آقا محمدصدراآقا محمدصدرا، تا این لحظه: 12 سال و 4 ماه و 2 روز سن داره
آقا محمدسیناآقا محمدسینا، تا این لحظه: 7 سال و 11 ماه و 18 روز سن داره

قند عسل های مامان

خوراکی های مورد علاقه محمدصدرا

گل پسر مامان علاوه بر میوه که خیلی دوست داره مخصوصا توت فرنگی، خربزه و هندوانه، عاشق پسته و تخمه و نخود کشمش هستی و همیشه ظرف خوراکی هات شامل کیک یا بیسکوییت، میوه، پاستیل، نخود وتخمه پوست شده و... همراهته. اصلا یه قسمت کابینت رو خالی کردم و خوراکی هات رو اونجا گذاشتم که میری اونجا و میگی به به وخوراکی مورد علاقه ات رو انتخاب میکنی . به ژله خیلی علاقه داری و مامان برات ژله های خوشمزه درست میکنه. کیکای مامان رو هم خیلی دوست داری و با اشتها میخوریشون. برای صبحانه معمولا برات نون پنیر و کره یا کره و عسل و یا سرشیر درست می کنم و بعدش یا سرلاک یا فرنی می خوری. برات کلی آبمیوه مثل آب پرتقال، هویچ ،طالبی، سیب  و... هم میگیرم که معمولا علاقه ند...
12 مهر 1394

عید غدیر

عید غدیر امسال رفتیم خونه خاله سعیده و عمو محمد. اولش شما خوابیده بودی و وقتی بیدار شدی کلی غریبی کردی. شانسمون همسایه عمو هم سید بود و یه آش خوشمزه آورد که دور هم خوردیم. عمو محمد و خاله کلی با شما بازی کردن و همش بهت خوراکی های خوشمزه میدادن مخصوصا شکلات پاستیلی ها رو که خیلی دوست داشتی. بعدش رفتیم خونه آقاجون مامان که دایی مهدی هم اونجا بود و همه با هم رفتیم طرقبه، باغ امام رضا و اونجا باباجون و دایی مهدی یه مرغ خوشمزه برامون درست کردن.اونجا با دایی امیر محمد و نی نی های دایی مهدی کلی بازی کردیو با خاله و بقیه رفتی سوار اسباب بازی های پارکش شدی و حسابی بازی کردی. پی نوشت : من از این باغ امام رضا(ع) که قبلا اردوگاه آموزش و پرورش بود،...
10 مهر 1394

بازی ها و علائق جدید محمدصدرا

کتاب خوندن حرفه ای تر: گل پسرم همش کتابا رو میاری میزاری جلوم تا برات بخونم یا عکساشو بهت نشون بدم. خیلی هم دوست داری ازت بپرسم مثلا اسم اون حیووان چیه یا چه صدایی داره... الان دیگه مجبورم هر جا میرم براش چند تا کتاب و جورچین و وسایل نقاشی بردارم، آخه خیلی دوستشون داره... لگو بازی:                     بازی با جورچین حیوانات: بازی با حیوانات مگنت: بازی با تخته دوطرفه: خمیر بازی:                 نقاشی با مداد شمعی و رنگی و ماژیک:   ...
8 مهر 1394

عید قربان و دور همی با خانواده مامان

عید قربان همه خانواده مامان یعنی خانواده آقاجون، مامان بزرگ و بابابزرگ ، خ انواده خاله اعظم و دایی مهدی خونه آقاجون جمع بودیم و ناهار رو دور هم خوردیم و کلی بازی کردیم. آقایون فوتبال و خانوما حرف زدن و دوچرخه سواری و عکاسی و.... تا غروب خونه آقاجون بودیم و با کاظم و الیکا اومدیم خونه مون. اونجا کلی هندوانه و شیرینی خوردیم و  بهمون خیلی خوش گذشت.       ...
2 مهر 1394

خرید

امروز برای خرید ویتامین ها و سرلاک و میوه میخواستیم بریم بیرون که محمدجواد هم گفت میخواد برای خودش سرلاک بخره، آخه خیلی دوست داره و حسابی هوس کرده بود. وقتی به داروخونه رسیدیم خریدامون رو انجام دادیم و محمدجواد هم بین مدلهای سرلاک یکی رو انتخاب کرد... بعدش رفتیم میوه فروشی و کلی شیطونی کردین و بعد شما رفتیم مغازه سی دی فروشی تا محمدجواد خرید کنه. خلاصه خیلی خوش گذشت. کلا با بابا جون زیاد میایم بیرون و برای شما به به و میوه و... میخریم و موقع برگشتن هم حتما سری به پارک می زنیم و سرسره بازی می کنی ... یه شب هم با باباجون رفتیم چهارراه مخابرات و بعد از دیدن اجرای سرود دانش آموزان به مناسبت هفته دفاع مقدس،از اونجا برات لباسای خیلی خوشگلی خ...
31 شهريور 1394

زیارت امام رضا(ع)

با آقاجون و مامانی و عمو حسن و محمدجواد رفتیم روز جمعه رفتیم حرم .چون بعد نماز بود حرم تقریبا خلوت بود و بعد زیارت، رفتیم نماز بخونیم که شما طبق معمول یه جامُهری نزدیک پیدا کردی و مُهر بازی رو شروع کردی. بعدش رفتیم آب بازی که یکم سرد بود ولی به زحمت از کنار حوض آوردیمت این ور. یه خادمی هم بهت گیر داده بود و میترسید بیفتی توی آب.                       ...
27 شهريور 1394

بهداشت و چکاپ 15 ماهگی

25 شهریور شما 15 ماهه شدی و برای چکاپ باید می بردمت مرکز بهداشت. برای همین سوار سه چرخه ات کردمت و با هم تا مرکز بهداشت پیاده روی کردیم. البته مسیرش خیلی طولانی بود. موقع رسیدن مثل همیشه اولش خوشحال بودی تا وقتی گذاشتمت روی وزنه و بعد گریه تا زمانیکه مسئول مرکز بهت قطره آهن و مولتی ویتامین دادن و چند تا بروشور که ساکت شدی و عکس نی نی های روش رو دیدی. موقع برگشتن خیلی خوابت میومد و با هم شعر می خوندیم که دیدم دیگه جوابم رو نمیدی و خوابت برده روی سه چرخه برای همین بغلت کردم و با دست دیگه سه چرخه ات رو میاوردم،خیلی سخت بود. که یه خانم مهربونی با نی نی اش کنارمون  ایستاد و ما رو سوار ماشینشون کردن و تا سر کوچه خونه آوردن. من این جور کمک های...
25 شهريور 1394