آقا محمدصدراآقا محمدصدرا، تا این لحظه: 12 سال و 4 ماه و 1 روز سن داره
آقا محمدسیناآقا محمدسینا، تا این لحظه: 7 سال و 11 ماه و 17 روز سن داره

قند عسل های مامان

روروئک سواری

عزیز دل مامان جدیدا توی روروک راه میری و البته اولین راه رفتنت با روروئک توی خونه آقاجون توی سقی بود که با فاطمه جون بازی میکردی. آخه اونجا هال خیلی بزرگی داره و شما با روروئکت جولان میدادی و کلی میخندیدی و فاطمه جون وقتی بهش میرسیدی بهت جایزه اسباب بازی میداد و شما بیشتر ذوق میزدی. فاطمه خیلی خوب باهت بازی میکرد و شما دوستش داری. حتی الان بعد چند هفته وقتی صداشو میشنوی از پشت تلفن، دنبالش میگردی. راستی فاطمه یک ابتکار جالب دیگه هم بخرج داد و برات با اسباب بازی هات آویزهایی درست کرد و به کالسکه ات وصل کرد و مدت زیادی شما باهشون بازی کردی. بعد از بنایی آقاجون بابا، پایین جون میده برای روروئک سواری پسرم و شبا با شما میرفتیم و شما...
9 آذر 1393

شروع غذای کمکی

شما از همون اول بدنیا اومدنت، یه جوری تنظیم بودی ک ه به محض انداختن سفره بیدار میشدی و سخت بود که پیش شما غذابخوریم. پسر نازنینم جدیدا که فهمیده تر شدی، چند وقتیه که وقتی ک   سی چیزی پیشت میخوره شما هم میخوای و مزمزه میکنی. بردیمت پیش آقای دکتر مهربونت ( دکتر محسن زاده) و پیشنهاد داد که کم کم غذای کمکی رو برات شروع کنیم . البته من غذا رو از پایان پنج ماهگیت شروع کردم و ترسیدم زودتر بهت غذا بدم. اونم با فرنی وقتی کامل شیرتو خوردی بهت میدم که شما حسابی استقبال کردی و دوست داری. دو سه روزه که یکم سوپ هم بهت میدم. نوش جونت پسرم. راستی اونجا بود که فهمیدیم با آقای دکتر اصالتا همشهری هستیم   ...
9 آذر 1393

علی اصغر مامان

توی فامیل یه رسم هست که اونایی که بتونن، تاسوعا و عاشورا رو هر ساله میرن سقی و در مراسم اونجا شرکت میکنن. امسال برای دومین بار( بار اول توی دل مامان بودی و رفتیم) توی این مراسم شرکت کردی و این بار توی مراسم تعزیه خوانی امام حسین(ع)، نقش علی اصغر رو داشتی. با وجودیکه هوا خیلی سرد بود شما توی این مراسم خیلی خوب و آروم بودی و با تعزیه خوانها همکاری کامل رو داشتی و یک جا بغل یکیشون کامل خوابت برد. ان شالله خدای مهربون بحق شش ماهه امام حسین (ع) نگهدار همه نی نی ها باشه. محمدصدرا و تعزیه خوانهای خانواده : محمد جواد (پسرعمه، حرفه ای)، سامان (پسرعمو، تازه کار)، معین (پسرعمو، فسقلی)   بعد از مراسم از زیر نخل نم...
9 آذر 1393

آقای مهندس

وحشتناک عاشق کامپیوتری و کافیه صدای کارکردن باباجون با لب تاپ رو بشنوی خواب باشی بیدار میشی. و اول چند بار میگی اِ اِ اِ اِ ...... , بعدش باید ببریمت سرکامپیوتر، خم میشی روی کیبورد و موس.  همش اینتر میزنی و موس رو میگیری و کلید فاصله رو هم خیلی دوست داری و همش بهش ضربه میزنی. کلا وضعیه این اوضاع. اینا رو هم پسرم تایپ کرده: ئتئذ  تعغغععهذئذ ئهنخر  ذا  ذد ذ ذ .و/ تلفن و سیم تلفن والبته موبایل رو هم دوست داری و اگه دستت بهش برسه مستقیم میبریشون توی دهنت. موقعیکه من یا بابا با تلفن صحبت میکنیم شما هم باید اعلام حضور کنی و صحبت کنی تازه همچین با تعجب نگاه گوشی میکنی ببینی طرف مورد صحبت از کجای تلفن میاد بیرون یا حر...
9 آذر 1393

عکسهای محمدصدرا توی این چند وقت

محمد صدرای کلافه: محمدصدرای موتورسوار : خداحافظ قنداق : پسر نازم آخرایی که قنداقت میکردیم شما همش زور میزدی بیای بیرون و تلاش میکردی خودت رو نجات بدی، آخه پسرم دیگه مرد شده بود.... دوست دارم مرد کوچک من... ...
9 آذر 1393

نشستن پیرمردی

پسر نازنینم بعد از ورود به پنج ماهگی ات می تونی بشینی البته من هنوز می ترسم شما بخوای وسیله برداری بیفتی و برای همین با دستام یا بالشت و... دورت رو میگرم تا برات اتفاقی نیفته. شما دوست داری بشینی و با وسایل دور وبرت بازی کنی و از روی زمین وسیله ها روبرداری. راستی توی کالسکه ات هم میشینی و دور و بر رو نگاه میکنی و لذت میبری ماه من...  
9 آذر 1393

محمد صدرای دَدَری

آقای محمدصدرا خان دردری شدن و کافیه کسی از خونه بره بیرون یا آماده بشه ، اون موقع است که ایشان بنا رو بر ناسازگاری گذاشته و گریه می فرمایند مخصوصا اگه طرف بابا جون یا آقاجون مامان باشه. صبح ها از حالا باید قایمت کنم تا بابا جون بره سرکار وگرنه بیتابی میکنی... در ضمن موقعی هم که کسی رو با لباس بیرون و آماده میبینی خوشحال میشی و می پری بغلش تا با خودشون ببرنت. موقعی که آقاجون میاد دنبالمون تا بریم خونه شون چون هواسرده روت پتو میندازیم ولی چون میدونی میریم بیرون، اصلا از پتو ناراحت نمیشی عزیز دلم   ...
9 آذر 1393

کار عجیب

داشتی روی پای بابا جون با عروسک اردک جیغ جیغوت بازی میکردی که یه دفعه کاری کردی من و بابا متعجب موندیم. برای اینکه صدای عروسک در بیاد باید بزنیمش زمین. دیدیم شما همینطوری که نشستی عروسک رو با دستای کوچولوت بالای سرت می بری و پایین میاری و میزنی زمین ، اما از هر دو سه بار یه دفعه موفق میشدی صداشو دربیاری، آخه هنوز زور نی نی نازم خیلی کم بود ولی وقتی صداش در میومد میخندیدی و نگاه بابا میکردی تا بهت آفرین بگه. خیلی باحال بود، دیگه داری بزرگ میشی کوچولوی من.   ...
9 آذر 1393