آقا محمدصدراآقا محمدصدرا، تا این لحظه: 12 سال و 4 ماه و 1 روز سن داره
آقا محمدسیناآقا محمدسینا، تا این لحظه: 7 سال و 11 ماه و 17 روز سن داره

قند عسل های مامان

سفره هفت سین امسال

سفره هفت سین امسال مامان خاص بود، آخه اولین سال بود که سه تا ماهی داشت، سبزه رو خودم انداختم و تزیینش هم با خودم بود. اما گل پسر مامان دلش میخواست بره و سبزه هاش رو برداره و بازی کنه . خوشحالیم عزیزم که توی این عید همراه مایی و خونه مون روروشن کردی! ان شاء الله همیشه کنار هم شاد و خوشحال باشیم. ...
14 فروردين 1394

ماجراهای بیرون رفتن ها و خرید های عید

امسال با شما خرید های زیادی رفتیم، دو بار رفتیم پدیده یکبار با همکارای بابا عمو محمد و عمو سعید و یک بار هم با آقاجون مامان که این بار توی قرعه کشی هم برنده شدیم و شما در اقدامی ناباورانه رفتی بغل یکی از دلقک های اونجا و باهش عکس یادگاری گرفتی.                   موقع برگشت هم رفتیم رستوران ارم (چون باباجون از اونجا کارت تخفیف داشت) و شیشلیک سفارش دادیم و شما کلی با دایی و خاله توی رستوران چرخیدی و بهت خوش گذشت. با خونواده مامان و دایی مهدی و بابابزرگ و مادربزرگ هم نمایشگاه بین المللی رفتیم و مقداری ازخریدای عیدمون رو انجام دادیم.رفتیم و برای اتاق شما هم...
14 فروردين 1394

خونه تکونی عید و اتاق جدید محمدصدرا

امسال برای خونه تکونی خیلی مصمم بودم، آخه پارسال شما توی دل مامان بودی و بابا جون اجازه نمیداد تا کارهای اساسی خونه تکونی رو انجام بدم. امسال هم از خیلی قبل خودم خورد خورد تمیز میکردم ولی خیلی شما وروجک خان اجازه نمیدادی که به کارا برسم. اما هفته آخر مخصوصا از سه شنبه که تعطیلی من بود اساسی چسبیدم به خونه و بابا جون هم از پنجشنبه و دیگه از آشپزخونه و اتاقا و همه رو اساسی تغییر دادیم. اینقدر همه جا رو بهم ریخته بودیم که آقاجون میگفتن شما تا بعد عید باید این وسایل رو جمع کنید اما خاله محبوبه و دایی امیر و مامانی به دادمون رسیدن و کمکمون کردن و خونه خیلی مرتب شد مخصوصا اتاق شما که خیلی هم دوستش داری . مامان بابا جون هم اومدن شما رو بردن پایین ت...
14 فروردين 1394

جیزه/ خطرناکه

همیشه نگران این بودم که خدای نکرده دستت رو به بخاری بزنی یا سرت بخوره به م یز و... برای همین تصمیم گرفتم تا با این وسایل شما رو آشنا کنم. این بود که همه میگفتن وسایل خطر ناک رو جمع کن، شکستنی ها رو جمع کن و ... این کار رو نکردم و بجاش بهت یاد دادم تا حواست به مثلا شیشه میز باشه و وقتی بهت میگم محمدصدرا سرت ! خودت نگاه بالا میکنی و بعد بلند میشی تا سرت به شیشه نخوره. در مورد بخاری هم که همه رو گیر آوردی و همش بخاری رو نشون میدی و میگی اِه( ترجمه: یعنی جیزه) و این اِه رو اینقدر جدی میگی که همه میدونن منظورت داغی مثلا بخاری یا قابلمه و ... است و خدا رو شکر به این وسایل اصلا نزدیک نمیشی.   ...
23 اسفند 1393

یک استرس اساسی و ماجرای حمام رفتن محمدصدرا

گل پسر مامن هنوز که هنوزه شما با مامانی میری حمام و کلی بهت خوش میگذره و آب بازی رو هم خیلی دوست داری اما از اینکه آب توی صورتت و روی چشمات بریزن خوشت نم یاد و بعضی وقتا گریه هم میکنی. با حیوونات توی حموم هم خیلی بازی میکنی و همش روشون آب می پاشی. یه روز آقاجون و دایی امیر اومدن دنبال مامان مدرسه و شما هم بودی که دیدم روسری سرته و یک دستمال هم زیر روسری روی سرت گذاشتن. نمیدونی چقدر ترسیدم و همش از دایی امیر میپرسیدم سر محمد صدرا به کجا خورده. اونم میگفت بشین بریم چیزی نشده و من بیشتر نگران میشدم آخه فکر کردم سرت خورده به جایی و برای اینکه من هول نکنم میگن چیزی نیست . با هزار استرس خودم رو رسوندم به آقاجون و گفتم با ناراحتی که بگید سر محمد صد...
23 اسفند 1393

بازی با توتوها

گل پسر مامان وقتی من مدرسه ام با مامانی میره پشت پنجره و توتو ها رو تماشا میکنه و این کار رو خیلی دوست داره و این روشیه برای آروم نگه داشتن گل پسر مامان . توی خیابون و غیره هم وقتی توتو میبینی تمام حواست پیش اونه. یه روز داشتیم میرفتیم اتکا که توی ماشین پشت چراغ قرمز بودیم شما هی میگفتی اوه و وقتی جایی رو که نشونموم میدادی دیدیم یه طوطو توی فاصله 100 متری ما بالای یا بیلبورد تبلیغاتی نشسته و از فاصله به این دوری داری اونو نشون میدی.
23 اسفند 1393

عکس های محمد صدرا در این دو ماه :

محمد صدرا و محمد جواد درحال درس خوندن: عکس های هنری دایی امیر محمد: عکس های ارسالی از طرف امین آقا و عمه فاطمه، دستتون درد نکنه خیلی خوشگلن: ژست های خوابیدن: عکس های جا مونده:   ...
23 اسفند 1393

خرید رفتن با محمدصدرا

جیگر طلای مامان خیلی خرید رفتن رو دوست داری و کلی حال میکنی. چند بار با هم رفتیم برای گشت و گذار و خرید که شما خیلی بازی کردی. هر چی میبینی بلند اوه طولانی و کشیده ای میگی و دوست داری همه آدمای بیرون باهت بازی کنند. وقتی نور مغازه ها رو میبینی یا خود آدما یا مغازه ها کلی ذوق میکنی و دوست داری دورو برت رو نگاه کنی . همش با دست به دور و برت اشاره میکنی و به ما میفهمونی که اینا برات جالبه مخصوصا مانکن بچه ها و نور روی مغازه ها... بعضی وقتا هم میبرم و برات نوشته های روی مغازه ها رو میخونم و بهت میگم که چی نوشته و شما با بوس کردن و اه گفتن تایید میکنی! یه روز هم رفتیم روی پله های بانک انصار خیابون خسروی و مامان بصورت ورجه وورجه از پله ها میپرید و...
15 اسفند 1393