آقا محمدصدراآقا محمدصدرا، تا این لحظه: 12 سال و 4 ماه و 1 روز سن داره
آقا محمدسیناآقا محمدسینا، تا این لحظه: 7 سال و 11 ماه و 17 روز سن داره

قند عسل های مامان

بیخوابی های شبانه قند عسل

گل پسر من چند وقتیه که برای خواب شب دوباره خیلی اذیت میشه و ضمن اینکه تا دیروقت برای خوابیدن مقاومت میکنه، نیمه های شب بارها برای شیرخوردن و بازی و تاب خوردن بیدار میشه و ممکنه حتی یکی دو ساعتی بیدار بمونه... شبها قبل خواب برای اینکه خسته بشی و خوابت ببره باهت بازی میکنم مثل قایم باشک، دنبالت کردن و گرفتن، تاب بازی و نقاشی و ..... اما چند شب پیش توی یک برنامه دیدی که بچه ها دارن سرسره بازی میکنن . رفتی کتابی رو که عکس سرسره داشت رو آوردی و به من نشون دادی و گفتی تُتُدِه یعنی سرسره. منم که ازین کارت خیلی خوشم اومد با پشتی ها و پتو برات سرسره درست کردم و کلی با هم بازی کردیم. بعدش می رفتبی بالای مبلا و توپا و بقیه اسباب بازی هات رو هل...
16 آبان 1394

مهمونی خونه دایی مهدی

امروز دایی مهدی و زن دایی جون ما و خانواده آقاجون رو دعوت کردن خونه شون و برای ناهار مزاحمشون شدیم. طبق معمول شما کلی با اسباب بازی های نی نی ها و توتوهاشون بازی کردی، بعد رفتی توی زمین پشت خونه دایی و دنبال جوجه های نی نی ها کردی و از نزدیک پخت جوجه رو که دایی جون زحمتش رو کشید، دیدی. شیطنت های دیگه شما فسقلی من خونه دایی: رفتن روی میز مبلها، بالا رفتن و پریدن روی تخت نی نی ها، بهم ریختن اتاقشون و...                                 دست دایی جون و خانواده شون درد نکنه، کلی زحمت کشیده بودن... به ما ...
15 آبان 1394

یه دوست جدید دیگه، ریحانه خانوم

چند روزی هست که نی نی یکی از همکارای باباجون متولد شده و قرار گذاشتیم تا با خانواده آقای شفیعی بریم دیدن نی نی جون. ظهرش من و شما و خاله محبوبه رفتیم برای ریحانه خانوم و یگانه جون کادو خریدیم و شب بهمراه بابا و دوستش رفتیم خونه نی نیها... شما از دیدن نی نی جدید خوشحال شدی ولی با یگانه بیشتر بازی کردی و بهمراه یسنا همش میرفتی اتاق یگانه و اسباب بازی برای خودت می آوردی. مامان و بابا هم از دیدن نی نی خیلی کوچولو کلی ذوق زده بودن و همش یاد روزایی می افتادن که گل پسر مامان تازه به دنیا اومده بود و کلی دلمون برای اون روزا تنگ شد. پسرم خیلی زود داری بزرگ میشی نازنینم .... پی نوشت: شما به ریحانه میگفتی نینانه و به یگانه میگفتی ینانه... پی...
10 آبان 1394

محمدصدرا و نمایشگاه کتاب مشهد

قند عسل مامان، این روزها سرش با کتابایی که از نمایشگاه کتاب خریدیم حسابی شلوغه و در حال مطالعه کتابه... یکی از نقاط مشترک و تفریحات من و باباجون کتاب و گشت و گذار توی نمایشگاه ها و فروشگاههای کتابه که خیلی برامون لذت بخشه. بازدید از نمایشگاه کتاب امسال مشهد برای من و باباجون یه لطف دیگه داشت و اونم حضور گل پسر ناز و کتاب خونمونه... البته پارسال هم شرکت کردی ولی خیلی کوچولو بودی. از لحظه ورود به نمایشگاه ودیدن کتابا مثل من و بابا روحت پرواز کردو همش دوست داشتی از دوچرخه ات پایین بیای و کتابا رو برداری . بالاخره حریفت نشدیم و اومدی پایین و میرفتی کتابا رو ورانداز میکردی و کتابای بچه گونه که دیگه نگو و نپرس. برای همین یک کتاب برا...
7 آبان 1394

تاسوعا و عاشورای حسینی

امسال هم مثل هر سال برای شرکت توی مراسم عزاداری امام حسین(ع) رفتیم سقی. موقع رفتن پسر فوق العاده خوبی بودی و بعد یکم گوش دادن مداحی، تا بعد تربت خوابیدی و وقتی بیدار شدی کلی بازی کردی و خوراکی خوردی تا نزدیک گناباد دیگه حوصله ات سر رفت و بهونه می گرفتی(خدایی ما بزرگترا هم راه به این طولانی،حوصله مون سررفته بود). خلاصه باباجون به هوای اینکه  الان عمه به مارسیدن و محمدجواد رو توی ماشین پشت سر ببین و بوس بفرست و بای بای کن سرت رو گرم کرد تا رسیدیم گناباد و رفتیم توی مغازه سوپری تا برات به به بخریم، کلا هوات عوض شد و دیگه خوشحال بودی تا رسیدیم سقی... به محض رسیدن آقاجون زنگ زدن که بیاین مسجد و ناهار بخورید . ما هم رفتیم و اونجا مامان بز...
3 آبان 1394

شرکت در مراسم عزاداری امام حسین(ع)

گل پسر مامان، امسال برای مراسم عزاداری امام حسین (ع)، توی برنامه های مختلف شرکت کرد. یه شب رفتیم با خونواده هر دو آقاجون و مامان بزرگ مراسم هیات خودمون، سه - چهار شب با عمو حسن رفتیم مراسم مسجد نزدیک خونه آقاجون مامان و توی مراسم سخنرانی و سینه زنی اونجا شرکت کردیم. توی این مراسم برای اینکه خسته نشی کلی خوراکی و اسباب بازی بر می داشتم که توی هیات، یه نی نی اومد و اسباب بازی هات رو برداشت، البته خودم به مامانش اجازه دادم تا نی نیشون ساکت بشه، اما شما برای اولین بار ناراحت شدی و دوست نداشتی اسباب بازی هات دست نی نی باشه و کلی گریه کردی . برای همین بردمت بیرون و با هم یکم بدو بدو بازی کردیم تا گریه یادت رفت . ولی توی بقیه مراسمات، کلی بازی می...
3 آبان 1394

آبمیوه جدید...

چند روز پیش با خاله محبوبه رفتیم بیرون برای خرید وسایلی که توی سفر لازم داریم. بعد از خرید کلاه و آجیل و پوشک برای شما و یک خورده خرت و پرت دیگه، رفتیم یه آبمیوه فروشی که جدید بود و تازه کارش رو کنار آبمیوه رضا شروع کرده... اونجا شما آب طالبی و شیر نارگیل رو بصورت یکی در میون میخوردی. اول که هنوز آبمیوه حاضر نشده بود با دستت به آقای آبمیوه فروش اشاره میکردی که بیا و میگفتی به به( یعنی به به رو بیار)                   ...
30 مهر 1394

مراسم شیرخوارگان حسینی

امسال هم مثل سال گذشته شما رو بردم مسجد امام محمد باقر(ع) و بهمراه مامانی توی این مراسم زیبا شرکت کردیم. صبح لباسات رو مرتب کردم و با آقاجون که میخواستن برن باغ، رفتیم خونه آقاجون مامان. از اونجا ماشین آقاجون رو برداشتیم و با مامانی رفتیم مسجد . توی مسجد یکی از خانمای انتظامات داشت به همکارش جاهای خالی رو نشون میداد که من یه جای خوبی رو که پیدا کرده بود نشوشن کردم و رفتم بشینم که از قرار خاله شیلا اونجا رو گرفته بود. کنار خاله شیلا و نی نی نازش آقا محمدمهدی نشستیم و محمد مهدی همش دوست داشت باهت بازی کنه و لپت رو ناز میکرد ولی شما غریبی میکردی بهش روی خوش نشون ندادی تاکه خوراکی هات رو در آوردم و دوتایی شروع کردین به خوردن. قربون قلب مهربونت ب...
24 مهر 1394

عکس ها...

روروک بازی وسط بنایی آقاجون وقتی محمدصدرا هنوز نمیتونست راه بره... کلی روی این سرامیکا بازی میکردی... آقا محمدصدرا و آقاجون در حال دیدن مراسم تعزیه خوانی: آب بازی تو حیاط آقاجونا:   محمدصدرا و عینک دودی: این عروسک خاله رو خیلی دوست داری و همش شیشه شیر توی دستش رو میخوری!!! طبل زدن با دایی امیر محمد: شیطنت فرشته کوچولو خونه بابابزرگ مامان: عکس های هنری دایی امیر محمد: ...
21 مهر 1394

کارهای جدید محمدصدرا

شعر های جدید: گل پسرم یک ماهه که شعر یه توپ دارم قلقلیه رو یاد گرفتی و وقتی برات میخونیم آخر هر مصراع رو خودت میگی... یه توپ دارم (گیگیلیه)   سرخ و سفید و (آببیییی) می زنم زمین (هوا میده)   نمیدونی تا (اُدا میده) من این توپو (اداشتم) مشقامو خوب(نبشتم) بابام بهم (عییییدی دا)  یه توپ (گیگیلی) شهر محمدم محمد رو هم میخونم که شما محمد های آخرش رو میگی و صلوات هم میفرستی. اسامی حیوونای زیر رو هم یاد گرفتی : بوردابه(قورباغه)، دیر(شیر)، اَوَن( گوزن)، آووووو(آهو)، دَدافه( زرافه)،می می نی ( میمون) ببر( ببر)، پَبانه(پروانه)، خِس ( خرس) ، اُدَک( اردک)، میوه ها رو هم کاملا می شناسی ولی به همه میگی اَبُز...
20 مهر 1394