آقا محمدصدراآقا محمدصدرا، تا این لحظه: 12 سال و 4 ماه و 2 روز سن داره
آقا محمدسیناآقا محمدسینا، تا این لحظه: 7 سال و 11 ماه و 18 روز سن داره

قند عسل های مامان

بازی های جدید فسقل خان

بازی با کامیون: گل پسر مامان تاج کامیونت رو میگیری و هلش میدی و صدای مخصوص ماشین بازی خودت رو درمیاری. قربون این بازی کردنت بشم. هرچی هم سر راهت باشه و یا دوست داشته باشی میریزی توی کامیونت و با خودت راهش می بری. یه روز صبح داشتم آماده ات میکردم که برم مدرسه هر چی دنبال شیرخشکت گشتم پیدا نکردم که بعدکلی گشتن  توی کامیونت بود. آخه سوارش کرده بودی و با خودت برده بودی توی آشپزخونه... ماشین بازی با صدا: گل مامان وقتی ماشیناتو با خودت راه می بری و روی زمین می کشونی صدای هان هان در میاری یا با لبات صدای خاصی در میاری و بازی می کنی . کتاب ، برگه و هرچیز دیگه ای که دور و برت باشه برای خودت ماشین می کنی و هان هان راه می بری. خیلی با حالی پسر...
24 ارديبهشت 1394

محمدصدرا و جوجه ها

دایی امیر و خاله محبوبه برای گل پسر مامان دو تا جوجه ناز خریدند و شما خیلی ذوق کردی ال بته دوست داری جوجه ها رو بگیری و بازی کنی. اگر یک لحظه از شما غافل بشیم حمله میکنی به جوجه ها و بدبختای بیچاره رو روی پراشون بلند میکنی و محکم گردنشون رو میگیری. چند روز پیش که رفتیم بودیم برای دیدن خونه یک نینی دم در خونه داشت با جوجه هاش بازی میکرد که شما هم میگفتی اوه و ما رو میکشیدی تا ببریمت پیش جوجه...           ...
24 ارديبهشت 1394

ماجراهای خواب نینی

پسمل ناز مامان شما توی کم خوابی روی مامان رو که به کم خوابی مشهور بود سفید کردی نازنینم. البته خدا رو صد هزار مرتبه شکر که مثل قبل نیستی و خیلی بهتر شدی ولی الان هم حداقل 4 یا 5 بار در طول شب منو بیدار میکنی و شیر یا آب میخوای یا گرمته و ... به شدت هم از گرما بدت میاد و اجازه نمیدی روت پتو بندازم. چند شب پیش نصفه شب شما زیر میز مبل ها  خوابیده بودی و خیلی خطرناک بود. کلا تحرکت توی خواب خیلی زیاده و از این ور اتاق به اون ور همیشه در حال حرکتی!!!   ...
24 ارديبهشت 1394

دنبال مامان اومدن و علاقه بچه ها به محمدصدرا

نی نی مامان بعضی روزا با آقاجون و دایی و گاهی هم با معین کوچولو میاد دنبال مامان مدرسه و با هم برمیگردیم خونه. توی مدرسه هم همکارای مامان میان دورت و دوست دارن باهت بازی کنن که شما بجز به خاله سارا و خاله سمانه و خانوم حسینی و خانوم فغانی با بقیه معمولا غریبی می کنی ولی به دانش آموزا خیلی علاقه داری و وقتی دورت جمع میشن بهشون میخندی وخوشحالی. اوایلی که مامان میومد مدرسه مامانی و آقاجون شما رو برای شیر میاوردن مدرسه و توی مدرسه مامان چند دقیقه با شما بودم و شما شیر میخوردی. این روزها خیلی زود میگذره و خوشحالم که برات بعضی خاطراتت رو نوشتم تا یاد روزهای قشنگ بزرگ شدنت بیفتم.... دوستت دارم مامانی قشنگی.... ...
24 ارديبهشت 1394

اردوی هفته معلم با همکارای مامان

امسال خانم فغانی مراسم هفته معلم رو توی اردوگاه هویزه برگزار کردند وآقاجون اومدن دنبالمون و  من و شما با هم توی این مراسم شرکت کردیم. اول ناهار رو با همکارا توی رستوران خوردیم . ناهار جوجه و کباب بود که شما یه تکه از مرغ رو گرفتی و می خوردی و همکارام از اینکه خودت غذا می خوری تعجب کرده بودند و میگفتن ما هنوز بچه ها مون سر سفره اینطوری نمی شینن. بعدش ماستت رو خوردی و با نی نی همکارام بازی کردی. خانم فغانی هم که نی نی خیلی دوست دارن با شما بازی میکردن . من ازت خواستم برای خانم فغانی بگی ترشه که خجالت کشیدی، بعد چند دقیقه دستم رو گرفتی و به خانم فغانی اشاره کردی و ترش کردی ( یعنی به خانم فغانی بگو ترش کردم )و با خانوم فغانی کلی خندیدیم. بع...
24 ارديبهشت 1394

ماجراهای دنبال خونه گشتن و خرس اسباب بازی

چند وقتیه با آقاجون و مامان بابا و عمو رضا می ریم دنبال خونه و توی این گشتن ها شما معمولا خونه آقاجون مامان می مونی چون توی ماشین خسته میشی و دوست داری که راهت ببریم و هوا هم یکم سرده میترسم سرما بخوری. البته چند تا خونه ای که رفتیم  و شما رو بردیم شما از آسانسور خیلی خوشت میاد و دوست داری کلیداشو بزنی. با آهنگ توی آسانسور ها هم که کلا نای نای. توی یک خونه یه خرس اسبا بازی پیدا کردی و منم برای اینکه حوصله ات سر نره شروع کردم به شوت کردنش و اینجوری مثلا توپ بازی. سری بعد با آقاجون رفتیم تا آقاجون هم اون خونه رو ببینن که به محض ورود دیدم روی زمین دنبال پیزی میگردی و تا خرسه رو پیدا نکردی دست برنداشتی. نمیدونم از کجا یادت بود که توی این خو...
24 ارديبهشت 1394

روز پدر و روز معلم

روز پدر رو از طرف خودم و محمد صدرا بهت تبریک میگم بابا جون مهربون ، دوست داریم هزار هزار هزار تا ...      روز پدر و روز معلم رو به هر دو تا آقاجونا و مامانی ها تبریک میگم.   روز قبل تولد امام علی(ع) با هم رفتیم و برای باباجون و آقاجونا کادو خریدیم که شما کل مغازه رو بهم ریختی و با فروشنده شروع کردی به بازی کردن. خانوم فروشنده هم خیلی مهربون بود کلی با شما بازی کرد تا من انتخابام رو انجام بدم. شب من و شما و باباجون با خانواده مامان رفتیم خونه بابا بزرگ و عید رو به همه مخصوصا بابابزرگ تبریک گفتیم .   روز عید هم اول رفتیم خونه آقاجون بابا و بعدش خونه آقاجون مامان و شما کادوی آ...
24 ارديبهشت 1394

محمدصدرا در آتلیه

خیلی وقته که میخوایم شما رو ببریم آتلیه و ازت عکس بگیریم اما پیش نمیومد تا اینکه دیگه جدی تصمیم گرفتم و هماهنگ کردم با آتلیه روناک که میدونستم کارشون عالیه و برای کودک تخصصی کار میکنن و روز 28 فروردین رفتیم و با کلی دردسر از شما عکس گرفتیم. اولش که وارد شدیم و کلی نینی اونجا بود شما خوشحال بودی و با نی نی ها و عکس های روی دیوار بازی میکردی اما تا وارد مرحله عکس گرفتن شدیم کلا ازین رو به اون رو شدی و دوست نداشتی از بغل مامان بری پایین . بالاخره با کلی شکلک که من و باباجون در آوردیم و کلی اسباب بازی نشونت دادیم عکس ها رو گرفتیم. عکاسش هم واقعا حرفه ای بود و عکس های تمیزی از شما گرفته بود ولی موقع انتخاب عکسا دیگه طاقت نیاوردی و همش بیتابی میکر...
24 ارديبهشت 1394

خراب کاری های فسقلی مامان...

انداختن ظروف روی خودش: قند عسل مامان دوست داره بیاد توی آشپزخونه و شیطونی... یه روز داشتم غذا درست میکردم و شما هم اومدی توی آشپزخونه و مثل همیشه بازی میکردی که یه دفعه ظرفای بلور رو محکم کشیدی و افتادن همشون. خیلی ترسیدی ولی خدا رو شکر اتفاقی برات نیفتاد.  ریختن وسایلی که مامان جمع کرده: پسرم نمیدونم این چه کاریه یاد گرفتی با من میای و وسایلی رو که من جمع میکنم دوباره میریزی. اصلا به کارام نمیرسم و همش دارم دنبال جنابعالی می دوم. بهم ریختن لباس های تا شده:  در حرکتی جدید فسقل مامان میاد سر کمد و لباسایی که با زحمت تا کردم دونه دونه برمیداره و میندازه پشت سرش و بعدم یه لبخند ژوکوند تحویل مامان میده تا دعوا نشه!!! قربون گ...
24 ارديبهشت 1394