آقا محمدصدراآقا محمدصدرا، تا این لحظه: 12 سال و 4 ماه و 1 روز سن داره
آقا محمدسیناآقا محمدسینا، تا این لحظه: 7 سال و 11 ماه و 17 روز سن داره

قند عسل های مامان

عادت های محمدصدرا

نمازخوندن گل پسر مامان : گل پسر مامان از حدود یازده ماهگی ات، هر کسی که نماز میخونه کنارش می ایستی و نماز میخونی. اولین نمازت رو با آقاجون مامان خوندی و مهر رو محکم میزاشتی روی سر آقاجون که درحال سجده بود و وقتی آقاجون سرش رو از سجده بلند مبکرد شما مهر رو ورمیداشتی و خودت سجده می رفتی . کمکم کنار آقاجون بابا نماز خوندنت میگرفت و مثل آقاجون شروع میکردی به نماز خوندن(آخه آقاجون بخاطر زانو دردشون نشسته روی صندلی نماز میخونن). دعای دست رو میگی اللهم و دستات رو بالا میگیری، رکوع میکنی و سجده می ری و از همه باحال تر الله اکبر گفتنته که دستات رو می بری پشت گوشت و میگی الللاه اَپَر...  من و باباجون که کلا از دست شما توی نماز آسایش نداریم ،4 یا ...
26 مرداد 1394

صحبت کردن و شعر خوندن محمدصدرا

گل پسر مامان کلی حرف میزنه و با این حرف زدن کلی شیرین میشی. صدای حیوونا رو در میاری و بجز مامان و بابا و دَرِدَر و دَدَ، اسمایی مثل حَتَن( حسن)، اَلّاه اَپَر( الله اکبر)، اَمَمّمَد (امیر محمد)، محبوبه( اَبوبه)، محمدجواد(مَمَبا)، سامان(آممممّان)، بابابابا( باب اسفنجی)، ماماما( مامانی)، اَدیدَم( عزیزم) اَ دی دِه ( انجیر بده)، اَپِ پِ یا هَپِمِه ( هواپیما و اشاره به آسمون میکنی وقتی صدای هواپیما میاد )توتودِه(سرسره)، دَدَنیه ( قسطنطنیه)، خیس، خَطِه طِه( خطرناک)، اِستِدِس( استرس) و...تا تا عَبَبَ ( تاب تاب عباسی) ،ماه و ماااا یعنی ماست، عَوَ عَوَ( یعنی پوشک عوض کرد)، اُمِه( تخمه) آُما( خرما)، آب بادی( آبنبات)، نی نی، به به، مَمَدا(محمدصدرا) در ...
26 مرداد 1394

شیطنت های محمدصدرا

فرشته کوچولوی من جدیدا شیطونی شده برای خودش و کافیه سرو صداش نیاد یا یه وسیله جدید گیر بیاره فورا شیطونی هاش شروع میشه... ده دقیقه شیطنت موش کوچولو در یک روز: یه روز داشتیم با هم  بازی میکردیم که تلفن زنگ زد و من شما رو روی میز آشپزخونه گذاشتم و کنارت با تلفن صحبت میکردم که در کمتر از یک صدم ثانیه تمام وسایل روی میز و ماشین ظرفشویی رو ریختی پشت میز و کلی خرابکاری به بار آوردی گذاشتمت توی حال و داشتم وسایل رو از پشت میز در میاوردم که دیدم ساکتی و تا اومدم ببینم چیکار میکنی چشمت روز بد نبینه با این صحنه روبرو شدم. از وسط دستمالا برداشتمت گذاشتمت پشت سرم که هنوز دو تا دستمال جمع کرده بودم دیدم نیستی و رسیدی روی اپن، این شد که بیخیال...
26 مرداد 1394

پارک ملت و سرسره بازی

فسقل مامان پارک رفتن رو خیلی دوست داری و از وسایل توی پار عاشق سرسره ای. تا حالا کلی با هم یا با نی نی ها رفتیم پارک و بازی کردیم . سه بار هم رفتی پارک ملت و قسمت آب بازی و خاک بازی اونجا رو هم دوست داری. دفعه اول که رفتیم فقط دستات رو با آب فواره ها شستم و یکم لابلای آبها راه رفتیم. بعدش رفتیم خاک بازی که دیدم اگه بری توی خاکا کلا گل تحویل میگیرم. برای همین بجای گل بازی رفتیم سرسره و کلی خوش گذشت ولی چشم از آبا برنمیداشتی. سری بعد با باباجون و محمدجواد رفتیم که شما هنوز فاصله خیلی زیادی تا این قسمت بچه گونه داشتی ولی نمیدونم از کجا یادت بود و راهت رو کج کردی به سمت وسایل بازی. تی راه با همه آدمها پیر و جوون و نی نی بازی میکردی. موقع برگشت ...
26 مرداد 1394

علاقه نفس مامان به عینک

گل پسر مامان از اونجایی که اکثر خانواده عینکی هستند، ما علاقه شدید و عجیبی به عینک از همون کوچولویی داشتی و عینک همه رو میکشیدی و دوباره توی چشم خودشون یا خودت میذاشتی ، اما این عادت الان خیلی جدی شده و شما خیلی عینک چشمت میذاری برای همین رفتیم پیش آقای حسینی و عینک اشانتیونی رو که قولش رو برای شما داده بود گرفتیم و شما چنان ژستی گرفته بودی که آقای حسینی و همکارش کلی خندیدن. راستی قبل عید که رفته بودیم برای باباجون عینک بگیریم علاقه شما به عینک باعث شد آقای حسینی قول یک عینک رو برای شما بده البته اون موقع هنوز عینکای خوشگلش نرسیده بود. موقع برگشتن به خونه رفتیم ساعت مامان رو درست کنیم که شما توی مغازه با آقاهای مغازه دار کلی دکی بازی کردی و ...
26 مرداد 1394

آب بازی های جیگر طلا

جیگر طلای من عاشق آبه و همش دوست داره بره توی حموم و آب بازی کنه. بعضی روزا برات تشتت رو پر آب میکنم و شما رو میفرستم توی حموم و شما به زور بعد یک ساعت در میای. یه خط قرمز دیگه شما فعلا حیاطه که با آقاجون میری اونجا و آب با زی که البته این آب بازی رو از معین کوچولو یاد گرفتی البته نوه های آقاجون همه شون عاشق آبند مخصوصا محمدجواد توی خونه آقاجون مامانی هم میری پشت در حموم و همش در میزنی و میگی آبه. تازگی ها عصرا که میخوان باغچه رو آب بدن، شما میری توی باغچه و شلنگ آب رو میگی و به گلا آب میدی و خاله و دایی و بقیه رو خیس میکنی و کلی خوش میگذرونی.
26 مرداد 1394

خوابیدن روی تاب

پسر گلم تابی رو که آقاجون برات خریدن رو وصل کردم البته دایی امیر محمد از خودگذشتگی کرد و میله بارفیکسش رو داد برای شما. از روزی که تاب وصل شده شما همش میگی تاتا عبابا و دوست داری تاب بازی کنی. شبا هم اینقدر خسته ای ولی در مقابل خواب از خودت مقاومت نشون میدی میزارمت روی تاب و بعد از تاب بازی روی تاب خوابت می بره و خیلی با نمک میشی. موقع تاب بازی شعر تاتاعبابا رو میخونیم و موقع بغل کی بندازی اسم همه کسایی رو که می شناسی میگم و شما بعد من تکرار میکنی البته روی اسم دایی امیرمحمد و محمدجواد و دد ( سامان و معین) خیلی تکرار میکنی . قربون این خوابیدنت بشه مادر... راستی یادم رفت بنویسم که با وجود این همه بازی روی تاب، باید برات لالایی هم بخونم تا ...
10 مرداد 1394

تولد مامانی مامان

اول مرداد تولد مامانی مامانه وبرای تولد امسال مامانی برنامه ریزی ویژه ای شد. اولش که هدیه مامانی رو کادو کردیم  و بعد با هماهنگی آقاجون و خاله برای شام رفتیم شاندیز و مراسم تولد مامانی رو اونجا گرفتیم. خلاصه مامانی که از اول متوجه برنامه ماشدند و سورپرایزمون لو رفت (مامانا در این موارد شامه تیزی دارن و زود متوجه میشن) ولی کلا خیلی خوش گذشت.... با این وجود رفتیم و شام رو توی رستوران اطلس طلایی خوردیم که کباب و جوجه خیلی خوشمزه ای بود. بعد از شام یکم استراحت کردیم و شما توی آلاچیق ها با دایی جون ورجه وورجه میکردی و غلت و ملق میزدی. بعدش رفتیم کنار آب نما و شما آب بازی کردی و سوار شیر سنگی بیرون رستوران هم شدی وپایین نمیومدی. ...
2 مرداد 1394

تفریح در مجتمع تک

یکی از تفریحات من و بابایی قبل از بدنیا اومدن شما رفتن به مجتمع تک بود و دیدن ملزومات کامپیوتری و موبایل و کلا تکنولوژی های جدید دنیا بود. چند روز پیش هم با شما برای بار چندم رفتیم تک. سری پیش با شما و عمو حسن رفتیم که عمو حسن میگفت توی مدتی که اینجا نشستم همه نگاه این فسقل خان میکنن و باید برات اسپند دود کنیم. اون موقع شما شاید هنو شش ماهت بود. ولی این سری شما همش میخواستی که دستت رو ول کنم تا خودت راه بری و همش سرت رو می بردی داخل مغازه ها و فروشنده ها رو از کار می انداختی. یه جا هم همینطوری سر به هوا ذراه می رفتی که با دو تا آقا که دست یک نی ینی رو گرفته بودند و اتفاقا اونا سر به هواتر راه می رفتن تصادف کردی و خوردی زمین و طفلی ها کلی خجا...
1 مرداد 1394