اولین بار
بهوش اومدم و اول از همه پرسیدم نینی من کجاست. حالش خوبه و از دردام گفتم که چند لحظه بعد پسر ناز خوشگل مامان اومد بغلم و دیگه کل دردام یادم رفت...
اون لحظه شما اولین شیرتو با دردسر خوردی و خداییش خیلی گریه میکردی و من خیلی اون جا غصه خوردم.
ماانی ها توی بیمارستان پیش ما بودند و مواظب شما کوچولو موچولو. توی اتاق ما دو تا نینی دیگه هم تازه بدنیا اومده بودند که اسم یکی امیر علی و نینی دیگه پرهام بود. که بزرگترای توی اتاق باهم دوست شده بودند.اون روز چون شیر مامان کم بود مامانی بهت ترنجبین دادن و شما یه کم سیر شدی.خدمات پرستاری بیمارستان خیلی عالی بود و مدام سر میزدندو خیلی خوب رسیدگی میکردن. شب شما خیلی گریه میکردی و مامانی به پرستار خبر داد. یه پرستار خیلی مهربون اومد و شما رو برد ، نیم ساعت بعد ما نگران شدیم و مامانی ها اومدن دنبالت که خبر اوردن خیلی ناز به شکم توی اتاقشون خوابیدی.اون شب مامان مامان پیش ما وایستاد و صبح جاشونو با مامان بابا عوض کردن. فردا صبح دوباره شما یکم گریه کردی که ایندفعه مامان شما رو گذاشت رو قلبش در حالیکه نشسته بودم و شما ساکت و آروم بغل مامان خوابیدی. راستی یادم رفت شب قبل بابا رو راه نداده بودن برای دیدن شما و ناچار باباجون اومد خونه. ولی همش زنگ میزد که دلم برای نینی خیلی تنگ شده. برای همین با گوشی مامان چند تا عکس ازت گرفتیم و بابا لبتاپشو اورد و ریخت عکسا رو توی کامپیوتر تا شب دلش تنگ شد عکساتو ببینه. روز بعد همش بازدید شما بود. متخصص اطفال ،تست شنوایی، واکسن تزریقی( دو تا) که یک خانم مهربون پیر اومد و به بچه ها طوری واکسن میزد که اصلا گریه نمیکردن، آخرم بچه ها و خانومه بهم چشمک میزدن که برای ما هم این تلپاتی قوی ،عجیب بود. واکسن خوراکی فلج اطفال که شمای زرنگ خان برمیگردوندی و با زحمت به خوردت دادیم. آخرشم دکتر مامان اومد و بعد بررسی وضعیت مامان ، برگه مرخصی رو امضا کرد و ساعتای یک یا دو بود که به همراه آقاجون و مامان بابا و بابایی و معین کوچولو اومدیم خونه.بابای مهربون پسرم از صبح بیمارستان بود و کارای ترخیص و .... رو انجام میداد. راستی اونجا بابا سفارش فیلمبرداری هم داده بود که امیدواریم فیلمش خوب باشه و یادگاری عزیزی از بهترین روزهای خانواده ما باشه.
مامانی دوست دارم اعتراف کنم که از وقتی بدنیا اومدی دلم برای لگد زدنات به دلم، صحبت کردن با تو و منتظر واکنش بودن، قلقلکت دادن، چرخ زدنات و همه خاطرات شیرین بارداریم تنگ شده ولی خوشحالم که کنارمی عزیزم.
*** پاورقی یک : خوب شد بابا راضی شد و فیلم گرفتیم، چون هر موقع نگاه می کنم، خیلی خاطرات خوبی برام زنده میشه
تاریخ خاطره : 25 خرداد 1393



اولین بار
