آقا محمدصدراآقا محمدصدرا، تا این لحظه: 12 سال و 4 ماه سن داره
آقا محمدسیناآقا محمدسینا، تا این لحظه: 7 سال و 11 ماه و 16 روز سن داره

قند عسل های مامان

اتوبوس گردی خاله محبوبه و محمدصدرا

گل پسر مامان با آقاجون و خاله محبوبه رفتند بیرون تا من به کار ای عقب افتادم برسم. اول با هم رفته بودین اداره که دیگه شما مثل اعضای اداره آموزش و پرورش ناحیه 7 شدی و اکثر دوستاو همکارای آقاجون اونجا شما رو میشناسن و کلی هم تحویلت میگیرن و بهت خوراکی میدن. بعد کار آقاجون طول کشیده و شما و خاله رفتین پارک و بعد خونه خانوم ساکنی از همسایه های خونه قدیممون و با نوه اش کلی بازی کرده بودی و آخر با اتوبوس رفتین خونه( آخه شما اتوبوس سواری رو خیلی دوست داری) و خاله برات کلی هم خوراکی خریده بود. ...
25 بهمن 1394

محمدصدرا در ارم شاندیز

یکی از موارد مورد علاقه محمدصدرا خوردن غذا توی رستورانه مخصوصا رستوران ارم شاندیز. توی عکس اول شما خواب بودی و وقتی بیدار شدی دیدی توی رستورانیم کلی ذوق زدی و گفتی بههههه. توی عکس دوم هم وقتی رفتیم هنوز شلوغ نشده بود و کارکنان اونجا کلی باهت بازی کردن و البته شما هم زمینه رو مساعد دیدی و کلی شیطونی کردی.... ...
21 بهمن 1394

محمدصدرا در راه آهن

اینجا محمدصدرا توی راه آهن منتظر خاله محبوبه است تا از مسافرت بیاد و با آقاجون داره توی محوطه راه آهن بازی میکنه... خاله جون مهربون برای قند عسل خان یک تانک خوشگل کادو آورده که محمدصدرا بهش میگه نانک و کلی باهش نای نای میکنه. تانک هم تانک قدیم... ...
20 بهمن 1394

دندانپزشکی و کلی هدیه

امروز برای چکاپ دندونآوردمت دندونپزشکی و شما که قبلا اومده بودی اینجا و می شناختی از در ورودی شروع کردی به گریه. خانوم دکتر یکم دیر اومد و شما توی این فاصله بازی کردی ولی تا دکتر کارش رو شروع کرد باز گریه و جیغ ، طوریکه دو تا پرستا و دو تا دکتر حریفت نمیشدن. من دستا و سرت رو گرفته بودم و اونا چهار نفری حتی نمی تونستن دهنت رو باز کنن. دندونات از قطره آهن یه ذره سیاه شده بود که باید فلوراید تراپی میشد تا خراب نشن و دندون نیشت هم اول خراب شدنش بود که آوردمت برای پر کردنش. بعد از دندونپزشکی شما خوابیدی تا اینکه رسیدیم به بازار و برات یک دایناسور بادی، ماشین سرعتی، ساز دهنی ، حلقه، شمشیر و توپ برقی خریدیم که همشونو خودت انتخاب کردی... بعد از خ...
16 بهمن 1394

تصحیح برگه های امتحانی باباجون توسط قند عسل

امتحانای پایان ترم دانشگاه باباجون تموم شده وبابا داشت برگه هاشو تصحیحی میکرد که شما که عاشق برگه و نقاشی و نوشتنی رفتی یه گوشه آروم نشستی و برای خودت روی برگه ها نقاشی میکشیدی. اینقدرباحال کارت رو استتار کردی که بابا جون دلش نیومد بهت چیزی بگه و شما به کارت ادامه میدادی. البته برگه ای که دستت بود فقط برگه سوال خالی بود و به دانشجوهای بابامهدب تعلق نداشت( اولش باباجون خیلی استرسی شد و فکر کرد که داری توی برگه های بچه ها می نویسی ولی هیچی نگفت).   ...
10 بهمن 1394

محمدصدرا در پدیده شاندیز

آقاجون زنگ زدند تا با هم بریم پدیده شاندیز تا هم تفریحی کرده باشیم و هم لوازمی رو که احتیاج داشتن تهیه کنن. این شد که من و محمدصدرا هم باهشون رفتیم و کلی محمدصدرا با دایی جون شیطونی و بازی کردن. آخر شب هم یه دور توی شاندیز زدیم و بعد پیتزا خوردیم و برای بابا مهدی هم که سرش خیلی شلوغ بود و نتونست بیاد،گرفتیم و اومدیم خونه ... ...
23 دی 1394

گردش با باباجون در پارک ملت

امروز جمعه بود و من باید توی جلسه ای شرکت می کردم، این شد که شما با باباجون یک نیم روز تعطیل رو با هم گذرونده بودید و کلی هم خوش گذشته بود. اول که باباجون برای شما صبحانه مفصلی آماده کرده بود و بعد از بازی و میوه خوردن و ...با هم رفته بودین پارک ملت بازی که منم جلسه ام تموم شد اومدم اونجا و  بعدش شما هوس کباب کردی و رفتیم کباب خریدیم. توی پارک شما دوست داشتی باباجون در حالیکه شما رو بغل کرده،بالا بپره و شما برگای درختا رو بگیری. ...
20 دی 1394

محمدصدرا و دیدن حیوانات در باغ وحش

برای دومین بار تصمیم گرفتیم بریم بلاغ وحش و شما حیوونا رو از نزدیک ببینی که این بار با عمو رضا هماهنگ کردیم و همراه خانواده عمو رفتیم باغ وحش وکیل آباد. این بار با تجربه بودیم و برای حیوونا کلی نون و خوراکی برداشتیم و شما و معین به حیوونا خوراکی میدادین و کلی ذوق کردین. توی باغ وحش، تعدادی از کارکنان رفته بودن توی قفس ببرها و با اونا بازی میکردن که شما دیدی یکی زد توی سر ببر و ببره پرید روش و نازش کرد، این بود که به هر کی میرسیدی میگفتی آقا، ببر و با دستت میزدی روی سرت و بعد ناز میکردی خودت رو و من باید برای همه ترجمه میکردم که شما منظورت چیه. نون خوردن شتر ها و جرقه خوردن میمونا هم برات جالب بود و اداشو برای دیگران در میاوردی. میمونای ناقلا...
17 دی 1394

محمدصدرا دکتر می شود....

از وقتی که تقریبا میتونی صحبت کنی وقتی ازت می پرسیدیم که میخوای چه کاره بشی میگی دکتر و اگه بپرسیم دکتر چی؟ دندونات رو نشون میدی و حرکت مسواک زدن رو انجام میدی ، یعنی میخوام دندونپزشک بشم. اینجا توی این عکس آقاجون وسایلشون رو آوردند تا فشار خونشون رو اندازه بگیرن و شما هم از فرصت سوء استفاده کردی و داری دکتر بازی میکنی. یه ویزیت رایگان هم برای بابا مهدی و آقاجون داشتی.  انشاءالله گل پسرم به همه آرزوهای کوچیک و بزرگی که صلاحت هستند، برسی... ...
8 دی 1394

مراسم شب یلدا....

من و شما از صبح با همدیگه ژله انار درست کردیم و باسلوق و کیک شکلاتی و میز یلدامون رو با هم چیدیم که باباجون اومد و با عمه و عمو رضا هماهنگ کردیم و رفتیم خوراکی هامون رو خونه آقاجون دور هم خوردیم. امیر محمد و آقاجون سرمای شدیدی خورده بودند و خیلی بد شد که نتونستیم مثل بقیه سالها شب یلدا کنار اوناو بابابزرگ و مامان بزرگ مهربون هم باشیم... ...
1 دی 1394