آقا محمدصدراآقا محمدصدرا، تا این لحظه: 12 سال و 4 ماه و 1 روز سن داره
آقا محمدسیناآقا محمدسینا، تا این لحظه: 7 سال و 11 ماه و 17 روز سن داره

قند عسل های مامان

بازی در پارک

امروز مامان نزدیک خونه آقاجون مامان کار داشت و شما با بابا جون رفتین پارک و کلی خوش گذروندین. البته منم یکم پیشتون موندم. وقتی برگشتم دیدم پسر ناقلا با دوتا دختر 10-12 ساله بازی میکنی و اونا باهت صحبت میکنن. صحنه خیلی جالبی بود. ...
9 آذر 1393

اسباب بازیهای آزمایشگاهی

پسر کوچولوی مامان جدیدا یاد گرفته اسباب بازی هاشو میزنه زمین، میندازه و یا با دست میزنه روشون... این باعث شده تا حالا یه هاپوی نازشو از ناحیه پا مصدوم کنه ، فیل مهربونشو از ناحیه دست، بینی و دو پا از کار بندازه و چند تا اسباب بازی دیگه رو هم ناقص نموده. بچه ام آخه کنجکاوه،مثلا میخواد ببینه پای هاپو چه مزه ایه یا فیلش چطوری طبل میزنه وراه میره! مگه چیه!!!!!!!!!!!
9 آذر 1393

خنده بلند وقهقهه بعد از بازی با مامان

گل خوشگل مامان دوست داری مامان با شما بازی کنه و شما برای من خودتو لوس مسکنی و میخندیدی و مامانم که عاشق خنده نینی نازش، دلش میره.منم همیشه بازی رو باهت ادامه میدم و شما بلندتر میخندی. این بازی ها خیلی هم سخت نیست ولی به من بیشتر میخندی ، ممکنه همین بازی ها رو بقیه هم باهت انجام بدن ولی واکنشت به مامان بیشتره. راستی وقتایی که میخوام پوشکت رو هم عوض کنم شما میخندی تا باهم بازی کنیم و بیشتر آزاد باشی. یدفعه من داشتم باهت بازی میکردم و صدای پیشی برات در میاوردم و شما میخندیدی، بابا جون هم دید شما دوست داری از فاصله دور همون صدا رو درآورد ولی شما توقع نداشتی و کلی ترسیدی و گریه کردی.... طفلی بابا خیلی تو ذوقش خورد.   ...
9 آذر 1393

ماموریت بابا جون

باباجون برای کارش مجبور بود دو روزی بره تهران و من و شما رو تنها بذاره، این بود که ما رفتیم خونه آقاجون. شب قرار شد نوبتی شما رو نگه دارن تا مامان استراحت کنه( خدایی خیلی خوب بود و من فقط برای شیر دادنت بیدار میشدم و یکم باهت بازی میکردم) صبح که بیدار شدم دیدم همه در سکوت چرت میزنن و میخوان برن دنبال کاراشون ولی بیخوابی نمیذاشت چشماشون باز بشه... دایی امیر میگفت میشه من نرم مدرسه، آخه خیلی خوابم میاد. آقاجون بعد از رسوندن دایی امیر به مدرسه اومدن خونه و تا 9 صبح خوابیدن(آخه آقاجون سحرخیزه و معمولا نمیخوابن). خاله محبوبه خواب موند و به کلاس دانشگاهش خیلی دیر رسید. همه میگفتن شما نیم وجبی چرا اینقدر بیدار میشی و من چقدر صبر دارم.. شب بعدی شیفت...
9 آذر 1393

برنامه ریزی کم خوابی

چند وقتیه که محمد صدرا شاید شبا تا 10 بار بیدار بشه و شیر بخواد یا اینکه بغلش کنم و ... کلا از سه ماهگی بیدار شدنهای شبانه اش زیاد شده ولی چند وقته خیلی بیدار میشی عزیز دلم و مامان صبح کلا سرحال نیست و اگر مامان خونه آقاجون و مامانی نمی رفت حسابی مریض میشدم. این باعث شد که ما صبح ها وسایلمون رو برداریم و تا عصر که بابا از سرکار میاد بریم خونه آقاجون که البته دور و ور شما هم شلوغه و بهت حسابی خوش میگذره. بنده خدا آقاجونم شدن سرویس جنابعالی و این قدر بهت دل بستن که اگر روزی نریم خونه شون میان و شما رو می بینن و حسابی دلشون برای شما تنگ میشه. برای اینکه شما شبا کمتر اذیت بشی مامان یک برنامه خواب برات درست کردیم، اونم اینه که از ساعت 7تا 11 ی...
9 آذر 1393

نشونه های دندون آیا؟

پسرم از دو ماهگیت همش وسایل رو میبردی توی دهنت یا دوست داشتی با انگشتام لثه ات رو مالش بدم یا همیشه انگشتت توی دهنت بود و من فکر میکردم شما از این نی نی هایی باشی که زود دندون در میارن. اما این نبود خدا رو شکر. حالا یاد گرفتی دو تا انگشت اشاره دستاتو باهم میگذاری توی دهنت و یا خیلی ناز انگشت شصتت رو میخوری و منم دلم میخواد مثه یه لقمه بخورمت...   ...
9 آذر 1393

بهداشت 4 ماهگی

امروز برای واکسن چهار ماهگی و چکاپ قد و وزن شما رفتیم مرکز بهداشت پیش مامان هستی. این دفعه با آقاجون و مامان مامان رفتیم و من مثل همیشه دل دیدن واکسن خوردنت رو نداشتم و بیرون موندم و شما با آقاجون رفتی که یک گریه کوچولو همون اول کردی و بعدش خیلی پسر خوبی بودی ( البته تا چهار- پنج ساعت) و آقاجون هم برای پسرم یک ماشین کوچولوی خوشگل جایزه گریه نکردن خریدند که وقتی روی زمین میکشی داخلش جرقه میزنه و روشن میشه و شما دوستش داری... قد شما این دفعه 63 ، وزنت 6500 گرم، و دور سرت 44 سانتی متر بود.  مامان هستی جون هم سفارشای لازم رو به مامان انجام داد و منم سوء استفاده کردم و همه سوالامو پرسیدم. بعدش شما با آقاجون موندی و من و مامانی رفتیم سبزی و ....
9 آذر 1393

تمرین دامادی!

محمدصدرا به دقت و با خوشتیپی زیاد در چند مراسم عروسی حضور پررنگی داشت گویی قصد تمرین دامادی دارد از الان، ضمنا کِیس های مختلفی نیز توسط مامان در نظرگرفته شد. به دلیل خوشتیپی زیاد و جلوگیری از حوادث احتمالی فقط همین عکس بدست ما رسید. ضمنا در یکی از مراسم توسط عروس نیز بوسیده شد.   عروسی عمو سعید و خاله زهرا عروسی وحید پسرخاله بابا عروسی پسرعمو مامان * البته این کراوات آخر مراسم بخاطر زیاد کشیده شدن، زهوارش در رفته بود         ...
18 مهر 1393