آقا محمدصدراآقا محمدصدرا، تا این لحظه: 12 سال و 4 ماه سن داره
آقا محمدسیناآقا محمدسینا، تا این لحظه: 7 سال و 11 ماه و 16 روز سن داره

قند عسل های مامان

جشن نیمه شعبان

امروز بخاطر نیمه شعبان از طرف شرکت بابا دعوت شده بودیم به جشن نیمه شعبان. اینبار هم به دوست بابا عمو سعید و خانمشون خاله زهرا زحمت دادیم و باهاشون رفتیم محل جشن. چند تا سخنرانی، مولودی و دست زدن داشتیم.  محمد سجاد هم اونجا بود که یه لباس خیلی خوشگل پوشیده بود ::: بعدش هم با عمو سعید و بابا مامان محمدسجاد(عمو محمد و خاله زهرا) رفتیم پارک کوهسنگی شام خوردیم و صحبت کردیم و خندیدیم کلی خوش گذشت   ...
21 خرداد 1393

دوست جدید : سید محمد سجاد

پسرم این روزا یه دوست جدید پیداکردیم :: آقا سیدمحمد سجاد . پسر یکی از دوستای بابا. آقا محمدسجاد پسر خیلی ناز، باهوش و دوست داشتنی هستش که یه شبه تونست دل بابا و مامان رو ببره. تازه به بابا و مامان هم عمو و خاله میگه. امیدوارم دوستای خوبی با هم بشین و یه عالمه باهم بازی کنین. یه جمله هم که خیلی خوشگل محمد سجاد میگه :: آقا من از گرفتن یارانه انصراف نمی دهم!!! اینم یه عکس از این پسر خوشگل :: ...
18 خرداد 1393

جشنهای آخر سال مدرسه

اینم دکور جشنهای آخرسال کوچکولوکای مدرسه مامان که با کمک آقا محمدصدرا و خاله های مهربون سارا، انسیه و سمانه درست کردیم. دست همشون درد نکنه           ...
16 خرداد 1393

گهواره من، گهواره محمدصدرا

پسرم، باور می کنی که قراره شما توی همون گهواره بخوابی که من یه زمانی وقتی کوچولوبودم اندازه شما اون تو خوابیدم. خوشحالم که دختر کوچولوی اون سالها 28 سال پیش ، داره مادر یک نی نی ناز شده ..... امیدوارم توی این گهواره خوابای خوش ببینی... البته برای استفاده از گهواره یه سری کارا روش انجام شده. آقاجون و مامانی بابا یه سری تغییرات توی اسکلت گهواره دادن، رنگش کردن و گهواره نو شد...  آقاجون و مامانی مامان هم دوختن پارچه ها، شب بند، چین خوشگل پارچه دور گهواره رو زحمت کشیدن . این طوری بود که گهواره عکس اول شد گهواره ناز و خوشگل دومی   راستی این عروسک رو هم مامان با کمک مامانی بافتن ...
13 خرداد 1393

محمدصدرای شجاع

این یه هفته مشهد یه اتفاق جالب و البته ترسناک افتاد : رعد و برق با صدای خیلی خیلی بلند.  میدونی رعد و برق چیه ؟  یه نور و صدای بلند که توی آسمون در اثر برخورد ابرها ایجاد میشه. اول نورش (برق) میاد بعد صداش (رعد). یه بار وقتی همه خواب بودن که من و بابایی از خواب پریدیم. همه خانواده هم نگران شما بودن : مامان بزرگا و بابا بزرگا، و عمه فاطمه که موقع نماز صبح به بابایی اس داده بودن که : بابایی مواظب من و شما باشه. بابایی هم مواظبم بود وقتی برق می اومد بمن خبر می داد و گوشام رو می گرفت تا رعد منو و شما رو نترسونه. یه بار دیگه هم عصر موقعی بود که داشتیم میرفتیم باغ.این سری فاصله بین برق و رعد این قد کم بود که بابایی نتونست هیچ ع...
11 خرداد 1393

سونوی هفته 37

امروز شاید برای آخرین بار از طریق سونو دیدمت عزیزم. خانم دکتر این سونو رو برای چک کردن و تعیین نوع زایمان داده بود. خیلی خیلی نزدیک شدیم به اینکه بیای پیشمون. نتیجه سونو هم خوب بود، این هم نتایج برای ثبت در تاریخ : FL=68.34 MM , BPD = 92.10 MM , GA = 37W+4D , EDD = 03/27 , EFW = 3053 gr                                                  و ضربان قلب نرمال . دوست دارم محمدصدرا! انشال...
11 خرداد 1393

زینب خانم

پسرم با خاله سمانه که آشنایی. اینم خواهرزاده خاله سمانه :: زینب خانم. خودت بگو نظرت چیه ؟؟ البته می دونم هنوز از نزدیک ندیدم زینب خانمو. کسایی که عکسو می بینید ماشالله یادتون نره ها! ...
10 خرداد 1393

مرکز بهداشت هستی

امروز زودتر از مدرسه اومدم بیرون چون باید برای چکاب میرفتم مرکز بهداشت ، همونجایی که مامان هستی جون اوضاع و احوال شما رو بررسی می کنه – هستی رو گفته بودم که از شاگردای مامانه - . مامان هستی ضربان قلب و پوزیشن شما، فشار و وزن مامان رو چک کرد. موقعی که می خواست ضربان قلبت رو چک کنه یه اتفاق جالب افتاد. محمدصدرای ورزشکار یه پیتکو پیتکوی بلندی راه انداخته بودی که مامان هستی شروع کرد به خندیدن. بعدش گفت : محمدصدرای شما از هستی ما هم شیطون تره ها!!! هستی خانم هم از دخترای خوب و دوست داشتنی مامان،  دیدیش دیگه صدرا، میشناسیش نه؟ راستی آخرای چکاپ من و شما، یه دفعه هستی که از مدرسه تعطیل شده بود،  پرید توی دفتر مامانش که از...
24 ارديبهشت 1393

پای محمدصدرا توی دست مامان

امروز یه اتفاق خیلی بامزه افتاد و حسابی دلبری کردی برای مامان. خیلی خیلی ذوق مرگ شدم  داشتیم حاضر میشدیم بریم خونه مامان بزرگ مامان که یه دفعه پسرگلم یه ضربه محکم به پهلوی راستم زدی و پای کوچکولوت برای چند ثانیه از پهلوم بیرون زده بود و اتفاقی توی دست مامان بود. پای ناز کوچکلوت رو قشنگ حس کردم.                                   این عکس بالا من نیستم ها! اون پا هم پای شما نیست ها! بابا همش می گفت حیف ندیدم، همش منتظره بتونه رد پات رو ببینه یه روز روی دلم! هیچ...
23 ارديبهشت 1393