آقا محمدصدراآقا محمدصدرا، تا این لحظه: 12 سال و 4 ماه سن داره
آقا محمدسیناآقا محمدسینا، تا این لحظه: 7 سال و 11 ماه و 16 روز سن داره

قند عسل های مامان

تولد مامانی مامان

اول مرداد تولد مامانی مامانه وبرای تولد امسال مامانی برنامه ریزی ویژه ای شد. اولش که هدیه مامانی رو کادو کردیم  و بعد با هماهنگی آقاجون و خاله برای شام رفتیم شاندیز و مراسم تولد مامانی رو اونجا گرفتیم. خلاصه مامانی که از اول متوجه برنامه ماشدند و سورپرایزمون لو رفت (مامانا در این موارد شامه تیزی دارن و زود متوجه میشن) ولی کلا خیلی خوش گذشت.... با این وجود رفتیم و شام رو توی رستوران اطلس طلایی خوردیم که کباب و جوجه خیلی خوشمزه ای بود. بعد از شام یکم استراحت کردیم و شما توی آلاچیق ها با دایی جون ورجه وورجه میکردی و غلت و ملق میزدی. بعدش رفتیم کنار آب نما و شما آب بازی کردی و سوار شیر سنگی بیرون رستوران هم شدی وپایین نمیومدی. ...
2 مرداد 1394

تفریح در مجتمع تک

یکی از تفریحات من و بابایی قبل از بدنیا اومدن شما رفتن به مجتمع تک بود و دیدن ملزومات کامپیوتری و موبایل و کلا تکنولوژی های جدید دنیا بود. چند روز پیش هم با شما برای بار چندم رفتیم تک. سری پیش با شما و عمو حسن رفتیم که عمو حسن میگفت توی مدتی که اینجا نشستم همه نگاه این فسقل خان میکنن و باید برات اسپند دود کنیم. اون موقع شما شاید هنو شش ماهت بود. ولی این سری شما همش میخواستی که دستت رو ول کنم تا خودت راه بری و همش سرت رو می بردی داخل مغازه ها و فروشنده ها رو از کار می انداختی. یه جا هم همینطوری سر به هوا ذراه می رفتی که با دو تا آقا که دست یک نی ینی رو گرفته بودند و اتفاقا اونا سر به هواتر راه می رفتن تصادف کردی و خوردی زمین و طفلی ها کلی خجا...
1 مرداد 1394

عید فطر امسال و خونه آقا سامان....

امسال برای عید فطر برنامه نداشتیم و قرار بود که خونه بمونیم تا باباجون به کاراش برسه. برنامه بقیه هم این بود که برن جنگل ابر برای تفریح، اما شب قبل برنامه همه عوض شد و قرار گذاشتن برن خونه عموحسین. ما هم که اصلا قرار نبود بریم ولی من اصرار کردم برای دیدن سامان کوچولو و باباجون دقیقه نود اعلام آمادگی کرد تا بریم... اول رفتیم باغ و بعدش از اونجا راه افتادیم به سمت بجنورد . توی راه شما همش بیرون رو نگاه میکردی و یه عالمه بغل آقاجون بازی کردی و بهت خوش گذشت. وقتی رسیدیم خونه عمو حسین از دیدن سامان خیلی خوشحال شدی و به محض دیدن سامان گفتی آآممممان... موقع افطاری رسیدیم خونه عمو و ملیحه خانوم رو خیلی زحمت داده بودیم و برای افطاری غذای خیلی خوشم...
28 تير 1394

راهپیمایی روز قدس

راهپیمایی روز قدس امسال یک هفته زودتر برگزار شد و من و شما همراه باباجون و محمد جواد با دوچرخه ات رفتیم راهپیمایی که البته دیر رسیدیم و با جمعیت تقریبا آخر راهپیمایی بودیم ولی بازم خیلی شلوغ بود و شما توی شلوغی دیگه دوست نداشتی توی دوچرخه ات باشی چون کسی رو توی جمعیت نمی دیدی و اینو دوست نداشتی. بعدش برای شما و محمدجواد آب و نوشابه خریدیم و با تاکسی برگشتیم خونه. آقاجون و مامانی و خاله و دایی با دایی مهدی و مامان بزرگ همگی زودتر از ما برگشته بودند خونه شون و این بار توی مراسم ندیدیمشون. به شما توی راهپیمایی خیلی خوش گذشت مخصوصا وقتی که یک گروه سرود داشتن زنده سرود میخوندن و شما خیلی دوست داشتی گل پسرم . راستی یادم رفت بگم هوا یکم گرم ب...
25 تير 1394

مراسم شب قدر

امسال مراسم شب نوزدهم ماه رمضان رو. توی خونه موندیم و با تلویزیون قرآن به سر کردیم که شما اولش خوشت اومد و میومدی توی سجاده و کتاب دعاهای ما ولی کمکم خوابت برد و ما تونستیم قرآن به سر کنیم. اما دو شب دیگه رو رفتیم حسینیه که اونجا بهت حسابی خوش گذشت. اونجا شروع میکردی به سینه زدن و همه بچه کوچولو ها دورت جمع میشدن و سینه میزدند. تو هم کلی کیف میکردی.  البته شب اول روت نمیشد و کنار من و مامانی بازی میکردی تا که معین اومد و روت باز شد و با معین ازین ور به اون ورو منم همش دنبالت بودم. اما شب دوم دیگه همش راه میرفتی و بازی میکردی. شب دوم وقتی برقا رو خاموش کردن برای قرآن به سر پ، شما هم کنار من بودی و با من قرآن به سر کردی. انشالله زیر سایه...
25 تير 1394

نمایشگاه قرآن

امسال هم مثل هر سال رفتیم نمایشگاه قرآن. البته امسال با آقاجون و مامانی و عمو حسن و محمدجواد و معین رفتیم و به شما نی نی ها خیلی بیشتر خوش گذشت. اونجا رفتیم توی غرفه های بازی و شما کلی بازی کردی و با معین هر کدومتون یه بادکنک جایزه گرفتین و اسباب بازی خریدین والبته شما دوچرخه بازی هم کردی. با محمدجواد و معین کلی دور زدین و بازی کردین و اونجا مامان یکی از همکارای قدیمیش رو با خانوادش دید که از دیدن شما خیلی خوشحال شدن. دو تا نی نی این همکارم کلی از من خاطره داشتن آخه نی نی بودن و میومدن پیش من بهشون جایزه میدادم و سرگرمشون میکردم و توی اردوگاه کلی بهشون خوش میگذشت . بماند که خیلی بزرگ شده بودن و برای خودشون خانوم شده بودن. از نمایشگاه برای یک...
24 تير 1394

ماه رمضان

امسال شما دومین ماه رمضان رو تجربه کردی و خونه آقاجونا و مامانی ها و مهمونی هایی که رفتیم بهت خیلی خوش گذشت. توی ماه رمضان سه بار با شما رفتیم خرید و توی راه ر فتیم پارک و شما سرسره بازی کردی. این مسیر رو هم با دوچرخه ات می رفتیم و بهت توی راه خیلی خوش میگذشت. توی پارک هم چند نفر آقا و خانوم بودند که با هم قرآن می خوندن و شما می رفتی و تماشا می کردی. توی میوه فروشی هم همیشه بهت کلی خوش میگذره و همش به سمت میوه ها خم می شی و دوست داری باباجون از همه میوه ها  و سبزی ها برات بخره. خونه دایی مهدی هم کلی بهت خوش گذشت و با اسباب بازی ها و وسایل نی نی های دایی مهدی بازی کردی و هی می رفتی یه وسیله جدید از اتاقشون می آوردی. اونجا نی نی ها کلی با...
24 تير 1394

بازی با سامان و عیادت از محمد جواد

سامان خان چند روزی مشهد مونده و توی این مدت با شما خیلی بازی کرد. این چند روز به شما خیلی خوش گذشت و همش دوست جونات پیشت بودن. با سامان کلی ماشین بازی و موتور سواری کردی و کیک و ژله درست کردیم، آخه سامان عاشق آشپزیه و از وقتی خیلی کوچیک بود میومد و با هم کیک درست میکردیم و خدایی با وجودیکه کوچیک بود ولی صبر میکرد تا کیک کامل پخته بشه و اصلا عجله نمیکرد.این بار هم کیک مون خیلی خوشمزه شد ورفتیم تا با مامانیو اقاجون بخوریم که فهمیدیم محمدجواد مریض شده و پهلوش درد میکنه، برای همین تصمیم گرفتیم کیک رو ببریم و با محمدجواد بخوریم . رفتیم خونه جواد عیادتش تا روحیه اش هم عوض بشه و کلی نی نی خونه عمه جون بازی کرد و با اسباب بازی های قدیم محمدجواد ور ر...
15 تير 1394

محمدصدرا و عکس های آتلیه ای

گل پسر مامان عکسات رو زدم به دیوار خونه و اتاقت و شما بهشون کلی واکنش خوشگل نشون دادی. همش خودت رو با انگشت نشون میدی و بعد با دست عکست رو نشون میدی  بلند میگی نینی... وقتی هم که ازت میپرسیم محمدصدرا کجاست با انگشت عکسای روی دیوار رو نشون میدی. بعضی وقتا هم همش میگی عکسات رو بهت بدیم و شروع میکنی به بوس کردن عکسات و کلی ذوق می کنی ... دوست دارم عسلم...               ...
15 تير 1394