تولد دوست بابا
تو این هفته دوباره شما به یه تولد دیگه دعوت شده بودی، تولد دوست بابایی : عمو محمد. خاله
سعیده کلی تدارک دیده بود تازه همش هم می خواست سوپرایز باشه . ما هم کادو رو ورداشتیم و همراه با شما رفتیم اونجا. که دو تا دوست جدید هم پیدا کردیم اونا هم فهمیدن شما تو دل مامانی هستی، آقا محمدصدرا. چون خاله سعیده همون اول گفت کسی شیطنت نکنه بادکنک ها رو نترکونه تا من و شما نترسیم... نمی دونست شما چه پسر شجاعی هستی!
اونجا یه عالمه خوراکی خوشمزه هم خوردیم
:: کیک، میوه، انواع غذاها مثل سالاد اولویه، رولت کالباس، پیتزا و سوپ خوشمزه.... حسابی خاله سعیده زحمت کشیده بود که باعث شد شما اون شب خوشحال باشی... تازه خیلی هم خندیدیم و آخر شب اسم فامیل بازی کردیم و بابایی هم دوسه بار درمورد شما با بقیه شوخی می کرد...
تازه فرداشم آزمایش دیابت داشتم که با اون همه شیرینی و کیکی که خوردم فکر می کردم مثبت بشه که خدا روشکر به نظرم مشکلی نباشه(هنوز به خانم دکتر نشون ندادم آخه)
راستی امروز از صبح هم تو مراسم جشن تکلیف فسقلی های کلاس سومی مدرسه مامان شرکت کردیم، البته همکارای مامان خیلی هوای مامانو بخاطر شما داشتن ... انشاله جشن تکلیف آقا محمدصدرا

جمعه 23/12/1392



تولد دوست بابا
