آقا محمدصدراآقا محمدصدرا، تا این لحظه: 12 سال و 4 ماه و 1 روز سن داره
آقا محمدسیناآقا محمدسینا، تا این لحظه: 7 سال و 11 ماه و 17 روز سن داره

قند عسل های مامان

جیزه/ خطرناکه

همیشه نگران این بودم که خدای نکرده دستت رو به بخاری بزنی یا سرت بخوره به م یز و... برای همین تصمیم گرفتم تا با این وسایل شما رو آشنا کنم. این بود که همه میگفتن وسایل خطر ناک رو جمع کن، شکستنی ها رو جمع کن و ... این کار رو نکردم و بجاش بهت یاد دادم تا حواست به مثلا شیشه میز باشه و وقتی بهت میگم محمدصدرا سرت ! خودت نگاه بالا میکنی و بعد بلند میشی تا سرت به شیشه نخوره. در مورد بخاری هم که همه رو گیر آوردی و همش بخاری رو نشون میدی و میگی اِه( ترجمه: یعنی جیزه) و این اِه رو اینقدر جدی میگی که همه میدونن منظورت داغی مثلا بخاری یا قابلمه و ... است و خدا رو شکر به این وسایل اصلا نزدیک نمیشی.   ...
23 اسفند 1393

یک استرس اساسی و ماجرای حمام رفتن محمدصدرا

گل پسر مامن هنوز که هنوزه شما با مامانی میری حمام و کلی بهت خوش میگذره و آب بازی رو هم خیلی دوست داری اما از اینکه آب توی صورتت و روی چشمات بریزن خوشت نم یاد و بعضی وقتا گریه هم میکنی. با حیوونات توی حموم هم خیلی بازی میکنی و همش روشون آب می پاشی. یه روز آقاجون و دایی امیر اومدن دنبال مامان مدرسه و شما هم بودی که دیدم روسری سرته و یک دستمال هم زیر روسری روی سرت گذاشتن. نمیدونی چقدر ترسیدم و همش از دایی امیر میپرسیدم سر محمد صدرا به کجا خورده. اونم میگفت بشین بریم چیزی نشده و من بیشتر نگران میشدم آخه فکر کردم سرت خورده به جایی و برای اینکه من هول نکنم میگن چیزی نیست . با هزار استرس خودم رو رسوندم به آقاجون و گفتم با ناراحتی که بگید سر محمد صد...
23 اسفند 1393

بازی با توتوها

گل پسر مامان وقتی من مدرسه ام با مامانی میره پشت پنجره و توتو ها رو تماشا میکنه و این کار رو خیلی دوست داره و این روشیه برای آروم نگه داشتن گل پسر مامان . توی خیابون و غیره هم وقتی توتو میبینی تمام حواست پیش اونه. یه روز داشتیم میرفتیم اتکا که توی ماشین پشت چراغ قرمز بودیم شما هی میگفتی اوه و وقتی جایی رو که نشونموم میدادی دیدیم یه طوطو توی فاصله 100 متری ما بالای یا بیلبورد تبلیغاتی نشسته و از فاصله به این دوری داری اونو نشون میدی.
23 اسفند 1393

عکس های محمد صدرا در این دو ماه :

محمد صدرا و محمد جواد درحال درس خوندن: عکس های هنری دایی امیر محمد: عکس های ارسالی از طرف امین آقا و عمه فاطمه، دستتون درد نکنه خیلی خوشگلن: ژست های خوابیدن: عکس های جا مونده:   ...
23 اسفند 1393

خرید رفتن با محمدصدرا

جیگر طلای مامان خیلی خرید رفتن رو دوست داری و کلی حال میکنی. چند بار با هم رفتیم برای گشت و گذار و خرید که شما خیلی بازی کردی. هر چی میبینی بلند اوه طولانی و کشیده ای میگی و دوست داری همه آدمای بیرون باهت بازی کنند. وقتی نور مغازه ها رو میبینی یا خود آدما یا مغازه ها کلی ذوق میکنی و دوست داری دورو برت رو نگاه کنی . همش با دست به دور و برت اشاره میکنی و به ما میفهمونی که اینا برات جالبه مخصوصا مانکن بچه ها و نور روی مغازه ها... بعضی وقتا هم میبرم و برات نوشته های روی مغازه ها رو میخونم و بهت میگم که چی نوشته و شما با بوس کردن و اه گفتن تایید میکنی! یه روز هم رفتیم روی پله های بانک انصار خیابون خسروی و مامان بصورت ورجه وورجه از پله ها میپرید و...
15 اسفند 1393

شرکت در راهپیمایی 22 بهمن و ماجرای خرید شیرینی

امسال راهپیمایی 22 بهمن خیلی باحال بود چون یه فرشته کوچولوی ناز همراه مامان و بابا بود که حسابی هم بهش خوش گذشت. صبح بیدار شدم و یه پرچم رو با روشهای خاص که تجربه مامانه ایمن کردم و دادم دستت. دیگه این پرچم رو زمین نذاشتی اصلا. با بابا جون آماده شدیم و با اتوبوس رفتیم راهپیمایی . توی راهپیمایی خیلی شلوغ بود و اصلا نمیشد حرکت کرد البته ما یکم دیر رفتیم تا شما اذیت نشی. اونجا دایی مهدی و نینی هاش رو دیدیم که کنار واستاده بودن و با پرچماشون بازی میکردن و ضمنا بستنی هم میخوردن، بعد خاله محبوبه رو پیدا کردیم و مامانی رو، آقاجون و دایی امیرم نشدببینیم، چون روی ماشین صوت بودن. مادربزرگ هم که کلا گم شده بود توی جمعیت. بعدش ما از بقیه خداحافظی ک...
23 بهمن 1393

شرکت در مراسم جشن دهه فجر

گل پسر مامان دهه فجر امسال از طرف محل کار باباجون مراسم جشن برگزار کردند و خانواده ها رو دعوت کرده بودند که ما هم همراه خانواده دوستای باباجون (باباو مامان فرهادجون) توی این مراسم شرکت کردیم. اونجا برنامه های خیلی خوبی تدارک دیده بودند مثلا اجرای شعبده بازی و سرود و و... توی این مراسم چند تا از دانش اموزای مامان مثل فاطمه و حنانه و... هم بودن و میومدن با مامان احوالپرسی و با شما بازی میکردن. دوستای بابا هم بودن خاله زهرا و عمو سعید، عمو محمد و نینی کوچولوشون آقا محمد سجاد، سجاد کوچولوی دیگه و خیلی ها که شما توی این مراسم خیلی فرشته بودی و اصلا اذیت نکردی. برگشتن هم دوباره با شیرفرهاد برگشتیم(اسم این کوچولو فرهاد جونه ولی همه شیرفرهاد ...
23 بهمن 1393

کارهای جدید و عادت ها و شیطونی های محمدصدرا در این ماهها

نشستن بدون کمک: پسر نازنینم از شش ماهگی بدون کمک می شینی و برای خودت بازی می کنی اما سینه خیز خیلی کم رفتی و هر چقدر من و مامانی ها پاهات رو میگرفتیم تا سینه خیز بری خیلی علاقه نشون ندادی و بعضی وقتا گریه هم میکردی . نه اینکه اصلا سینه خیز نری ولی خیلی کم. اما ماشالله چهاردست و پا که خیلی زود راه افتادی و تقریبا از شش ماه و نیمی داری چهار دست و پا میکنی و از این ور خونه به اون ور کی میتونه شما رو نگه داره. عاشقتم پسرم مخصوصا وقتی چهار دست و پا میکنی و میای تا بغلت کنم دلم میخواد بخورمت!!! آخه پسر نازم خیلی خوشمزه است عزیز دلم... گاهی هم موقع چهاردست و پا دو تا وسیله رو با خودت برمیداری و راه میبری که خیلی جالبه. پایین اومدن از مبل : گ...
23 بهمن 1393