آقا محمدصدراآقا محمدصدرا، تا این لحظه: 12 سال و 4 ماه و 2 روز سن داره
آقا محمدسیناآقا محمدسینا، تا این لحظه: 7 سال و 11 ماه و 18 روز سن داره

قند عسل های مامان

لباس محمدصدرا رفت مکه

آقا محمد صدرا خودش نرفته ولی لباسش یه دور تو مکه زدن و تو مراسمات حج و طواف خانه خدا شرکت کردن. قضیه از این قراره که مدیر مدرسه مامان هفته پیش رفت مکه و مامان هم از ایشون خواست و چند تا از لباس های شما رو داد به ایشون که به قصد تبرک ببرن. خانم مدیر هم حسابی خوشحال شدن و قبول کردن. لباست که برگشت توی دوتا نایلون فریزر بود که خانم فغانی هر کدومشون رو گذاشته بودن توی یه جیبشون و همیشه هم همراهشون بود. دست خانم مدیر مهربون درد نکنه . خیلی خوشحال شدم که لباست متبرک شدن . وقتی از مکه برگشتن، دعوت شدیم با همکارای مامان، که وقتی خانم مدیر منو دید داستان لباسای تو رو برام تعریف می کرد و اشک توی چشماش جمع شده بود. منم داستان خواب شب قبل رو براشون تعری...
14 ارديبهشت 1393

شاگردای مامان و سوال درباره شما

یکی از خوشگلترین تجربه های مامان مربوط به وقتی میشه که شاگردای ناقلای مدرسه مامان فهمیدن شما تو دل مامانی. یکی یکی سوالای عجیب می پرسن و حرفای جالب میزنن مثلا : خانم ما میدونیم بچتون پسره، چون ..... خانم بچه تون باید دخترباشه، چون .... خانم چرا بما نمی گید بچتون پسره یا دختر خانم شما راه نرید برای نی نی تون بده، ما میریم صداشون می کنیم خانم شما سوت نزنید و صدا نزنید بچه ها را با صدای بلند، نی نی تون اذیت می شه. تازه میگن پشت میکروفون هم صحبت نکنید. خانم شما مامان سخت گیری میشین. یا بعضی ها هم معتقدن مامان مهربون میشین و آخرین ورژن : نی نیتون کی دنیا میاد؟؟؟؟؟؟؟؟ و این شاگردای کنجکاو کلی سوال از همکارای مامان د...
13 ارديبهشت 1393

روزت مبارک

                                        از : آقایان بابا مهدی و محمدصدرا به : خانم مامان طاهره بابا و محمدصدرا امسال به شمایه تبریک ویژه باید بگن : اولین سالی که هم مادری و هم معلم. از طرف محمد صدرا : روزت مبارک مامان خوشگلم از طرف بابا : دوست دارم عزیزم که ........(خصوصی!)                                     &nb...
12 ارديبهشت 1393

اردوهای مدرسه

بعد از عید هرچی به آخر سال تحصیلی نزدیک میشیم اردوهای مدرسه مامان تعدادشون زیاد میشه که مامان هم مجبوره تو همشون باشه. اونجا مامانه و یه عالمه دختر شیطون بلا . بعد از عید شما با مامان و شاگرداش یه روز رفتی اردوگاه ثامن الحجج، دوبار رفتی پارک حجاب، و یه بار هم دشت بهشت . توی این اردوها بچه ها کلی بازی می کنن و بهشون خوش میگذره. مامان با همکاراش مواظب بچه هان و کلی باهم خوش می گذرونن. نکته جالب این که همکارا و حتی شاگردای مامان خیلی حواسشون به شما و مامان هست. نمی ذارن مامان اذیت بشه و خیلی راه بره. مخصوصا خاله سمانه که بدون اون امسال خیلی به مامان سخت سخت سخت میگذشت. مرسی خاله سمانه         ...
11 ارديبهشت 1393

بازارهای سیسمونی مشهد

تقریبا مامان و بابا تا امروز  تمام مراکز سیسمونی مشهد رو دور زدن و گشتن. دیگه حالا که تقریبا آخر خریدای سیسمونی هست، می خوام اینجا لیست این بازارها رو بنویسم با خریدایی که انجام دادیم  :  بازار فردوسی (مفتح) : 2 بار رفتیم که دفعه اول یه عالمه اطلاعات جمع کردیم و دفعه دوم هم یه سری لباس تو خونه ای خریدیم. بازار فردوسی (خسروی) :4 بار رفتیم که یه بار کیف وسایل، کفش، چند تا اسباب بازی(عروسک- جغجغه)، پیشبند و یه سری خرده ریز دیگه خریدیم . اینم عکساش :                              ...
11 ارديبهشت 1393

مامان شکمو

این روزا مامان و بابا به بهونه خرید باقی اسبابای سیسمونی میرن اینور اونور و سعی می کنیم از میدان شهدا رد بشیم تا بریم آبمیوه رضا تا مامان اونجا شیر نارگیل بخوره . هر جای شهر بخوایم بریم یه سر باید اونجا هم بریم. یه شب با آقا جون و مامانی (بابا) بعد از حرم رفتیم که خیلی چسبید. کلی هم سه نفری رفتیم. مامان هم هر وقت آقاجون و مامانی (مامان) اونجا کار داشتن فوری میپرید میرفت، بعد قرار می ذاشتیم می رفتیم آبمیوه رضا. یه شبم دندون دایی امیرمحمد ورم کرده بود که بازم با آقاجون و مامانی (مامان) رفتیم شیرنارگیل خوردیم. فکر کنم بعدن هر موقع تو باشی و از اونجا رد بشیم، یادت بیاد و بگی شیرنارگیل میخوام!!!!!! اونموقع من به یاد این روزا می افتم. ...
9 ارديبهشت 1393