبرد توی آشپزخونه و جای خوراکی ها رو نشون میداده و برای خوش میوه میاورده. تازه محمدصدرا میدونه مامان بزرگ براش از کجا شکلات و آجیل میارن و یکروز منو برده بود توی اتاق مامان بزرگ و همش میگفت آککه یعنی شکلات و منم نمیدونستم چی میخواد که دیدم...
16 ارديبهشت 1395

تولدت مبارک عشقم...

بارش مهر و شعر، مرد اردیبهشتی من، تولدت هزار بار مبارک وجود تو تنها هدیه گرانبهایی بود که خداوند من را لایق آن دانست و هدیه من به تو نازنین قلب عاشقی است که فقط برای تو میتپد عاشقانه و صادقانه دوستت دارم و سالروز تولدت را تبریک میگوییم برای تولد بابامهدی جون کیک درست کردیم و با محمدصدرا تزیینش کردیم همراه ژله آناناس و یک جشن کوچولوی سه نفره گرفتیم ...
15 ارديبهشت 1395