آقا محمدصدراآقا محمدصدرا، تا این لحظه: 12 سال و 4 ماه و 5 روز سن داره
آقا محمدسیناآقا محمدسینا، تا این لحظه: 7 سال و 11 ماه و 21 روز سن داره

قند عسل های مامان

خطرناک شدی!

این که دستت رو میبردی توی دهنت و می خوردی ملچ و مولوچ، خیلی قشنگ بود و من حظ می بردم ولی بعد از اینکه یاد گرفتی با دستت هرچی سر راهت و دور و ورت می بینی چنگ بندازی و برداری، بردن دستات به سمت دهن خیلی خطرناک شده . به محضی که چیزی رو برمی داری، مستقیم می بریش سمت دهنت! خیلی باید مواظبت باشم                   ...
18 مهر 1393

شیشه و پستونک

قصد نداشتم که بهت شیشه و پستونک بدم مخصوصا پستونک با توجه به چیزایی که درموردش شنیده بودم. اما وقتی می خواستم ببرمت ختنه، آقای دکتر توصیه کرد بهت یاد بدیم که چی جوری شیشه و پستونک بخوری تا حین عمل اینجوری آرومت کنیم. شما هم از اون موقع تمرین کردی. اتفاقا بدرد روز ختنه هم خورد و یه عالمه آب قند رو اونروز حین ختنه خوردی بعد از اون شیشه خیلی بهم کمک کرد و تونستم با خیال راحتتر باهات بیام بیرون و مشکل گرسنگی نداشته باشی. ضمنا الان دیگه خودت تا حد زیادی می تونی شیشه رو توی دستت نگه داری اما کلن به شیشه و پستونک علاقه ای نداری       ...
18 مهر 1393

کارهای محمد صدرا تا سه ماهگی

مامان جون از روزی که اومدی خونه مدام دوست داری یکی با هات حرف بزنه و شما شدیدا گوش میدی به طرف و آروم و ساکتی جوری که انگار میفهمی چی میگه. خیلی زیاد فکر میکنی و همش من و بابا ازت می پرسیم به چی آخه اینهمه فکر میکنی. از 18 روزگی به بقیه میخندی ولی از 21 روزگی خنده به دیگرانت زیاد شد.(قبلش خودت وقتی تنها بودی یا توی خواب زیاد می خندیدی) بهترین واکنش ها رو بعد از مامان به محمد جواد ، آقاجون ، عمو حسن و دایی امیر محمد والبته مامانی ها نشون میدی. معین رو هم با چشمات مدام دنبال میکنی و معین هر طرف که بره معمولا سرت دنبالش می چرخه و صداشو میشناسی. کلا به نی نی ها علاقه داری و وقتی پسر عموهات خونه آقاجون بازی میکنند اگه صداشونو بشنوی و خو...
18 مهر 1393

خونه عمو محمد و دلتنگی خاله سعیده

خونه عمو محمد هم با سشوارت رفتیم و شما از لوسترهای خونه شون خوشت اومده بود . عمو محمد هم با بادکنک و روبان و ریش بابا و یه چیز دیگه( که اسمشو نمیدونم و شما خوشت اومد آوردیمش خونه ) برات سرگرمی درست کرد و از لوستر آویزون. شما با این وسیله خیلی بازی کردی. از اون روز عمو محمدو خاله جون هر از چند گاهی میان دیدن پسرم، آخه شما رو خیلی دوست دارن که یه بار رفتیم بیرون شام خوردیم. یه بار رفتیم پارک و دو بار هم اومدن خونه مون و شما باهشون خیلی بازی کردی. آخرین بار هم رفتیم باهم بیرون پیتزا توکا و پیتزا خوردیم.
18 مهر 1393

محمد صدرا در قنداق

تا حالا چند بار قنداقت کردیم : یه بار توی بیمارستان که خانم پرستار دعوامون کرد، دوبار هم خونه به کمک مامانیها. باید بیام از خاطرات قنداق شدنت هم بگم، ببین توی این عکس چقد مظلوم شدی، الهی فدات شم ...
10 تير 1393

ژست های تفکر

پسرم، یکی از مورادی که اکثر افرادی که شما رو می بینن میگن، اینه که محمدصدرا چقد در حال فکر کردنه! شما شدی پسر متفکر مامان. ممکنه یه نور مثلا روشنایی پنجره، نور لامپ یا هر چیزی رو ببینی، بهش تمرکز کنی و فکر کنی، ژستش رو هم میگیری، دستت رو میزاری زیرچونه ات، انگشتت رو میزاری کنار سرت،و ژستهای دیگه یا وقتی یکی باهات صحبت میکنه زل میزنی بهش و میری توی فکر، مخصوصا وقتی با بابا صحبت می کنی. چند تا از ژست های تفکرت رو به یادگار میزارم تا دوستات هم ببینن، بعدا توی همین مطلب بقیه عکسای متفکرانت رو هم میزارم، انشاله پسرم توی زندگیت از اندیشه و فکرت استفاده کنی ::         ...
10 تير 1393

اذان و اقامه

پسرم اینقد شما موقع خواب دستات رو بالا کنار گوشت میگیری که همه میگن در حال اذون گفتنی. اینبار عموحسن زحمت کشید و اومد اذان و اقامه گفتن، البته اینقد گریه کردی که نمی دونم چیزی هم شنیدی یانه! فکر کنم یه بار دیگه باید کنار گوشت اذان بگیم!!!     ...
10 تير 1393

اولین حمام

این عکس بعد از اولین حموم شماست که با کمک مامانی ها رفتیم. مامانی ها خیلی احتیاط کردن، سریع شستن و آوردیمت بیرون. اینو بگم که خودم دل نداشتم ها خدا رو شکر شما از حموم فعلا خوشت میاد. بعد از این حموم تقریبا هر دو روز یکبار رفتی حموم گل پسرم ...
10 تير 1393

رفتیم پارک

با دوست جونی هات و بابا رفتیم پارک پسرم. شما اونجا خواب بودی، دوست جونی هات بازی کردن و بستنی خوردن. دوست جونی هات به ترتیب : معین، سامان و محمدجواد ...
10 تير 1393