آقا محمدصدراآقا محمدصدرا، تا این لحظه: 12 سال و 4 ماه و 5 روز سن داره
آقا محمدسیناآقا محمدسینا، تا این لحظه: 7 سال و 11 ماه و 21 روز سن داره

قند عسل های مامان

سرما خوردگی محمدصدرا

اول سه ماهگیت برای اولین بار سرماخوردی عزیزم. خیلی مظلوم شده بودی ، بردیمت دکتر و یه سری دارو گرفتیم. بعد از اون بابا و مامان بیشتر حواسشون به شما هست تا لباس گرم بپوشی، سرد و گرم نشی و پیش افراد سرماخورده نری! . اون موقع (شهریور) خیلی ها سرما خورده بودن و هوای مشهد هم خیلی آلوده بود
18 مهر 1393

تولد معین جون

امروز تولد پسر عموی محمدصدرا، آقا معین جون بود. جشن تولد شلوغ بود و از بزرگ ها تا بچه ها خیلی اومده بودن. محمد صدرا هم که اهل شلوغی و کنجکاویه، حسابی سرش گرم بود و بهش خوش گذشت. تا بیاد همه رو یه دور از زیر نظر بگذرونه حسابی وقت گذشته بود و حوصله اش هم سر نمی رفت. اونجا شام خوشمزه هم خوردیم و حسابی خندیدیم و بهمون خوش گذشت. محمدصدرا هم جداگانه یه کادوی کوچولو برای معین جون گرفته بود : یه حوله انگری بردز که خودش به معین جون دادش.ضمنا توی جشن تولد معین، محمدصدرا هم از چند تا از فامیل ها رونمایی گرفت! ...
18 مهر 1393

تخفیف محمدصدرا

امروز محمدصدرا بدون چونه زدن اولین تخفیفش رو گرفت. با همون خنده های نازت وقتی با بابا رفتی بودی توی مغازه CD فروشی، آقای فروشنده از شما خیلی خوشش اومد و شما هم متقابلا خودنمایی کردی و خندیدی! . آقا هم به بابا یه تخفیف باحال داد. توی مغازه هم که حسابی کنجکاو بودی و چون طرح و رنگ CD های متنوع و برات جذاب بود حسابی ورندازشون کردی و حواست به اونها بود.             ...
18 مهر 1393

یا ضامن آهو!

پسرم رفت حرم و با کالسکه اش اونجا چرخیده. اون جا دو تا خوردنی هم از خادم ها گرفت : یه خادم که صبحونه اش رو داد به محمد صدرا و یه خادم دیگه هم که یه شکلات داد به شما. راستی توی حرم هم خیلی شاد و سرحال بودی. راستی اونجا بهت از آب سقاخونه هم دادیم. چند تا عکس هم ازت گرفتیم               ...
18 مهر 1393

تماشای والیبال

فکر کنم محمدصدرا یه ورزشکار درست و حسابی بشه. وقتی بدنیا اومدی  که مصادف بود با شروع جام جهانی فوتبال و من هم وقتی بهت شیر می دادم و پیش بابا بودم فوتبال پخش می شد. خصوصا بازی های ایران. شبا هم که بابا به بهانه شما بیدار می موند و فوتبال ها رو نگاه می کرد.بعدش هم مسابقات جهانی والیبال که حسابی جذبشون می شدی. این آخر که واکنش هم نشون می دادی! کلا وقتی شبکه ورزش نگاه می کنیم خیلی به تلویزیون علاقمند میشی ...
18 مهر 1393

خطرناک شدی!

این که دستت رو میبردی توی دهنت و می خوردی ملچ و مولوچ، خیلی قشنگ بود و من حظ می بردم ولی بعد از اینکه یاد گرفتی با دستت هرچی سر راهت و دور و ورت می بینی چنگ بندازی و برداری، بردن دستات به سمت دهن خیلی خطرناک شده . به محضی که چیزی رو برمی داری، مستقیم می بریش سمت دهنت! خیلی باید مواظبت باشم                   ...
18 مهر 1393