آقا محمدصدراآقا محمدصدرا، تا این لحظه: 12 سال و 4 ماه و 2 روز سن داره
آقا محمدسیناآقا محمدسینا، تا این لحظه: 7 سال و 11 ماه و 18 روز سن داره

قند عسل های مامان

باغ وحش و بازی با حیوونا

امروز پنجشنبه بود وچون قراره از دو هفته دیگه باباجون بره دانشگاه، تصمیم گرفت شما رو ببره بیرون و حسابی خوش بگذرونی... اول با هم رفتیم رستوران ارم و کلی خوش گذروندیم و شما کلی بازی کردی. بعد از ناهار رفتیم باغ وحش و چون شما اکثر حیوونا رو میشناختی خیلی خوشت اومد و از کنار قفس هر حیوون تا حیووون بعدی باید کلی ازت خواهش میکردیم تا بیای و دوست داشتی بیشتر با حیوونا بازی کنی. یکم نون و خوراکی همراهمون بود که دادم بدی به حیوونا و غذا دادن به حیوونا رو خیلی دوست داشتی . اونجا به حیوونا سلام میکردی براشون بوس میفرستادی و آخر کلی باهشون بای بای میکردی و کلی توی کارا و قیافشون دقت میکردی. کلا امروز روز خیلی خوبی بود و خیلی خوش گذشت. ممنون بابا...
19 شهريور 1394

اولین سینمای محمدصدرا ودیدن فیلم محمد(ص)

مامان و بابا خیلی وقته منتظر اکران فیلم محمد بودن که بالاخره موفق شدیم توی سانس دوم اولین اکران این فیلم توی مشهد، بریم سینما هویزه و فیلمو ببینیم و واقعا از فیلمش لذت بردیم، مخصوصا اونجایی که نامگذاری اسم پیامبر بود و من واقعا به اسمت افتخار کردم پسرم.  سری بعد با مامانی و آقاجون و دایی و خاله رفتیم و فیلم رو دیدیم و در نوبت سوم با شما و خانواده عمه و عمو رضا و دایی مهدی . که البته بخاطر تایم طولانی فیلم از نیمه فیلم به بعد شما توی صندلی ها نمی موندی و دوست داشتی توی سینما راه بری. اما اولش رو خیلی دقیق نگاه میکردی و از نی نی و حیوونای فیلم خیلی خوشت می اومد مخصوصا فیل ها و توتوها. در تمام مدت فیلم خوراکی میخوردی و یا از پله ها پایین و...
17 شهريور 1394

پارک ملت ، آب بازی و فلافل

باباجون پیشنهاد رفتن به پارک ملت داد و من و شما هم با کمال میل قبول کردیم. محمدجواد هم با ما اومد و رفتیم پارک ملت و شما طبق معمول کلی پیاده روی کردی و با پیرمردا و خانومایی که اونجا بودن بازی کردی و ازشون خوراکی هایی که بهت تعارف کرده بودن رو میگرفتی و براشون بوس میفرستادی و موش میشدی و... تا به محل بازی نی نی ها رسیدیم که طبق معمول دویدی که به آب بازی برسی ولی اولش رفتیم تاب بازی و بعد سرسره بازی و آخر آب بازی که علاوه بر شما منو محمدجواد هم خیس خیس شدیم و کلی خوش گذشت. بعدش با هم رفتیم فلافل خوردیم ویه سری هم به شیرینی فروشی زدیم .             یه سری دیگه هم رفتیم پارک ملت که م...
16 شهريور 1394

هدیه های تولد

ببخشید که این پست رو اینقدر دیر میزارم. امسال میخواستم برات جشن تولد بگیرم ولی پشیمون شدم و قرار شد ان شالله سال بعد که بزرگتر شدی برات جشن بگیریم تا خودتم از تولدت لذت ببری، برای همین به یک جشن کوچولو رضایت دادیم. ولی امسال برای تولدت کادو های زیر رو گرفتیم تا باهشون حسابی بازی کنی و خوش بگذرونی. خدا رو شکر، شما هم از کادوهات خیلی خوشت اومد و همش باهشون بازی میکنی... خیلی دوستت دارم قلب مامان البته جورچین لباس و شهرک ترافیک رو خاله محبوبه برات خریده.دایی امیر هم برات کتاب خرید. آقاجون مامان هم برات یک سه چرخه خریدند که قبلا عکسش رو برات گذاشتم... ...
15 شهريور 1394

رفتن به حرم با آقاجون و نازنین زهرا

 مامانی مامان حرم کشیک داشت و من و شما هم با آقاجون و مامانی و نازنین زهرا و مامانش(دختر عمه مامان) رفتیم حرم. اول رفتیم زیارت و بعدش اومدیم تا زیارت نامه بخونیم که شما با چند تا از زائرا بازی میکردی و اونا هم کلی تحویلت گرفتن اول بهت آب طالبی دادن بعدش کیک و بیسکوییت و ... اونجا کلی با صندلی های چرخدار دور و بر بازی کردی و به زور آب طالبی ات رو دادی به مامانی و نازنین زهرا. بعدش مامانی رفت سر پاس و ما هم برگشتیم خونه. راستی توی صحن و روی فرشا مثل همیشه کلی دویدی و بازی کردی پی نوشت : تا حالا چندباری که رفتیم حرم، اونجا زائرا خیلی تحویلت گرفتن، امیدوارم همیشه در پناه امام رضا(ع) باشی. ...
8 شهريور 1394

ترمینال و عکس های یادگاری

عموی قاسم باباجون قرار بود از گناباد بیان و آقاجون میخواستن برن دنبالشون که من گفتم ما هم میایم و بعدش معین هم اومد و رفتیم ترمینال. اونجا عمو، ساعت رو بخاطر اختلاف در قدیمی و جدید بودن اشتباه گفته بودن و ما یه ساعت زودتر رسیدیم برای همین کلی با هم بازی کردیم وعکس های خوشگل گرفتیم. اونجا با چند تا آقا پسر عرب هم دوست شده بودی و با هم خوراکی هاتو میخوردین. وقتی عمو اومدن کلی شیطونی کردی و لوس شدی. برای آقاجون هم که مثل همیشه دلبری میکردی و خودت رو لوس میکردی... قربونت برم کوچولو پی نوشت : رابطه جالبی بین شما و عموی قاسم هست، البته زن عمو هم خیلی دوسِت داره، خدا حفظشون کنه. ...
6 شهريور 1394

پنجشنبه پراز ددر....

روز پنجشنبه باباجون پیشنهاد داد تا نهار رو بیرون بخوریم برای همین حاضر شدیم ورفتیم رستوران ارم شاندیز و برای ناهار من و شما جوجه سفارش دادیم و باباجون  شیشلیک و حسابی خوش گذشت و طبق معمول شما با دور و بری ها کلی بازی کردی و نمی ذاشتی غذا بخورن و اونا هم با شما بازی می کردن. سمت راستی هامون گروه دانشجوهای پزشکی بودن که شما میرفتی نزدیکشون و دستت رو میزدی روی شونه شون و بهشون میگفتی عمم... ادی یعنی عموبگیر اما اونا متوجه نمشدن بنده های خدا ولی برعکس سمت راستی ها و روبرویی هامون کلی به شیطونی هات واکنش نشون دادن..   بعد از ارم رفتیم پدیده و کلی راه رفتیم و دور زدیم و بازی کردیم. عصرش رفتیم پاساژ مهتاب تا باباجون کتاب ب...
5 شهريور 1394

شهر موشها

گل پسر مامان از زمانی که دی وی دی شهر موشها پخش شد، باباجون برات خریدش و شما خیلی بهش علاقه نشون دادی و همش میگی دد، دد و همزمان نای نای هم میکنی و ما متوجه می شیم که منظورت تماشاس شهر موشهاست.... درحین دیدن فیلم بازی میکنی مثلا توپ بازی یا چیدن مکعب حیوانات و جورچین و... یا بَه بَه میخوری مثل بستنی و میوه و ... و به ندرت هم ممکنه خوابت ببره... این صندلی هم ابتکار مامانه برای اینکه راحت تر و دورتر برنامه تلویزیون ببینی عزیز دلم... خوشبختانه عروسک کپلک رو برات از خانه کودک پیدا کردم و خریدم، که واقعا دوستش داری و همه جا با خودت می بریش... پی نوشت 1: یه مدت صبح تا شب تلویزیون ما فقط یه برنامه داشت اونم شهر موشها بود، وقتایی که از ب...
4 شهريور 1394

دندون پزشکی

گل پسر مامان روی دندونات خیلی حساسم و از وقتی بدنیا اومدی تمام نکات ایمنی در مورد دندونات رو بکار بستم و کلی توی کتاب و اینترنت سرچ کردم و از دوستام پرسیدم( از جمله خاله زهرا) تا مراقبت کاملی از مرواریدای کوچولوت داشته باشم. شما هم که ماشاا.... تند تند دندونات درمی اومد!  .چند وقت بود موقع تمیز کردن دندونات، روی یکی از دندونات که دست میکشم، زیر انگشتم یه چیزی مثه یه لکه احساس میکردم و نگران شدم. برای همین بردمت دندونپزشکی توی قاسم آباد و برات خانوم دکتر بعد معاینه فلوراید تراپی نوشت و کلی باهت بازی کرد ولی از کارش راضی نبودم. برای همین بردمت پیش یک دندون پزشک دیگه توی بلوار وکیل آباد و خانم دکتر علیزاده ضمن معاینه درست دندونت گفت این...
1 شهريور 1394

نماز جمعه

من و شما و باباجون با هم رفتیم حرم و توی نماز جمعه هم شرکت کردیم. البته قبلش با هم یه شیر نارگیل خوشمزه خوردیم و کمی قدم زدیم. موقع خوندن خطبه های نماز شما با نی نی ها بازی می کردی و ضمن دادن خوراکی های خودت به نی نی ها از خوراکی هاشون هم میگرفتی. نی نی توی عکس زیر اسمش زین العابدین بود و از عراق اومده بودن که هم با خودش و هم با خواهر و برادرش کلی بازی کردی و با هم خوراکی میخوردین. یه دفعه شما گفتی آبه و خواهرش پرسید به عربی چی میخواد و من بهش گفتم، طفلی زود رفت و برات آب آورد، تو هم دیگه از فرصت سواستفاده میکردی و الکی میگفتی ابه....               بعد از حرم رفتیم پی...
30 مرداد 1394