آقا محمدصدراآقا محمدصدرا، تا این لحظه: 12 سال و 4 ماه و 1 روز سن داره
آقا محمدسیناآقا محمدسینا، تا این لحظه: 7 سال و 11 ماه و 17 روز سن داره

قند عسل های مامان

شهر موشها

گل پسر مامان از زمانی که دی وی دی شهر موشها پخش شد، باباجون برات خریدش و شما خیلی بهش علاقه نشون دادی و همش میگی دد، دد و همزمان نای نای هم میکنی و ما متوجه می شیم که منظورت تماشاس شهر موشهاست.... درحین دیدن فیلم بازی میکنی مثلا توپ بازی یا چیدن مکعب حیوانات و جورچین و... یا بَه بَه میخوری مثل بستنی و میوه و ... و به ندرت هم ممکنه خوابت ببره... این صندلی هم ابتکار مامانه برای اینکه راحت تر و دورتر برنامه تلویزیون ببینی عزیز دلم... خوشبختانه عروسک کپلک رو برات از خانه کودک پیدا کردم و خریدم، که واقعا دوستش داری و همه جا با خودت می بریش... پی نوشت 1: یه مدت صبح تا شب تلویزیون ما فقط یه برنامه داشت اونم شهر موشها بود، وقتایی که از ب...
4 شهريور 1394

دندون پزشکی

گل پسر مامان روی دندونات خیلی حساسم و از وقتی بدنیا اومدی تمام نکات ایمنی در مورد دندونات رو بکار بستم و کلی توی کتاب و اینترنت سرچ کردم و از دوستام پرسیدم( از جمله خاله زهرا) تا مراقبت کاملی از مرواریدای کوچولوت داشته باشم. شما هم که ماشاا.... تند تند دندونات درمی اومد!  .چند وقت بود موقع تمیز کردن دندونات، روی یکی از دندونات که دست میکشم، زیر انگشتم یه چیزی مثه یه لکه احساس میکردم و نگران شدم. برای همین بردمت دندونپزشکی توی قاسم آباد و برات خانوم دکتر بعد معاینه فلوراید تراپی نوشت و کلی باهت بازی کرد ولی از کارش راضی نبودم. برای همین بردمت پیش یک دندون پزشک دیگه توی بلوار وکیل آباد و خانم دکتر علیزاده ضمن معاینه درست دندونت گفت این...
1 شهريور 1394

نماز جمعه

من و شما و باباجون با هم رفتیم حرم و توی نماز جمعه هم شرکت کردیم. البته قبلش با هم یه شیر نارگیل خوشمزه خوردیم و کمی قدم زدیم. موقع خوندن خطبه های نماز شما با نی نی ها بازی می کردی و ضمن دادن خوراکی های خودت به نی نی ها از خوراکی هاشون هم میگرفتی. نی نی توی عکس زیر اسمش زین العابدین بود و از عراق اومده بودن که هم با خودش و هم با خواهر و برادرش کلی بازی کردی و با هم خوراکی میخوردین. یه دفعه شما گفتی آبه و خواهرش پرسید به عربی چی میخواد و من بهش گفتم، طفلی زود رفت و برات آب آورد، تو هم دیگه از فرصت سواستفاده میکردی و الکی میگفتی ابه....               بعد از حرم رفتیم پی...
30 مرداد 1394

کفش های جدید محمدصدرا

کفشات دیگه کوچولو شده بود و چند وقت بود که میخواستیم برات کفش نو بخریم ولی فرصت نمیشد... بالاخره یه روز رفتیم پاساژ فردوسی خسروی تا برای قند عسل کفش بخریم. اونجا پر از نی نی های کوچولو بود و هر کدوم رو که می دیدی داد می زدی ماما، نی نی و مامانای نی نی ها بهت لبخند میزدن و شما خجالت می کشیدی . توی مغازه کفش فروشی یه نی نی دختر 4 ساله تقریبا بود که در حینی که من داشتم برای شما کفش انتخاب میکردم دیدم شما هم رفتی و برای اون نی نی کفش میبری و بهش میدادی و اشاره میکردی بپوشه، اونم چه کفشایی واقعا سلیقه گل پسری خیلی خوب بود. مامان نی نی و مغازه داره که از خنده ریسه رفته بودن و هر چی من کفشا رو میزاشتم سر جاش باز یه کفش دیگه انتخاب میکردی و براش می ...
29 مرداد 1394

فعلا خاطرات...

حیفم اومد این عکسا رو برات نزارم  ... این عکس رو ملیحه خانوم  توی عید گرفتند...   محمدصدرا و کامیونش...             محمد صدرا و عروسکش درحال موتور سواری...   محمدصدرا درحال گردگیری با جوراب باباجون...   محمدصدرا و آقاجون در باغ...   محمدصدرا خوشحاله...   خیلی خوشحاله ...                   شادی بعد از حمام...               محمدصدرا و ورزش صبحگاهی.... ...
27 مرداد 1394

عادت های محمدصدرا

نمازخوندن گل پسر مامان : گل پسر مامان از حدود یازده ماهگی ات، هر کسی که نماز میخونه کنارش می ایستی و نماز میخونی. اولین نمازت رو با آقاجون مامان خوندی و مهر رو محکم میزاشتی روی سر آقاجون که درحال سجده بود و وقتی آقاجون سرش رو از سجده بلند مبکرد شما مهر رو ورمیداشتی و خودت سجده می رفتی . کمکم کنار آقاجون بابا نماز خوندنت میگرفت و مثل آقاجون شروع میکردی به نماز خوندن(آخه آقاجون بخاطر زانو دردشون نشسته روی صندلی نماز میخونن). دعای دست رو میگی اللهم و دستات رو بالا میگیری، رکوع میکنی و سجده می ری و از همه باحال تر الله اکبر گفتنته که دستات رو می بری پشت گوشت و میگی الللاه اَپَر...  من و باباجون که کلا از دست شما توی نماز آسایش نداریم ،4 یا ...
26 مرداد 1394

شیطنت های محمدصدرا

فرشته کوچولوی من جدیدا شیطونی شده برای خودش و کافیه سرو صداش نیاد یا یه وسیله جدید گیر بیاره فورا شیطونی هاش شروع میشه... ده دقیقه شیطنت موش کوچولو در یک روز: یه روز داشتیم با هم  بازی میکردیم که تلفن زنگ زد و من شما رو روی میز آشپزخونه گذاشتم و کنارت با تلفن صحبت میکردم که در کمتر از یک صدم ثانیه تمام وسایل روی میز و ماشین ظرفشویی رو ریختی پشت میز و کلی خرابکاری به بار آوردی گذاشتمت توی حال و داشتم وسایل رو از پشت میز در میاوردم که دیدم ساکتی و تا اومدم ببینم چیکار میکنی چشمت روز بد نبینه با این صحنه روبرو شدم. از وسط دستمالا برداشتمت گذاشتمت پشت سرم که هنوز دو تا دستمال جمع کرده بودم دیدم نیستی و رسیدی روی اپن، این شد که بیخیال...
26 مرداد 1394

علاقه نفس مامان به عینک

گل پسر مامان از اونجایی که اکثر خانواده عینکی هستند، ما علاقه شدید و عجیبی به عینک از همون کوچولویی داشتی و عینک همه رو میکشیدی و دوباره توی چشم خودشون یا خودت میذاشتی ، اما این عادت الان خیلی جدی شده و شما خیلی عینک چشمت میذاری برای همین رفتیم پیش آقای حسینی و عینک اشانتیونی رو که قولش رو برای شما داده بود گرفتیم و شما چنان ژستی گرفته بودی که آقای حسینی و همکارش کلی خندیدن. راستی قبل عید که رفته بودیم برای باباجون عینک بگیریم علاقه شما به عینک باعث شد آقای حسینی قول یک عینک رو برای شما بده البته اون موقع هنوز عینکای خوشگلش نرسیده بود. موقع برگشتن به خونه رفتیم ساعت مامان رو درست کنیم که شما توی مغازه با آقاهای مغازه دار کلی دکی بازی کردی و ...
26 مرداد 1394

خوابیدن روی تاب

پسر گلم تابی رو که آقاجون برات خریدن رو وصل کردم البته دایی امیر محمد از خودگذشتگی کرد و میله بارفیکسش رو داد برای شما. از روزی که تاب وصل شده شما همش میگی تاتا عبابا و دوست داری تاب بازی کنی. شبا هم اینقدر خسته ای ولی در مقابل خواب از خودت مقاومت نشون میدی میزارمت روی تاب و بعد از تاب بازی روی تاب خوابت می بره و خیلی با نمک میشی. موقع تاب بازی شعر تاتاعبابا رو میخونیم و موقع بغل کی بندازی اسم همه کسایی رو که می شناسی میگم و شما بعد من تکرار میکنی البته روی اسم دایی امیرمحمد و محمدجواد و دد ( سامان و معین) خیلی تکرار میکنی . قربون این خوابیدنت بشه مادر... راستی یادم رفت بنویسم که با وجود این همه بازی روی تاب، باید برات لالایی هم بخونم تا ...
10 مرداد 1394