آقا محمدصدراآقا محمدصدرا، تا این لحظه: 12 سال و 4 ماه و 1 روز سن داره
آقا محمدسیناآقا محمدسینا، تا این لحظه: 7 سال و 11 ماه و 17 روز سن داره

قند عسل های مامان

یک سرماخوردگی خیلی بد

یک ویروس سرماخوردگی خیلی بد افتاد بین خانواده باباجون و همه رو ناراحت کرد . نشونه های این سرماخوردگی هم عفونت خیلی وحشتناک چشم بود و گلو درد و.... معین کوچولو سرماخورد، سامان گرفت و عمو رضا و باباجون و محمدجواد و عمه و آخرش هم شما بودی گل پسر مامان که واقعا برات غصه خوردم. خیلی درد کشیدی و مریضی ات هم طولانی شد و توی این مدت از نظر لاغری نصف شدی و خیلی ضعیف شدی گل بهار مامان. انشالله خدا مریضی رو از تمام نی نی ها دور کنه و مریضا رو شفا بده. توی مدت مریضی دو بار رفتیم پیش خانوم دکتر مهربون که خانوم دکترم برات غصه خورد و کلی سفارش به مامان کرد تا زودتر خوب بشی. خانوم دکتر گفت این ویروس توی مهد کودک ها شایع شده و نی نی های کوچولو رو اذیت کرد...
26 ارديبهشت 1394

مهمون کوچولوی محمد صدرا، آقاحسام الدین

چند روز پیش آقا حسام الدین و مامان جونش مهمون ما بودن و شما با آقا حسام کلی بازی کردی و بهت خوش گذشت. اسباب بازی هات رو آوردی و کلی بازی های دیگه. اما یه شیطونی هم میکردی و اگر من حتی با حسام صحبت میکردم برمیگشتی و نگام میکردی و می پریدی بغلم. اولش که من حسام رو بغل کردم زدی زیر گریه و اصلا کوتاه نیومدی. قربونت برم دوست دارم مامان جونم ...   ...
24 ارديبهشت 1394

گلباران محمدصدرا

مامانی بابا زحمت کشیدن و گل محمدی از باغ آوردن و پسر مامان رو گل بارون کردن. مامانی میگن اینجوری دیگه بوی گلا برای شما حساسیت ایجاد نمیکنه و اذیت نمیشی. شما هم خیلی گل دوست داری و از کنار گلا که رد میشیم دوست داری برات گل بچینم. ...
24 ارديبهشت 1394

شستن لباس های محمدصدرا

این لباسایی که می بینی روی پهن کردم تقریبا مال سه روز شماست و هر دو یا سه روز یکبار من این همه لباس می شورم. مخصوصا موقع غذا خوردنت که با هر وعده غذا یا کلا خوراکی یک دست کامل لباس رو کثیف میکنی.     ...
24 ارديبهشت 1394

عادت های جدید محمدصدرا

ناز نشستن محمدصدرا: گل پسر اینقدر ناز میشینی و پاهات رو میاری روی اون یکی و یه مدل خاصی چهارزانو می زنی. همه تو کف این نشستنت موندیم عشق مامان . نازکردن و بوس کردن: گل مامان یاد گرفتی و کسایی رو که خیلی دوست داری ناز می کنی یا بوس می کنی. مامان رو که همیشه ناز میکنی.وقتی میگم نازه مامان شروع میکنی به ناز کردنم و وقتی میگم نازه پسرم خودت رو ناز می کنی. یه روز مامانی بهت گفت چه پسر نازیه محمدصدرا که فوری شروع کردی به ناز کردن خودت.   دفت:پسرم وقتی وسایلی که میخوای کنارت نباشه یا کسی بره دستت رو بالا می بری پشت گوشت و میگی دفت یا دفتش.... راه رفتن با استفاده از بالشت و مبل: گل پسر مامان پشتی ها و کناره های مبل رو میگیری و با ت...
24 ارديبهشت 1394

محمدصدرا و جوجه ها

دایی امیر و خاله محبوبه برای گل پسر مامان دو تا جوجه ناز خریدند و شما خیلی ذوق کردی ال بته دوست داری جوجه ها رو بگیری و بازی کنی. اگر یک لحظه از شما غافل بشیم حمله میکنی به جوجه ها و بدبختای بیچاره رو روی پراشون بلند میکنی و محکم گردنشون رو میگیری. چند روز پیش که رفتیم بودیم برای دیدن خونه یک نینی دم در خونه داشت با جوجه هاش بازی میکرد که شما هم میگفتی اوه و ما رو میکشیدی تا ببریمت پیش جوجه...           ...
24 ارديبهشت 1394

ماجراهای خواب نینی

پسمل ناز مامان شما توی کم خوابی روی مامان رو که به کم خوابی مشهور بود سفید کردی نازنینم. البته خدا رو صد هزار مرتبه شکر که مثل قبل نیستی و خیلی بهتر شدی ولی الان هم حداقل 4 یا 5 بار در طول شب منو بیدار میکنی و شیر یا آب میخوای یا گرمته و ... به شدت هم از گرما بدت میاد و اجازه نمیدی روت پتو بندازم. چند شب پیش نصفه شب شما زیر میز مبل ها  خوابیده بودی و خیلی خطرناک بود. کلا تحرکت توی خواب خیلی زیاده و از این ور اتاق به اون ور همیشه در حال حرکتی!!!   ...
24 ارديبهشت 1394

روز پدر و روز معلم

روز پدر رو از طرف خودم و محمد صدرا بهت تبریک میگم بابا جون مهربون ، دوست داریم هزار هزار هزار تا ...      روز پدر و روز معلم رو به هر دو تا آقاجونا و مامانی ها تبریک میگم.   روز قبل تولد امام علی(ع) با هم رفتیم و برای باباجون و آقاجونا کادو خریدیم که شما کل مغازه رو بهم ریختی و با فروشنده شروع کردی به بازی کردن. خانوم فروشنده هم خیلی مهربون بود کلی با شما بازی کرد تا من انتخابام رو انجام بدم. شب من و شما و باباجون با خانواده مامان رفتیم خونه بابا بزرگ و عید رو به همه مخصوصا بابابزرگ تبریک گفتیم .   روز عید هم اول رفتیم خونه آقاجون بابا و بعدش خونه آقاجون مامان و شما کادوی آ...
24 ارديبهشت 1394

محمدصدرا در آتلیه

خیلی وقته که میخوایم شما رو ببریم آتلیه و ازت عکس بگیریم اما پیش نمیومد تا اینکه دیگه جدی تصمیم گرفتم و هماهنگ کردم با آتلیه روناک که میدونستم کارشون عالیه و برای کودک تخصصی کار میکنن و روز 28 فروردین رفتیم و با کلی دردسر از شما عکس گرفتیم. اولش که وارد شدیم و کلی نینی اونجا بود شما خوشحال بودی و با نی نی ها و عکس های روی دیوار بازی میکردی اما تا وارد مرحله عکس گرفتن شدیم کلا ازین رو به اون رو شدی و دوست نداشتی از بغل مامان بری پایین . بالاخره با کلی شکلک که من و باباجون در آوردیم و کلی اسباب بازی نشونت دادیم عکس ها رو گرفتیم. عکاسش هم واقعا حرفه ای بود و عکس های تمیزی از شما گرفته بود ولی موقع انتخاب عکسا دیگه طاقت نیاوردی و همش بیتابی میکر...
24 ارديبهشت 1394