آقا محمدصدراآقا محمدصدرا، تا این لحظه: 12 سال و 4 ماه و 5 روز سن داره
آقا محمدسیناآقا محمدسینا، تا این لحظه: 7 سال و 11 ماه و 21 روز سن داره

قند عسل های مامان

بهداشت و چکاپ های مختلف

گل پسر مامان شما برای چکاپ هم بهداشت میری و هم پیش دکتر های مهربون که البته اصلا دکتر و معاینه و... رو دوست نداری. پیش دکتر محسن زاده بردمت و اینقدر گریه میکردی موقع معاینه و وزن کردن که دکتر برات دو سه تا اسباب بازی آورد  که میکی موسش رو خیلی دوست داشتی و جغجغه رو هم که پس نمیدادی.موقع معاینه هم متر دکتر رو گرفته بودی نمیذاشتی کارش رو بکنه. دکتر سخایی رو چون خانوم مهربونیه خیلی دوست داری اما تا وقتی که  با شما صحبت میکنه و وای به زمانی که بخواد شما رو معاینه کنه دادو بیداد و گریه اما همین که بلندت میکنیم کرکر میخندی و از در و دیوار بالا میری و دوست داری اسباب بازی های توی مطب مخصوصا عروسک دختر رو از روی دیوار  بکنی و برداری.&...
23 بهمن 1393

شلوغ بازی موقع غذا خوردن

عزیز دلم موقع غذا خوردن کل شیطنت هات یادت میاد و دوست داری بازی کنی. غذا ها رو میریزی روی زمین یا پخش میکنی یا می مالی به دور و برت هر کاری بجز خوردن.میوه مخصوصا موز خیلی دوست داری و سوپ و فرنی هایی که برات آماده میکنم رو میخوری. دیگه توی برنامه غذایی بر ای شب پوره سیب زمینی و کدو داریم با روغن زیتون، و غذای سفره بعنوان ناهار و شام هم جدا میخوری. سرلاک رو همراه یک قاشق شیرخشک دوست داری و البته طعم های جدید و چیزهای جدید رو هم میخوای تجربه کنی. ...
23 دی 1393

شیطونی ها و کارهای محمد صدرا در شش ماهگی و هفت ماهگی

خوردن شصت دست: پسر نازم اینقدر ناز انگشت شصت دستت رو میزاری دهنت و می مکی که خدا میدونه. دل مامان رو می بری... خواب شبانه:شبا توی خواب اینقدر وول میخوری یا اگه گرمت باشه بیدار میشی و میری یک جای خنک پیدا میکنی و می خوابی، یک شب از کنار کتابخونه برداشتمت و توی رختخوابت خوابوندمت یک شب از کنار مبل ها که خنک تره و از زیر در باد سرد میاد یا یه شب روی لب تاپ بابا جون خوابیدی چون خنکه! قربونت برم که مثل من نه تحمل گرما داری و نه تحمل سرما!! بالا رفتن از نردبون کمدت: پسرم اینقدر شیطونی که از نردبون کمدت با کمک باباجون بالا میری !! وای از دست موش کوچولوی مامان...     ...
23 دی 1393

علاقه به تلویزیون، کنترل و گوشی تلفن و البته شمشاد

پسر نازم شما برنامه های تلویزیون رو بیشتراز چند دقیقه دوست نداری ولی یک روز صبح با هم خاله شادونه دیدیم که شما از بچه های توی برنامه خوشت میومد و البته برفک تلویزیون رو هم دوست داری و موقع نشون دادن برفک دوست داری بری بگیریشون و همش سر و صدا میکنی. تازگی ها تلویزیون برنامه شمشاد رو پخش میکنه که شما وقتی آهنگش شروع میشه میخکوب تلویزیون میشی و دیگه به چیزی توجه نمیکنی. مامان آهنگش رو برات ضبط کرد که جدیدا شما با این آهنگ میخوابی نفسم.. این آهنگو  به خاله و دایی هم دادم تا خونه اونا راحت تر بخوابی.                 ...
15 دی 1393

موندن پیش مامانی ها و آقاجونا

گل مامان از وقتی میرم سرکار شما صبحها از ساعت 8 تا 13 پیش مامانی ها هستی و خیال من از بابت شما راحته چون میدونم اونها اگه بیشتر از من شما رو دوست نداشته باشن کمتر نیست!! البته رابطه ات با هر دو مامانی خدارو شکر خوبه و دوسشون داری و اذیت نشدی نازنین مامان. برنامه ما شده اینکه از ساعت 6 صبح بیدار میشی و شب قبلم که 10 بار مامان رو بیدار کردی واسه همین خسته ای و پیش مامانی ها یکم (تقریبا 2 ساعت) میخوابی که این خیال منو راحت تر کرده که مامانی جونی ها رو کمتر اذیت میکنی... آقاجون مامان هم زحمت میکشن باوجودیکه مدرسه مامان خیلی نزدیکه ولی صبح و ظهر میان دنبال مامان تا پسر کوچولوی من بیشتر پیشم باشه. از ساعت یک که من میام هم دوست داری باهم بازی...
25 آذر 1393

سرکار رفتن مامان و واکسن 6 ماهگی

مامان از 3 روز قبل از شش ماهگی شما اومد مدرسه و کارش رو شروع کرد. نینی های مدرسه مامان، اول از همه سراغ گل پسر منو گرفتند و همش احوال شما رو می پرسن.... خیلی هاشون میگن دلشون واست تنگ شده!! آخه شما رو دیدن مامان سه شنبه ها تعطیلی داره و با پسرم اگه هوا خوب باشه میریم ددر ... البته اولین تعطیلی مامان رو با گل پسرم رفتیم و واکسن 6 ماهگی ات رو زدیم. این واکسن رو با آقاجون و مامانی مامان زدیم و شما یکم گریه کردی نفسم! تا چند روز هم اصلا پاتو تکون نمیدادی و نمیزاشتی اصلا کسی بهت نزدیک بشه البته بجز مامان... بعد از زدن واکسنت با آقاجون و مامانی رفتیم تا شما که ماشین سواری خیلی دوست داری دور بزنیم و دردت یادت بره و آقاجون برای اینکه پسر فوق ...
23 آذر 1393