آقا محمدصدراآقا محمدصدرا، تا این لحظه: 12 سال و 4 ماه و 3 روز سن داره
آقا محمدسیناآقا محمدسینا، تا این لحظه: 7 سال و 11 ماه و 19 روز سن داره

قند عسل های مامان

محمدصدرا و عکس های آتلیه ای

گل پسر مامان عکسات رو زدم به دیوار خونه و اتاقت و شما بهشون کلی واکنش خوشگل نشون دادی. همش خودت رو با انگشت نشون میدی و بعد با دست عکست رو نشون میدی  بلند میگی نینی... وقتی هم که ازت میپرسیم محمدصدرا کجاست با انگشت عکسای روی دیوار رو نشون میدی. بعضی وقتا هم همش میگی عکسات رو بهت بدیم و شروع میکنی به بوس کردن عکسات و کلی ذوق می کنی ... دوست دارم عسلم...               ...
15 تير 1394

ماجراهای محمدصدرا و لواشکای مامانی

میوه های باغ رسیده و مامانی هنرمند مثل همیشه با آلو ها، آلبالو ها و زرد آلوها و بقیه میوه ها کلی چیز میز خوشمزه مثل مربا و شربت و لواشک و برگه درست کردن. و شما هم مثل پارسال رفتی سراغ لواشکای مامانی و یا انگشتات لواشکا رو از ظرفش جدا میکنی و میخوری و رد انگشتات توی سینی هست. اینقدر لواشکای مامانی رو دوست داری  که اون اتاق شده جز خط قرمز ها ولی حریفت نمیشیم و اکثر اوقات درش رو می بندیم. ...
15 تير 1394

بیرون رفتن با عمو محمد

خیلی وقت بود که میخواستیم با عمو و خاله جون بریم بیرون ولی فرصت نمیشد که بالاخره هماهنگ کردیم برای افطاری بریم طرقبه. عمو محمد اومد دنبالمون و رفتیم خونه شون تا وسایلشون رو بردارن. آخه خاله تازه از سرکار اومده بود . توی محوطه خونه شون یک آبنمای کوچیک و باصفا بود که کنارش میز چیده بودن و شما کلی اونجا بازی کردی و از صندلی ها خوشت اومده بود. بعدش عمو و خاله اومدن و همه باهم رفتیم طرقبه ، رستوران اطلس طلایی که خیلی باصفا بود و افطاری خوشمزه ای خوردیم و شما کلی شیطونی کردی. یک فواره هم د اشت که همش دوست داشتی بری اونجا آب بازی مخصوصا که چند تا نی نی داشتن اونجا آب بازی میکردن. بعد افطار چای خوردیم و میوه و کلی بهمون خوش گذشت. توی راه برگشت اینقد...
7 تير 1394

تماشای فوتبال معین کوچولو

چند وقت بود که معین کوچولو ازمون دعوت کرد تا برای تماشای بازی فوتبالش بریم و اصرار داشت که شما بازی معین خان رو از نزدیک ببینی. برای همین یه روز با نینی های دیگه محمدجواد و سامان رفتیم برای دیدن بازی معین و شما کلی خوشحال شدی. اونجا شما کلی راه رفتی و توپ بازی نی نی ها رو نگاه کردی ولی چون دوست داشتی بری توپ نی نی ها رو بگیری ، بغلت کردم و توی ورزشگاه راهت بردم و با هم اسکیت بازی کردن نی نی ها رو تماشا کردیم که وسط جماعت اسکیت سوار ها دو تا از کوچولوهای فامیل رو دیدیم. یه روز دیگه هم با باباجون از فروشگاه اتکا میومدیم که شما همش بهونه میگرفتی و میخواستی بیای بغلم و من چون رانندگی میکردم نمیتونستم بغلت کنم.برای همین باباجون گفت بریم پیش معین ...
7 تير 1394

تولد مامان جون

امروز سالگرد عروج یه عزیز بود، یک عزیز دوست داشتنی ... یه مرد غیر قابل تکرار. کسی که از خیلی سال پیش که ازم می پرسیدن شخصیت های تاثیرگذار زندگیت کیان، میگفتم فلانی .. هرچند سالها گذشت ودیدم نسبت به خیلی چیزا عوض شد اما هنوزم اگه ازم بپرسند شخصیت تاثیر گذار زندگیته میگم آره، خودشه... نمیشه، آدم تو هرسن و مسلک با هر نوع عقیده اجتماعی و سیاسی و هر نوع نگرش اعتقادی ، این آدم رو بشناسه  اما عاشق شخصیتش نشه و اون کسی نیست بجز دکتر مصطفی چمران چقدر خوبه که توی این روز متولد شدم و چمران رو اینطوری شناختم و عاشقی کردم در کوچه های دلتنگی ها و دلدادگی های او... " ای خدای بزرگ ، معنی زندگی را نمی فهمم. چیزهایی را که برای دیگران لذت...
5 تير 1394

کچل شدن محمد صدرا

برای اولین بار روز سی و یک خرداد موهای شما رو کوتاه کردیم. برای این کار، باباجون  از آقا مرتضی وقت گرفت و با آقاجون و محمدجواد و سامان رفتیم تا موهاتو کوتاه کنیم. چون زودتر رسیدیم من و شما و محمدجواد و سامان رفتیم بستنی خریدیم و کیک و بعد اومدیم توی آرایشگاه و شما با وسایل توی مغازه بازی میکردی مخصوصا یک سشوار بود که با اون همه رو کیو میکردی.تا نوبت شما شد و شما رو سپردیم آقاجون تا آقا مرتضی موهات رو کوتاه کنه که به محض روشن شدن دستگاه شروع کردی به گریه و تقریبا تا آخر کوتاه کردن موهات گریه کردی. اما انصافا آقا مرتضی کارش رو خوب بلد بود و زود موهات رو کوتاه کرد. بعدش ما تشکر کردیم و با محمدجواد رفتیم خونه مادربزرگ و موهاتو به مامانبزرگ ...
5 تير 1394

واکسن و چکاپ یکسالگی

واکسن یکسالگی گل پسرم رو با دو روز تاخیر انجام دادم تا پنجشنبه باشه و باباجون و مامانی ها هم کنارمون باشن ولی خدا رو شکر سر این واکسنت اصلا اذیت نشدی و خیلی هم آروم بودی. موقع  واکسنت من و مامانی با هم رفتیم و سامان جون هم با ما اومد. مامان هستی هم قد و وزنت رو گرفتن و یک مسواک انگشتی و قطره مولتی ویتامین و چند تا بروشور بهت جایزه داد. اونجا نی نی ها رو که میدیدی خیلی خوشحال میشدی و بلند داد میزدی نی نی، نی نی . راستی یک برگه هم دادند که پر کنم و توانایی های شما رو میسنجید که شما همه کارهای توی برگه رو انجام میدادی و مامان هستی گفت این فسقلی خیلی زرنگه ها...
1 تير 1394