یه نگرانی کوچولو
امروز آقای محمدصدراخان معلوم نبود کجا قایم شده بود و هیچی تکون نمی خورد . هرچی هم بهش
اصرار می کردم، قربون صدقه اش می رفتم و شیرینی می خوردم انگار نه انگار، نمی تونستم تکوناش رو احساس کنم. خلاصه شب که دیگه یه خورده نگران شده بودم رفتیم با بابا و آقاجون و مامانی بابا دکتر که خانم دکتر مهربون هم صدای قلب نی نی رو برامون گذاشت و خیالمونو راحت کرد. بابا هم برای اولین بار تونست صدای قلب شما رو بشنوه...
15/12/1392
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی



یه نگرانی کوچولو
