آقا محمدصدراآقا محمدصدرا، تا این لحظه: 12 سال و 4 ماه و 1 روز سن داره
آقا محمدسیناآقا محمدسینا، تا این لحظه: 7 سال و 11 ماه و 17 روز سن داره

قند عسل های مامان

تماشای فوتبال معین کوچولو

چند وقت بود که معین کوچولو ازمون دعوت کرد تا برای تماشای بازی فوتبالش بریم و اصرار داشت که شما بازی معین خان رو از نزدیک ببینی. برای همین یه روز با نینی های دیگه محمدجواد و سامان رفتیم برای دیدن بازی معین و شما کلی خوشحال شدی. اونجا شما کلی راه رفتی و توپ بازی نی نی ها رو نگاه کردی ولی چون دوست داشتی بری توپ نی نی ها رو بگیری ، بغلت کردم و توی ورزشگاه راهت بردم و با هم اسکیت بازی کردن نی نی ها رو تماشا کردیم که وسط جماعت اسکیت سوار ها دو تا از کوچولوهای فامیل رو دیدیم. یه روز دیگه هم با باباجون از فروشگاه اتکا میومدیم که شما همش بهونه میگرفتی و میخواستی بیای بغلم و من چون رانندگی میکردم نمیتونستم بغلت کنم.برای همین باباجون گفت بریم پیش معین ...
7 تير 1394

تولد مامان جون

امروز سالگرد عروج یه عزیز بود، یک عزیز دوست داشتنی ... یه مرد غیر قابل تکرار. کسی که از خیلی سال پیش که ازم می پرسیدن شخصیت های تاثیرگذار زندگیت کیان، میگفتم فلانی .. هرچند سالها گذشت ودیدم نسبت به خیلی چیزا عوض شد اما هنوزم اگه ازم بپرسند شخصیت تاثیر گذار زندگیته میگم آره، خودشه... نمیشه، آدم تو هرسن و مسلک با هر نوع عقیده اجتماعی و سیاسی و هر نوع نگرش اعتقادی ، این آدم رو بشناسه  اما عاشق شخصیتش نشه و اون کسی نیست بجز دکتر مصطفی چمران چقدر خوبه که توی این روز متولد شدم و چمران رو اینطوری شناختم و عاشقی کردم در کوچه های دلتنگی ها و دلدادگی های او... " ای خدای بزرگ ، معنی زندگی را نمی فهمم. چیزهایی را که برای دیگران لذت...
5 تير 1394

کچل شدن محمد صدرا

برای اولین بار روز سی و یک خرداد موهای شما رو کوتاه کردیم. برای این کار، باباجون  از آقا مرتضی وقت گرفت و با آقاجون و محمدجواد و سامان رفتیم تا موهاتو کوتاه کنیم. چون زودتر رسیدیم من و شما و محمدجواد و سامان رفتیم بستنی خریدیم و کیک و بعد اومدیم توی آرایشگاه و شما با وسایل توی مغازه بازی میکردی مخصوصا یک سشوار بود که با اون همه رو کیو میکردی.تا نوبت شما شد و شما رو سپردیم آقاجون تا آقا مرتضی موهات رو کوتاه کنه که به محض روشن شدن دستگاه شروع کردی به گریه و تقریبا تا آخر کوتاه کردن موهات گریه کردی. اما انصافا آقا مرتضی کارش رو خوب بلد بود و زود موهات رو کوتاه کرد. بعدش ما تشکر کردیم و با محمدجواد رفتیم خونه مادربزرگ و موهاتو به مامانبزرگ ...
5 تير 1394

واکسن و چکاپ یکسالگی

واکسن یکسالگی گل پسرم رو با دو روز تاخیر انجام دادم تا پنجشنبه باشه و باباجون و مامانی ها هم کنارمون باشن ولی خدا رو شکر سر این واکسنت اصلا اذیت نشدی و خیلی هم آروم بودی. موقع  واکسنت من و مامانی با هم رفتیم و سامان جون هم با ما اومد. مامان هستی هم قد و وزنت رو گرفتن و یک مسواک انگشتی و قطره مولتی ویتامین و چند تا بروشور بهت جایزه داد. اونجا نی نی ها رو که میدیدی خیلی خوشحال میشدی و بلند داد میزدی نی نی، نی نی . راستی یک برگه هم دادند که پر کنم و توانایی های شما رو میسنجید که شما همه کارهای توی برگه رو انجام میدادی و مامان هستی گفت این فسقلی خیلی زرنگه ها...
1 تير 1394

تولد یکسالگی گل پسر مامان

به یک چشم برهم زدن یکسال گذشت انگار همین دیروز بود که تو  یه روز بهاری به دنیا اومدی و زندگیمو  پر از عطر بهار کردی...و من حس شیرین مادری رو تجربه کردم ... به قول نیما یوشیج : پسرم! یک بهار،یک تابستان،یک پاییز و یک زمستان را دیدی!از این پس همه چیز جهان تکراریست جز مهربانی ..... همیشه مهربان باش و با عشق زندگی کن عزیزترینم 25 خرداد شما یکساله شدی. چقدر زود گذشت و شما ناز مامان چقدر عجله داری برای بزرگ شدن. پسرم از روزی که به دنیا اومدی زندگی من و باباجون خیلی خوشگل و رنگارنگ شده و ما خوشبختی رو در کنار تو کاملا احساس میکنیم. دوست داریم عزیزم و تولدت رو هزاران بار بهت تبریک میگیم . امیدوارم زندگی طولانی پر از زندگی و س...
1 تير 1394

اولین پیاده روی محمدصدرا توی خیابون

یه روز با محمدجواد رفتیم بیرون تا برای شما پوشک بخریم و چند تا چیز دیگه از داروخونه و شما تازه راه رفتن بدون کمک و زمین خوردن رو یاد گرفته بودی که توی پیاده رو همش خودت رو از بغلمون پرت میکردی و خم میشدی تا روی زمین راه بری. بالاخره ما حریفت نشدیم و شما کلی راه رو پیاده روی کردی و محمد جواد هم ازت فیلم و عکس گرفت. شما تقریبا از یازده ماه و نیمی می تونی بدون کمک راه بری و البته اولش خیلی میفتادی اما هنوز به زمین نمیرسیدی بلند می شدی و دوباره راه می رفتی. بعضی وقتا آقاجون بهت میگن پسرم چند دقیقه استراحت کن و راه نرو ولی شما راه رفتن رو خیلی دوست داری.   ...
24 خرداد 1394

تولد دایی امیرمحمد

جشن تولد دایی امیر:امسال روز تولد دایی با خاله جون هماهنگ کردیم و برای دایی امیر کیک خریدیم و رفتیم دایی رو غافلگیر کنیم که دایی فهمید ولی کلی بهمون خوش گذشت. دایی جون تولدت مبارک. انشالله 120 سالگی ات رو کنار هم جشن بگیریم.     ...
24 خرداد 1394

جشن فارغ التحصیلی خاله جون

خاله محبوبه روز 10 خرداد مراسم فارغ التحصیلی اش برگزار شد و من و شما رو بعنوان میهمان ویژه دعوت کرد و من وشما هم با هم رفتیم و توی این مراسم شرکت کردیم. توی مراسم تمام همکلاسی های خاله جون و استاداش دور شما جمع شده بودند و با شما بازی می کردند. . اما چون توی سالن خیلی شلوغ بود شما نمی موندی و دوست داشتی بری توی محوطه تالار بازی کنی. البته هوای خوب بیرون هم بی تاثیر نبود. در کل مراسم خیلی عالی و شاد بود و بهمون خیلی خوش گذشت. اجرای ترانه های شاد و تقلید صدا و کلی برنامه های شاد دیگه توی مراسم اجرا شد . شام رو هم توی رستوران خوردیم و آقاجون و مامانی و دایی جون اومدن دنبالمون که شما توی ماشین خوابت برد.     ان شال...
24 خرداد 1394

خوابیدن با عروسک موش موشی

گل پسر مامانی بعد از عادت های مختلف خوابیدنت مثل خوابیدن با شمشاد یا آهنگ ها حمید جبلی و بغل مامان در حال رفت و آمد و لالایی خوندن با صدای مامان و خوابیدن روی پا یک عادت جدید هم اضافه شد و اون اینه که عروسک موش موشت رو که بالای تلویزیون هست برمیداری و بغلت میکنی تا لالاش کنی بعد خسته میشی و میدی بغل من و وقتی یکم گیج شدی برای خوابیدن می زارمت روی پام تابا تکون خوابت عمیق بشه و دوباره یاد این عروسک می افتی و بغلت میکنی تا خوابت ببره. اصلا نباید عروسک روی زمین بیفته وگرنه ناراحت میشی و بغلش میکنی و می بوسی. این عروسک رو وقتی خیلی کوچولو بودم مامانی برام درست کرده بود و منم خیلی دوستش داشتم...     ...
24 خرداد 1394