آقا محمدصدراآقا محمدصدرا، تا این لحظه: 12 سال و 4 ماه و 1 روز سن داره
آقا محمدسیناآقا محمدسینا، تا این لحظه: 7 سال و 11 ماه و 17 روز سن داره

قند عسل های مامان

بازی ها و علائق جدید محمدصدرا

کتاب خوندن حرفه ای تر: گل پسرم همش کتابا رو میاری میزاری جلوم تا برات بخونم یا عکساشو بهت نشون بدم. خیلی هم دوست داری ازت بپرسم مثلا اسم اون حیووان چیه یا چه صدایی داره... الان دیگه مجبورم هر جا میرم براش چند تا کتاب و جورچین و وسایل نقاشی بردارم، آخه خیلی دوستشون داره... لگو بازی:                     بازی با جورچین حیوانات: بازی با حیوانات مگنت: بازی با تخته دوطرفه: خمیر بازی:                 نقاشی با مداد شمعی و رنگی و ماژیک:   ...
8 مهر 1394

عید قربان و دور همی با خانواده مامان

عید قربان همه خانواده مامان یعنی خانواده آقاجون، مامان بزرگ و بابابزرگ ، خ انواده خاله اعظم و دایی مهدی خونه آقاجون جمع بودیم و ناهار رو دور هم خوردیم و کلی بازی کردیم. آقایون فوتبال و خانوما حرف زدن و دوچرخه سواری و عکاسی و.... تا غروب خونه آقاجون بودیم و با کاظم و الیکا اومدیم خونه مون. اونجا کلی هندوانه و شیرینی خوردیم و  بهمون خیلی خوش گذشت.       ...
2 مهر 1394

خرید

امروز برای خرید ویتامین ها و سرلاک و میوه میخواستیم بریم بیرون که محمدجواد هم گفت میخواد برای خودش سرلاک بخره، آخه خیلی دوست داره و حسابی هوس کرده بود. وقتی به داروخونه رسیدیم خریدامون رو انجام دادیم و محمدجواد هم بین مدلهای سرلاک یکی رو انتخاب کرد... بعدش رفتیم میوه فروشی و کلی شیطونی کردین و بعد شما رفتیم مغازه سی دی فروشی تا محمدجواد خرید کنه. خلاصه خیلی خوش گذشت. کلا با بابا جون زیاد میایم بیرون و برای شما به به و میوه و... میخریم و موقع برگشتن هم حتما سری به پارک می زنیم و سرسره بازی می کنی ... یه شب هم با باباجون رفتیم چهارراه مخابرات و بعد از دیدن اجرای سرود دانش آموزان به مناسبت هفته دفاع مقدس،از اونجا برات لباسای خیلی خوشگلی خ...
31 شهريور 1394

زیارت امام رضا(ع)

با آقاجون و مامانی و عمو حسن و محمدجواد رفتیم روز جمعه رفتیم حرم .چون بعد نماز بود حرم تقریبا خلوت بود و بعد زیارت، رفتیم نماز بخونیم که شما طبق معمول یه جامُهری نزدیک پیدا کردی و مُهر بازی رو شروع کردی. بعدش رفتیم آب بازی که یکم سرد بود ولی به زحمت از کنار حوض آوردیمت این ور. یه خادمی هم بهت گیر داده بود و میترسید بیفتی توی آب.                       ...
27 شهريور 1394

بهداشت و چکاپ 15 ماهگی

25 شهریور شما 15 ماهه شدی و برای چکاپ باید می بردمت مرکز بهداشت. برای همین سوار سه چرخه ات کردمت و با هم تا مرکز بهداشت پیاده روی کردیم. البته مسیرش خیلی طولانی بود. موقع رسیدن مثل همیشه اولش خوشحال بودی تا وقتی گذاشتمت روی وزنه و بعد گریه تا زمانیکه مسئول مرکز بهت قطره آهن و مولتی ویتامین دادن و چند تا بروشور که ساکت شدی و عکس نی نی های روش رو دیدی. موقع برگشتن خیلی خوابت میومد و با هم شعر می خوندیم که دیدم دیگه جوابم رو نمیدی و خوابت برده روی سه چرخه برای همین بغلت کردم و با دست دیگه سه چرخه ات رو میاوردم،خیلی سخت بود. که یه خانم مهربونی با نی نی اش کنارمون  ایستاد و ما رو سوار ماشینشون کردن و تا سر کوچه خونه آوردن. من این جور کمک های...
25 شهريور 1394

باغ وحش و بازی با حیوونا

امروز پنجشنبه بود وچون قراره از دو هفته دیگه باباجون بره دانشگاه، تصمیم گرفت شما رو ببره بیرون و حسابی خوش بگذرونی... اول با هم رفتیم رستوران ارم و کلی خوش گذروندیم و شما کلی بازی کردی. بعد از ناهار رفتیم باغ وحش و چون شما اکثر حیوونا رو میشناختی خیلی خوشت اومد و از کنار قفس هر حیوون تا حیووون بعدی باید کلی ازت خواهش میکردیم تا بیای و دوست داشتی بیشتر با حیوونا بازی کنی. یکم نون و خوراکی همراهمون بود که دادم بدی به حیوونا و غذا دادن به حیوونا رو خیلی دوست داشتی . اونجا به حیوونا سلام میکردی براشون بوس میفرستادی و آخر کلی باهشون بای بای میکردی و کلی توی کارا و قیافشون دقت میکردی. کلا امروز روز خیلی خوبی بود و خیلی خوش گذشت. ممنون بابا...
19 شهريور 1394

اولین سینمای محمدصدرا ودیدن فیلم محمد(ص)

مامان و بابا خیلی وقته منتظر اکران فیلم محمد بودن که بالاخره موفق شدیم توی سانس دوم اولین اکران این فیلم توی مشهد، بریم سینما هویزه و فیلمو ببینیم و واقعا از فیلمش لذت بردیم، مخصوصا اونجایی که نامگذاری اسم پیامبر بود و من واقعا به اسمت افتخار کردم پسرم.  سری بعد با مامانی و آقاجون و دایی و خاله رفتیم و فیلم رو دیدیم و در نوبت سوم با شما و خانواده عمه و عمو رضا و دایی مهدی . که البته بخاطر تایم طولانی فیلم از نیمه فیلم به بعد شما توی صندلی ها نمی موندی و دوست داشتی توی سینما راه بری. اما اولش رو خیلی دقیق نگاه میکردی و از نی نی و حیوونای فیلم خیلی خوشت می اومد مخصوصا فیل ها و توتوها. در تمام مدت فیلم خوراکی میخوردی و یا از پله ها پایین و...
17 شهريور 1394

پارک ملت ، آب بازی و فلافل

باباجون پیشنهاد رفتن به پارک ملت داد و من و شما هم با کمال میل قبول کردیم. محمدجواد هم با ما اومد و رفتیم پارک ملت و شما طبق معمول کلی پیاده روی کردی و با پیرمردا و خانومایی که اونجا بودن بازی کردی و ازشون خوراکی هایی که بهت تعارف کرده بودن رو میگرفتی و براشون بوس میفرستادی و موش میشدی و... تا به محل بازی نی نی ها رسیدیم که طبق معمول دویدی که به آب بازی برسی ولی اولش رفتیم تاب بازی و بعد سرسره بازی و آخر آب بازی که علاوه بر شما منو محمدجواد هم خیس خیس شدیم و کلی خوش گذشت. بعدش با هم رفتیم فلافل خوردیم ویه سری هم به شیرینی فروشی زدیم .             یه سری دیگه هم رفتیم پارک ملت که م...
16 شهريور 1394

هدیه های تولد

ببخشید که این پست رو اینقدر دیر میزارم. امسال میخواستم برات جشن تولد بگیرم ولی پشیمون شدم و قرار شد ان شالله سال بعد که بزرگتر شدی برات جشن بگیریم تا خودتم از تولدت لذت ببری، برای همین به یک جشن کوچولو رضایت دادیم. ولی امسال برای تولدت کادو های زیر رو گرفتیم تا باهشون حسابی بازی کنی و خوش بگذرونی. خدا رو شکر، شما هم از کادوهات خیلی خوشت اومد و همش باهشون بازی میکنی... خیلی دوستت دارم قلب مامان البته جورچین لباس و شهرک ترافیک رو خاله محبوبه برات خریده.دایی امیر هم برات کتاب خرید. آقاجون مامان هم برات یک سه چرخه خریدند که قبلا عکسش رو برات گذاشتم... ...
15 شهريور 1394