آقا محمدصدراآقا محمدصدرا، تا این لحظه: 12 سال و 4 ماه و 1 روز سن داره
آقا محمدسیناآقا محمدسینا، تا این لحظه: 7 سال و 11 ماه و 17 روز سن داره

قند عسل های مامان

عادت های محمدصدرا تا شش ماهگی

جدیدا به مامان خیلی وابسته شدی و نمیزاری ازت یه لحظه دور باشم. اگه برم آشپزخونه  و منو نبینی گریه میکنی و نمیزاری هیچ کاری انجام بدم.اما وقتی منو میبینی میزنی زیر خنده. و این خنده ات به دنیا می ارزه. قایم باشک: یک ماهی هست باباجون بهت قایم باشک یاد داده و یه جا دور از چشمت وامیسته و صدات میزنه تا شما بابا رو پیدا کنی و وقتی پیدا میکنی کلی میخندی. منم یه روسری روی سرت میندازم و شما اون رو کنار میزنی و تا ما رو میبینی ذوق میزنی تا تشویقت کنیم. این بازی رو هم دوست داری عزیزم. پسر گلم از دو ماهگیت بازی با آینه رو خیلی دوست داری و به نی نی توی آینه لبخند میزنی(این در حالیه که نی نی های دیگه رو خیلی تحویل نمیگیری ) صداهای جالب: مثه د...
9 آذر 1393

سالگرد ازدواج مامان و بابا

22 آبان، ششمین سالگرد ازدواج من و بابایی بود و ما همیشه یا تنها و یا با بقیه این روز رو جشن میگرفتیم ولی جشن امسال ما با شما رنگ و بوی دیگه ای داشت و خوشبختی دو نفره ما کامل شده. خدا رو برای همه مهربونی ها و بزرگی هاش شکر میکنم و امیدوارم همیشه سالم و سلامت کنار هم یار و یاور هم باشیم. امسال بابایی برای کارش رفته بود شهر دیگه و ما خونه آقاجون مامان بودیم و با آقاجون و دایی امیر و شما رفتیم یه  کیک خوشگل و خوشمزه خریدیم و مامانی سالاد الویه خوشمزه ای درست کرد و وقتی باباجون اومد کاملا سورپرایزش کردیم. البته صبح باباجون به من پیامک زد و تبریک خوشگلی گفت ولی بازم توقع نداشت. دور هم حسابی خوش گذشت و آقاجون هم به ما و البته شما هدیه دادند. ...
9 آذر 1393

روروئک سواری

عزیز دل مامان جدیدا توی روروک راه میری و البته اولین راه رفتنت با روروئک توی خونه آقاجون توی سقی بود که با فاطمه جون بازی میکردی. آخه اونجا هال خیلی بزرگی داره و شما با روروئکت جولان میدادی و کلی میخندیدی و فاطمه جون وقتی بهش میرسیدی بهت جایزه اسباب بازی میداد و شما بیشتر ذوق میزدی. فاطمه خیلی خوب باهت بازی میکرد و شما دوستش داری. حتی الان بعد چند هفته وقتی صداشو میشنوی از پشت تلفن، دنبالش میگردی. راستی فاطمه یک ابتکار جالب دیگه هم بخرج داد و برات با اسباب بازی هات آویزهایی درست کرد و به کالسکه ات وصل کرد و مدت زیادی شما باهشون بازی کردی. بعد از بنایی آقاجون بابا، پایین جون میده برای روروئک سواری پسرم و شبا با شما میرفتیم و شما...
9 آذر 1393

شروع غذای کمکی

شما از همون اول بدنیا اومدنت، یه جوری تنظیم بودی ک ه به محض انداختن سفره بیدار میشدی و سخت بود که پیش شما غذابخوریم. پسر نازنینم جدیدا که فهمیده تر شدی، چند وقتیه که وقتی ک   سی چیزی پیشت میخوره شما هم میخوای و مزمزه میکنی. بردیمت پیش آقای دکتر مهربونت ( دکتر محسن زاده) و پیشنهاد داد که کم کم غذای کمکی رو برات شروع کنیم . البته من غذا رو از پایان پنج ماهگیت شروع کردم و ترسیدم زودتر بهت غذا بدم. اونم با فرنی وقتی کامل شیرتو خوردی بهت میدم که شما حسابی استقبال کردی و دوست داری. دو سه روزه که یکم سوپ هم بهت میدم. نوش جونت پسرم. راستی اونجا بود که فهمیدیم با آقای دکتر اصالتا همشهری هستیم   ...
9 آذر 1393

علی اصغر مامان

توی فامیل یه رسم هست که اونایی که بتونن، تاسوعا و عاشورا رو هر ساله میرن سقی و در مراسم اونجا شرکت میکنن. امسال برای دومین بار( بار اول توی دل مامان بودی و رفتیم) توی این مراسم شرکت کردی و این بار توی مراسم تعزیه خوانی امام حسین(ع)، نقش علی اصغر رو داشتی. با وجودیکه هوا خیلی سرد بود شما توی این مراسم خیلی خوب و آروم بودی و با تعزیه خوانها همکاری کامل رو داشتی و یک جا بغل یکیشون کامل خوابت برد. ان شالله خدای مهربون بحق شش ماهه امام حسین (ع) نگهدار همه نی نی ها باشه. محمدصدرا و تعزیه خوانهای خانواده : محمد جواد (پسرعمه، حرفه ای)، سامان (پسرعمو، تازه کار)، معین (پسرعمو، فسقلی)   بعد از مراسم از زیر نخل نم...
9 آذر 1393

آقای مهندس

وحشتناک عاشق کامپیوتری و کافیه صدای کارکردن باباجون با لب تاپ رو بشنوی خواب باشی بیدار میشی. و اول چند بار میگی اِ اِ اِ اِ ...... , بعدش باید ببریمت سرکامپیوتر، خم میشی روی کیبورد و موس.  همش اینتر میزنی و موس رو میگیری و کلید فاصله رو هم خیلی دوست داری و همش بهش ضربه میزنی. کلا وضعیه این اوضاع. اینا رو هم پسرم تایپ کرده: ئتئذ  تعغغععهذئذ ئهنخر  ذا  ذد ذ ذ .و/ تلفن و سیم تلفن والبته موبایل رو هم دوست داری و اگه دستت بهش برسه مستقیم میبریشون توی دهنت. موقعیکه من یا بابا با تلفن صحبت میکنیم شما هم باید اعلام حضور کنی و صحبت کنی تازه همچین با تعجب نگاه گوشی میکنی ببینی طرف مورد صحبت از کجای تلفن میاد بیرون یا حر...
9 آذر 1393

عکسهای محمدصدرا توی این چند وقت

محمد صدرای کلافه: محمدصدرای موتورسوار : خداحافظ قنداق : پسر نازم آخرایی که قنداقت میکردیم شما همش زور میزدی بیای بیرون و تلاش میکردی خودت رو نجات بدی، آخه پسرم دیگه مرد شده بود.... دوست دارم مرد کوچک من... ...
9 آذر 1393

نشستن پیرمردی

پسر نازنینم بعد از ورود به پنج ماهگی ات می تونی بشینی البته من هنوز می ترسم شما بخوای وسیله برداری بیفتی و برای همین با دستام یا بالشت و... دورت رو میگرم تا برات اتفاقی نیفته. شما دوست داری بشینی و با وسایل دور وبرت بازی کنی و از روی زمین وسیله ها روبرداری. راستی توی کالسکه ات هم میشینی و دور و بر رو نگاه میکنی و لذت میبری ماه من...  
9 آذر 1393