آقا محمدصدراآقا محمدصدرا، تا این لحظه: 12 سال و 4 ماه و 1 روز سن داره
آقا محمدسیناآقا محمدسینا، تا این لحظه: 7 سال و 11 ماه و 17 روز سن داره

قند عسل های مامان

ماجراهای محمدصدرا و لواشکای مامانی

میوه های باغ رسیده و مامانی هنرمند مثل همیشه با آلو ها، آلبالو ها و زرد آلوها و بقیه میوه ها کلی چیز میز خوشمزه مثل مربا و شربت و لواشک و برگه درست کردن. و شما هم مثل پارسال رفتی سراغ لواشکای مامانی و یا انگشتات لواشکا رو از ظرفش جدا میکنی و میخوری و رد انگشتات توی سینی هست. اینقدر لواشکای مامانی رو دوست داری  که اون اتاق شده جز خط قرمز ها ولی حریفت نمیشیم و اکثر اوقات درش رو می بندیم. ...
15 تير 1394

بیرون رفتن با عمو محمد

خیلی وقت بود که میخواستیم با عمو و خاله جون بریم بیرون ولی فرصت نمیشد که بالاخره هماهنگ کردیم برای افطاری بریم طرقبه. عمو محمد اومد دنبالمون و رفتیم خونه شون تا وسایلشون رو بردارن. آخه خاله تازه از سرکار اومده بود . توی محوطه خونه شون یک آبنمای کوچیک و باصفا بود که کنارش میز چیده بودن و شما کلی اونجا بازی کردی و از صندلی ها خوشت اومده بود. بعدش عمو و خاله اومدن و همه باهم رفتیم طرقبه ، رستوران اطلس طلایی که خیلی باصفا بود و افطاری خوشمزه ای خوردیم و شما کلی شیطونی کردی. یک فواره هم د اشت که همش دوست داشتی بری اونجا آب بازی مخصوصا که چند تا نی نی داشتن اونجا آب بازی میکردن. بعد افطار چای خوردیم و میوه و کلی بهمون خوش گذشت. توی راه برگشت اینقد...
7 تير 1394

تماشای فوتبال معین کوچولو

چند وقت بود که معین کوچولو ازمون دعوت کرد تا برای تماشای بازی فوتبالش بریم و اصرار داشت که شما بازی معین خان رو از نزدیک ببینی. برای همین یه روز با نینی های دیگه محمدجواد و سامان رفتیم برای دیدن بازی معین و شما کلی خوشحال شدی. اونجا شما کلی راه رفتی و توپ بازی نی نی ها رو نگاه کردی ولی چون دوست داشتی بری توپ نی نی ها رو بگیری ، بغلت کردم و توی ورزشگاه راهت بردم و با هم اسکیت بازی کردن نی نی ها رو تماشا کردیم که وسط جماعت اسکیت سوار ها دو تا از کوچولوهای فامیل رو دیدیم. یه روز دیگه هم با باباجون از فروشگاه اتکا میومدیم که شما همش بهونه میگرفتی و میخواستی بیای بغلم و من چون رانندگی میکردم نمیتونستم بغلت کنم.برای همین باباجون گفت بریم پیش معین ...
7 تير 1394

کچل شدن محمد صدرا

برای اولین بار روز سی و یک خرداد موهای شما رو کوتاه کردیم. برای این کار، باباجون  از آقا مرتضی وقت گرفت و با آقاجون و محمدجواد و سامان رفتیم تا موهاتو کوتاه کنیم. چون زودتر رسیدیم من و شما و محمدجواد و سامان رفتیم بستنی خریدیم و کیک و بعد اومدیم توی آرایشگاه و شما با وسایل توی مغازه بازی میکردی مخصوصا یک سشوار بود که با اون همه رو کیو میکردی.تا نوبت شما شد و شما رو سپردیم آقاجون تا آقا مرتضی موهات رو کوتاه کنه که به محض روشن شدن دستگاه شروع کردی به گریه و تقریبا تا آخر کوتاه کردن موهات گریه کردی. اما انصافا آقا مرتضی کارش رو خوب بلد بود و زود موهات رو کوتاه کرد. بعدش ما تشکر کردیم و با محمدجواد رفتیم خونه مادربزرگ و موهاتو به مامانبزرگ ...
5 تير 1394

واکسن و چکاپ یکسالگی

واکسن یکسالگی گل پسرم رو با دو روز تاخیر انجام دادم تا پنجشنبه باشه و باباجون و مامانی ها هم کنارمون باشن ولی خدا رو شکر سر این واکسنت اصلا اذیت نشدی و خیلی هم آروم بودی. موقع  واکسنت من و مامانی با هم رفتیم و سامان جون هم با ما اومد. مامان هستی هم قد و وزنت رو گرفتن و یک مسواک انگشتی و قطره مولتی ویتامین و چند تا بروشور بهت جایزه داد. اونجا نی نی ها رو که میدیدی خیلی خوشحال میشدی و بلند داد میزدی نی نی، نی نی . راستی یک برگه هم دادند که پر کنم و توانایی های شما رو میسنجید که شما همه کارهای توی برگه رو انجام میدادی و مامان هستی گفت این فسقلی خیلی زرنگه ها...
1 تير 1394

تولد یکسالگی گل پسر مامان

به یک چشم برهم زدن یکسال گذشت انگار همین دیروز بود که تو  یه روز بهاری به دنیا اومدی و زندگیمو  پر از عطر بهار کردی...و من حس شیرین مادری رو تجربه کردم ... به قول نیما یوشیج : پسرم! یک بهار،یک تابستان،یک پاییز و یک زمستان را دیدی!از این پس همه چیز جهان تکراریست جز مهربانی ..... همیشه مهربان باش و با عشق زندگی کن عزیزترینم 25 خرداد شما یکساله شدی. چقدر زود گذشت و شما ناز مامان چقدر عجله داری برای بزرگ شدن. پسرم از روزی که به دنیا اومدی زندگی من و باباجون خیلی خوشگل و رنگارنگ شده و ما خوشبختی رو در کنار تو کاملا احساس میکنیم. دوست داریم عزیزم و تولدت رو هزاران بار بهت تبریک میگیم . امیدوارم زندگی طولانی پر از زندگی و س...
1 تير 1394

اولین پیاده روی محمدصدرا توی خیابون

یه روز با محمدجواد رفتیم بیرون تا برای شما پوشک بخریم و چند تا چیز دیگه از داروخونه و شما تازه راه رفتن بدون کمک و زمین خوردن رو یاد گرفته بودی که توی پیاده رو همش خودت رو از بغلمون پرت میکردی و خم میشدی تا روی زمین راه بری. بالاخره ما حریفت نشدیم و شما کلی راه رو پیاده روی کردی و محمد جواد هم ازت فیلم و عکس گرفت. شما تقریبا از یازده ماه و نیمی می تونی بدون کمک راه بری و البته اولش خیلی میفتادی اما هنوز به زمین نمیرسیدی بلند می شدی و دوباره راه می رفتی. بعضی وقتا آقاجون بهت میگن پسرم چند دقیقه استراحت کن و راه نرو ولی شما راه رفتن رو خیلی دوست داری.   ...
24 خرداد 1394

آماده شدن عکس های آتلیه ای محمدصدرا

بعد از 58 روز که از گرفتن عکس های پسرم توی آتلیه روناک گذشته بود، بالاخره تماس گرفتن که عکسای نینی آماده شده و منم با باباجون هماهنگ کردم و بلافاصله بعد اومدن باباجون رفتیم و عکسای شما رو گرفتیم. خدایی عکسات فوق العاده شده و به این همه انتظار می ارزید. بعد از گرفتن عکسات رفتیم و به مامانها و آقاجونا نشون دادیم و اونا هم خیلی خوششون اومد. اینم چند تا از عکسای گل پسر ناز مامان:                         ...
24 خرداد 1394

دو تا نینی ناز به اسم زهرا سادات و امیرعباس

دوستای صمیمی باباجون که توی دانشگاه تبریز با هم بودن اومدن مشهد و من و شما و بابا جون رفتیم دیدنشون. قرار گذاشتیم و رفتیم هایپرمارکت پدیده و دوستای باباجون و خانواده شون رو دیدیم. شما اونجا با زهرا سادات و امیر عباس کلی بازی کردی و با زهرا سادات سوار ماشینش شدی که البته سر اینکه کی فرمون ماشین رو بگیره با هم گیس و گیس کشی راه انداختین. بعدش کلی با هم با ماشینتون دور زدیم و رفتیم توی چند تا مغازه تا برای نی نیها لباس بخریم که اونجا از این مبلمان کودک بود و شما کلی ذوق زدی و حتی رفتی روی یکی از مبل ها دراز کشیدی و چند تا عکسم گرفتیم. بعدش رفتیم رستوران پدیده و اونجا ناهار خوشمزه ای خوردیم و بعدش با نینیها و خانواده ها کلی عکس گرفتیم. موقع برگش...
23 خرداد 1394