آقا محمدصدراآقا محمدصدرا، تا این لحظه: 12 سال و 4 ماه و 1 روز سن داره
آقا محمدسیناآقا محمدسینا، تا این لحظه: 7 سال و 11 ماه و 17 روز سن داره

قند عسل های مامان

روز مادر

دروازه های آسمان، گشوده می شود و بارانی شگفت، زمین را فرا می گیرد مکه، لبریز عطر یاس، با چشمانی گشاده تر از هر روز، بیستمین روز جمادی الثانی را دیدار می کند . دروازه های آسمان گشوده می شود و فرشتگانی بی شمار، هلهله کنان فرود می آیند ..... میلادش تولد بهاراست ؛ تولد آب است و تولد هر چه پاکی و زلالی . میلادش از هر سو رحمت است . و فاطمه آمد...تا زیبایی ، زیبا شود ... محبت ، عاطفه آغاز شود...و فاطمه آمد تا ...   علی ، حیدرشود، کرارشود... وفاطمه آمد تا ... میلاد نور مبارک باد  وقتی چشم به جهان گشودم. قلب کوچکم مهربانی لبخند و نگاهت را که پر از صداقت و بی ریایی بود احساس کرد. دیدم زمانی را...
24 ارديبهشت 1394

جارو برقی هووی محمدصدرا

پسر نازم یه عادت کردی که مثل جاروبرقی میگردی و چیز میزهای روی زمین رو می بری توی دهنت. جدیدا هم موقع جارو کردن مامان به جارو برقی خیلی  بد نگاه میکنی ولی مثل بچه های دیگه خدا رو شکر از جاروبرقی نمی ترسی. فکر کنم که ناراحتی از اینکه خونه رو تمیز میکنه و برات آشغالی روی زمین نمیزاره...     ...
23 ارديبهشت 1394

غذا خوردن محمدصدرا

از عید امسال قند عسل مامان خودت غذا میخوری و دوست داری قاشق دست خودت باشه. برنامه اینجوریه که عادتت دادم سر سفره و روی پارچه مخصوص غذای خودت بشینی و غذا رو همونجا میخوری و بعد که دیگه سیر شدی میری بازی. اینجوری هم خودت بیشتر دوست داری و هم غذاتو بهتر میخوری. ما هم راحت تر شدیم و این بازی با قاشق و غذات برات جذاب تره. اینم عکس ناز کردنای نازدونه مامان موقع غذا خوردن...                           ...
23 ارديبهشت 1394

علاقه به شیرینی و پیدا کردن شکلات های خاص

نازدونه مامان خیلی شیرین شده ازبس که شیرینی و آب نبات میل می فرمایند و هرجا قند و آبنب ات ببینند کلی گریه و قهر و داد و بیداد تا وقتی که میل بفرمایند. درمورد آبنبات که روزی یکی دو تا رو شاخشه!!! شش ماهت بود، یه روز بابا اومد که ببین محمد صدرا چی میخوره... نگاه کردم میبینم یه آبنبات گنده توی دهنته. پرسیدم از کجا آورده که بابا گفت داشتم توی بغلم راهش میبردم یدفعه نفهمیدم از کجا برداشته فقط بی سر و صدا داشت کنار کامپیوتر بازی میکرد که تعجب کردم و احساسا کردم چیزی توی دهنشه...    یه خاطره باحال هم درباره شکلات خوردن شما دارم. نینی فسقل مامان یه روز داشتی با چند تا شکلات بازی میکردی که دیدم از بس مکیدی این شکلات رو به کاکائوش رسید...
23 ارديبهشت 1394

دندون پنجم و ششم در ده ماه و نیمی

گل نازم دندون پنجم و ششم شما توی 10 ماه و بیست روزگی در اومد و حسابی غافلگیرمون کرد. این دفعه دندونت کمتر اذیتت کرد ولی بازم بی اشتها شده بودی و پشت سرت یک کمی داغ بود . مروارید ششمت هم دو روز بعد نیش زد و دیگه خیلی سخته بگم شش دندونی. البته الان دو تا دندون بالای گل پسرم خود نمایی میکنه مخصوصا وقتی حرف میزنی و میخندی و دل مامانو میبری عشقم....    
23 ارديبهشت 1394

سیزده بدرامسال

عشق مامان ، سیزده بدر امسال برنامه ریزی کردیم و عمو مرتضی اومد دنبال مون تا همه با هم بریم باغ. اولش توی ترافیک سنگینی گیر کردیم ولی بالاخره به باغ رسیدیم و کلی بازی کردیم و خوش گذشت. شما آب بازی کردی کنار استخر و با یک چوب بقیه رو خیس می کردی. و همش اشاره میکردی منو ول کنید برم توی آب. آقایون توی باغ غذای خوشمزه ای درست کردن و شما خیلی دوست داشتی . بعد از غذا هم دوباره والیبال که شما پیش مامانی و آقاجون بودی و ما بازی میکردیم که دیدم دوست داری با من بازی کنی و دیگه اومدم پیش گل پسرم. هواکه تاریک شد همه پریدن وسط باغ و نای نای میکردن که پسر منم جو گرفت و شروع کرد با دستش نای نای. ساعتای 10 یا 11 شب بود که برگشتیم و همه حسابی خسته بودند ولی ا...
14 فروردين 1394

دید و بازدید ها و مهمونی های عید و عیدی

امسال عید اولین سالی بود که گل پسر مامان آداب و رسوم مربوط به عید و سال تحویل رو میدید و از مهمونی رفتن ها و مهمون اومدن ها کلی ذوق می کرد مخصوصا اگر مهمون عزیز، نی نی هم داشتند که دیگه نور علی نور میشد. امسال عید، ما اول خونه بزرگترای فامیل مثل آقاجونا و بابابزرگ وعمه باباجون و عمه فاطمه ، عمو رضا، دایی مهدی و خاله اعظم و ... رفتیم. کلی مهمونم اومدن خونه ما و توی این دید وبازدید ها شما خیلی آقا بودی. اگر اتاقت رو مهمونا نمیدیدن شما اینقدر شیطنت میکردی که بالاخره اتاقت رو به همه نشون بدی و اون تو بازی کنی . توی عید آجیل خوردن و میوه خوردن رو از همه بیشتر دوست داشتی و شکلات خوری و بهم ریختن شکلات ها یک برنامه روتین شما توی عید شده. راس...
14 فروردين 1394

سفره هفت سین امسال

سفره هفت سین امسال مامان خاص بود، آخه اولین سال بود که سه تا ماهی داشت، سبزه رو خودم انداختم و تزیینش هم با خودم بود. اما گل پسر مامان دلش میخواست بره و سبزه هاش رو برداره و بازی کنه . خوشحالیم عزیزم که توی این عید همراه مایی و خونه مون روروشن کردی! ان شاء الله همیشه کنار هم شاد و خوشحال باشیم. ...
14 فروردين 1394

ماجراهای بیرون رفتن ها و خرید های عید

امسال با شما خرید های زیادی رفتیم، دو بار رفتیم پدیده یکبار با همکارای بابا عمو محمد و عمو سعید و یک بار هم با آقاجون مامان که این بار توی قرعه کشی هم برنده شدیم و شما در اقدامی ناباورانه رفتی بغل یکی از دلقک های اونجا و باهش عکس یادگاری گرفتی.                   موقع برگشت هم رفتیم رستوران ارم (چون باباجون از اونجا کارت تخفیف داشت) و شیشلیک سفارش دادیم و شما کلی با دایی و خاله توی رستوران چرخیدی و بهت خوش گذشت. با خونواده مامان و دایی مهدی و بابابزرگ و مادربزرگ هم نمایشگاه بین المللی رفتیم و مقداری ازخریدای عیدمون رو انجام دادیم.رفتیم و برای اتاق شما هم...
14 فروردين 1394