آقا محمدصدراآقا محمدصدرا، تا این لحظه: 12 سال و 4 ماه سن داره
آقا محمدسیناآقا محمدسینا، تا این لحظه: 7 سال و 11 ماه و 16 روز سن داره

قند عسل های مامان

رفتن به حرم با آقاجون و نازنین زهرا

 مامانی مامان حرم کشیک داشت و من و شما هم با آقاجون و مامانی و نازنین زهرا و مامانش(دختر عمه مامان) رفتیم حرم. اول رفتیم زیارت و بعدش اومدیم تا زیارت نامه بخونیم که شما با چند تا از زائرا بازی میکردی و اونا هم کلی تحویلت گرفتن اول بهت آب طالبی دادن بعدش کیک و بیسکوییت و ... اونجا کلی با صندلی های چرخدار دور و بر بازی کردی و به زور آب طالبی ات رو دادی به مامانی و نازنین زهرا. بعدش مامانی رفت سر پاس و ما هم برگشتیم خونه. راستی توی صحن و روی فرشا مثل همیشه کلی دویدی و بازی کردی پی نوشت : تا حالا چندباری که رفتیم حرم، اونجا زائرا خیلی تحویلت گرفتن، امیدوارم همیشه در پناه امام رضا(ع) باشی. ...
8 شهريور 1394

ترمینال و عکس های یادگاری

عموی قاسم باباجون قرار بود از گناباد بیان و آقاجون میخواستن برن دنبالشون که من گفتم ما هم میایم و بعدش معین هم اومد و رفتیم ترمینال. اونجا عمو، ساعت رو بخاطر اختلاف در قدیمی و جدید بودن اشتباه گفته بودن و ما یه ساعت زودتر رسیدیم برای همین کلی با هم بازی کردیم وعکس های خوشگل گرفتیم. اونجا با چند تا آقا پسر عرب هم دوست شده بودی و با هم خوراکی هاتو میخوردین. وقتی عمو اومدن کلی شیطونی کردی و لوس شدی. برای آقاجون هم که مثل همیشه دلبری میکردی و خودت رو لوس میکردی... قربونت برم کوچولو پی نوشت : رابطه جالبی بین شما و عموی قاسم هست، البته زن عمو هم خیلی دوسِت داره، خدا حفظشون کنه. ...
6 شهريور 1394

پنجشنبه پراز ددر....

روز پنجشنبه باباجون پیشنهاد داد تا نهار رو بیرون بخوریم برای همین حاضر شدیم ورفتیم رستوران ارم شاندیز و برای ناهار من و شما جوجه سفارش دادیم و باباجون  شیشلیک و حسابی خوش گذشت و طبق معمول شما با دور و بری ها کلی بازی کردی و نمی ذاشتی غذا بخورن و اونا هم با شما بازی می کردن. سمت راستی هامون گروه دانشجوهای پزشکی بودن که شما میرفتی نزدیکشون و دستت رو میزدی روی شونه شون و بهشون میگفتی عمم... ادی یعنی عموبگیر اما اونا متوجه نمشدن بنده های خدا ولی برعکس سمت راستی ها و روبرویی هامون کلی به شیطونی هات واکنش نشون دادن..   بعد از ارم رفتیم پدیده و کلی راه رفتیم و دور زدیم و بازی کردیم. عصرش رفتیم پاساژ مهتاب تا باباجون کتاب ب...
5 شهريور 1394

شهر موشها

گل پسر مامان از زمانی که دی وی دی شهر موشها پخش شد، باباجون برات خریدش و شما خیلی بهش علاقه نشون دادی و همش میگی دد، دد و همزمان نای نای هم میکنی و ما متوجه می شیم که منظورت تماشاس شهر موشهاست.... درحین دیدن فیلم بازی میکنی مثلا توپ بازی یا چیدن مکعب حیوانات و جورچین و... یا بَه بَه میخوری مثل بستنی و میوه و ... و به ندرت هم ممکنه خوابت ببره... این صندلی هم ابتکار مامانه برای اینکه راحت تر و دورتر برنامه تلویزیون ببینی عزیز دلم... خوشبختانه عروسک کپلک رو برات از خانه کودک پیدا کردم و خریدم، که واقعا دوستش داری و همه جا با خودت می بریش... پی نوشت 1: یه مدت صبح تا شب تلویزیون ما فقط یه برنامه داشت اونم شهر موشها بود، وقتایی که از ب...
4 شهريور 1394

دندون پزشکی

گل پسر مامان روی دندونات خیلی حساسم و از وقتی بدنیا اومدی تمام نکات ایمنی در مورد دندونات رو بکار بستم و کلی توی کتاب و اینترنت سرچ کردم و از دوستام پرسیدم( از جمله خاله زهرا) تا مراقبت کاملی از مرواریدای کوچولوت داشته باشم. شما هم که ماشاا.... تند تند دندونات درمی اومد!  .چند وقت بود موقع تمیز کردن دندونات، روی یکی از دندونات که دست میکشم، زیر انگشتم یه چیزی مثه یه لکه احساس میکردم و نگران شدم. برای همین بردمت دندونپزشکی توی قاسم آباد و برات خانوم دکتر بعد معاینه فلوراید تراپی نوشت و کلی باهت بازی کرد ولی از کارش راضی نبودم. برای همین بردمت پیش یک دندون پزشک دیگه توی بلوار وکیل آباد و خانم دکتر علیزاده ضمن معاینه درست دندونت گفت این...
1 شهريور 1394

نماز جمعه

من و شما و باباجون با هم رفتیم حرم و توی نماز جمعه هم شرکت کردیم. البته قبلش با هم یه شیر نارگیل خوشمزه خوردیم و کمی قدم زدیم. موقع خوندن خطبه های نماز شما با نی نی ها بازی می کردی و ضمن دادن خوراکی های خودت به نی نی ها از خوراکی هاشون هم میگرفتی. نی نی توی عکس زیر اسمش زین العابدین بود و از عراق اومده بودن که هم با خودش و هم با خواهر و برادرش کلی بازی کردی و با هم خوراکی میخوردین. یه دفعه شما گفتی آبه و خواهرش پرسید به عربی چی میخواد و من بهش گفتم، طفلی زود رفت و برات آب آورد، تو هم دیگه از فرصت سواستفاده میکردی و الکی میگفتی ابه....               بعد از حرم رفتیم پی...
30 مرداد 1394

تولد مهدیسا

امروز تولد مهدیساجون دختر خوشگل دوست مامان بود و من و شما و خاله محبوبه با هم رفتیم جشن تولد. همونطور که فکرشو می کردم اونجا کلی بهت خوش گذشت و حسابی بازی کردی. یه چیزه جالب هم اینکه مهدیسا خیلی دوست داشت و فقط تو از بین بچه ها حق داشتی اسباب بازی های مهدیسا رو برداره و بازی کنه. با همشون بازی کردی مخصوصا عروسک شهر موشها... اونجا کیک خوشمزه و کلی خوراکی دیگه خوردیم و بعد از مراسم وقتی مهمونا رفتند ما موندیم و با خاله جون حرف زدیم و یاد گذشته ها کردیم. شما هم با کادو های جدید مهدیسا بازی کردی. خدا رو شکر مهدیسا از کادومون خیلی خوشش اومد و باهش بعد از رفتن مهمونا بازی میکرد. تولدت هزار بار مبارک خاله جونم...   پی نوشت 1 : ک...
30 مرداد 1394

کفش های جدید محمدصدرا

کفشات دیگه کوچولو شده بود و چند وقت بود که میخواستیم برات کفش نو بخریم ولی فرصت نمیشد... بالاخره یه روز رفتیم پاساژ فردوسی خسروی تا برای قند عسل کفش بخریم. اونجا پر از نی نی های کوچولو بود و هر کدوم رو که می دیدی داد می زدی ماما، نی نی و مامانای نی نی ها بهت لبخند میزدن و شما خجالت می کشیدی . توی مغازه کفش فروشی یه نی نی دختر 4 ساله تقریبا بود که در حینی که من داشتم برای شما کفش انتخاب میکردم دیدم شما هم رفتی و برای اون نی نی کفش میبری و بهش میدادی و اشاره میکردی بپوشه، اونم چه کفشایی واقعا سلیقه گل پسری خیلی خوب بود. مامان نی نی و مغازه داره که از خنده ریسه رفته بودن و هر چی من کفشا رو میزاشتم سر جاش باز یه کفش دیگه انتخاب میکردی و براش می ...
29 مرداد 1394

فعلا خاطرات...

حیفم اومد این عکسا رو برات نزارم  ... این عکس رو ملیحه خانوم  توی عید گرفتند...   محمدصدرا و کامیونش...             محمد صدرا و عروسکش درحال موتور سواری...   محمدصدرا درحال گردگیری با جوراب باباجون...   محمدصدرا و آقاجون در باغ...   محمدصدرا خوشحاله...   خیلی خوشحاله ...                   شادی بعد از حمام...               محمدصدرا و ورزش صبحگاهی.... ...
27 مرداد 1394