تمرین دامادی!
محمدصدرا به دقت و با خوشتیپی زیاد در چند مراسم عروسی حضور پررنگی داشت گویی قصد تمرین دامادی دارد از الان، ضمنا کِیس های مختلفی نیز توسط مامان در نظرگرفته شد. به دلیل خوشتیپی زیاد و جلوگیری از حوادث احتمالی فقط همین عکس بدست ما رسید. ضمنا در یکی از مراسم توسط عروس نیز بوسیده شد. عروسی عمو سعید و خاله زهرا عروسی وحید پسرخاله بابا عروسی پسرعمو مامان * البته این کراوات آخر مراسم بخاطر زیاد کشیده شدن، زهوارش در رفته بود ...
عکسهای سه ماهگی به بهانه عمو حسن
عمو حسن رفته دانشگاه، رفته تهران، روزی که میخواست بره، من و محمد صدرا و بابا رفتیم ترمینال بدرقه عمو حسن. محمد صدرا از اتوبوس چشم برنمی داشت و فکر کنم دوست نداشت عمو حسن بره. کی بشه محمدصدرا تو بری دانشگاه !!!!! حالا عمو حسن درخواست عکس کرده از شما! نمی دونه که چقد شما شیرین شدی وگرنه تاب نمی آورد. شاید سر بزنه اینجا، به همین بهونه عکسهای سه ماهگیت رو اینجا می زارم. ...
بنایی آقاجون
آقا جون و مامانی پایین یه مقداری بنایی دارن. همین کافیه که وقتی صدای آقاجون رو میشونی دیگه بی تاب میشی و حتما باید ببرمت پیش پنجره تا ببینی و حرف بزنی و ادا دربیاری. البته فقط به دیدن آقاجون راضی نمیشی، و حتما باید بغلت کنن و باهات حرف بزنن تا آروم بشی وگرنه بیتابیت تموم نمیشه یه روز هم رفتی پیششون بنایی کمک ! ریسمون رو گرفته بود دستش و می کشید، توی این عکس بغل مامانی باباجونه و داره به حرفای آقاجون و عموحسین گوش میکنه! ...
پوشیدن بافتنی ها
خیلی حس خوبی بود که وقتی این چند روز که هوا سردتر شد شما اون بافتنی های مامان رو پوشیدی. بافتنی هایی که پارسال وقتی توی دل مامان بودی مامان برات می بافت . از وقتی اومدی داری به همه چی جون می دی محمد صدرا! همینجور که بزرگ میشی کم کم همه وسایلت که برای سیسمونی خریدیم داره معنا پیدا میکنه ...
کارهای جدید محمد صدرا
چنگ انداختن به عینک ها و درآوردن : ماشاله دورورت هم آدم عینکی زیاد هستی و حسابی حال می کنی دعوا کردن با صدای بلند : جدیدا اینکار رو انجام می دی فکر کنم یا ابزار وجود می کنی یا دعوا، احتمالا از مامانی مامان یادگرفتی ابووووووو : زبونت رو می ذاری پشت لبت و این صدا رو در می آری که این کار رو هم آقاجون بابا بهت یاد داده. قبل از این آقاجون بهت یادداده بود زبون درازی می کردی. جالب بود به محضی که آقاجون رو میدیدی براشون زبونتو در می آوردی و دلبری می کردی تا آقاجون باهات بازی کنن. مشت کردن و بازکردن دست خنده های قهقه ای و بلند بلند با مامان روی اپن هم که دستت رو میگریم "دَدو" می کنی و راه میری یه سری تلا...
می ریم مدرسه!
دل مامان حسابی برای مدرسه و بچه ها تنگ شده بود. بعد ازاینکه خاله هات این دست و اون دست کردن بیان خونه، مامان تصمیم گرفت بره مدرسه که هم معین رو برسونه و هم یادی از گذشته ها کنه و هم همکاراش رو ببینه. اول که رسیدیم رفتیم یه سر به خونه مادربزرگه (مامان عسل جون) زدیم. آخه من به اتاقش می گفتم خونه مادر بزرگه، از دیدن شما خیلی خوشحال شد و عسل رو هم صدا کرد بیاد شما رو ببینه. بعدش هم بقیه همکارا. هر کدوم یه چیزی به شما می گفتن، و شما هم که اونروز حسابی سرحال بودی و اِند خودنمایی!. رفتی بغل مدیر مدرسه و یه عالمه با خانم فغانی دردل می کردی و دل خانم فغانی رو بردی. اونم خیلی دوسِت داشت و می گفت شما خیلی مردونه ای! دوست جونای مامان خاله سارا و خ...










