آقا محمدصدراآقا محمدصدرا، تا این لحظه: 12 سال و 4 ماه و 1 روز سن داره
آقا محمدسیناآقا محمدسینا، تا این لحظه: 7 سال و 11 ماه و 17 روز سن داره

قند عسل های مامان

محمد صدرای دَدَری

آقای محمدصدرا خان دردری شدن و کافیه کسی از خونه بره بیرون یا آماده بشه ، اون موقع است که ایشان بنا رو بر ناسازگاری گذاشته و گریه می فرمایند مخصوصا اگه طرف بابا جون یا آقاجون مامان باشه. صبح ها از حالا باید قایمت کنم تا بابا جون بره سرکار وگرنه بیتابی میکنی... در ضمن موقعی هم که کسی رو با لباس بیرون و آماده میبینی خوشحال میشی و می پری بغلش تا با خودشون ببرنت. موقعی که آقاجون میاد دنبالمون تا بریم خونه شون چون هواسرده روت پتو میندازیم ولی چون میدونی میریم بیرون، اصلا از پتو ناراحت نمیشی عزیز دلم   ...
9 آذر 1393

کار عجیب

داشتی روی پای بابا جون با عروسک اردک جیغ جیغوت بازی میکردی که یه دفعه کاری کردی من و بابا متعجب موندیم. برای اینکه صدای عروسک در بیاد باید بزنیمش زمین. دیدیم شما همینطوری که نشستی عروسک رو با دستای کوچولوت بالای سرت می بری و پایین میاری و میزنی زمین ، اما از هر دو سه بار یه دفعه موفق میشدی صداشو دربیاری، آخه هنوز زور نی نی نازم خیلی کم بود ولی وقتی صداش در میومد میخندیدی و نگاه بابا میکردی تا بهت آفرین بگه. خیلی باحال بود، دیگه داری بزرگ میشی کوچولوی من.   ...
9 آذر 1393

راهنمایی کردن دیگران برای بردنت به سمتی که میخوای

فسقلی مامان وقتی میخوای کسی به سمتی ببردت یا به وسیله خاصی مثل در، شیر آب ، آینه و کمد دستگیره دار یا اسباب بازی و ... که دوستشون داری نزدیکت کنه،  بغل هرکی باشی به دستش میزنی یعنی منو ببرین جلوتر -مثه اون بازی نزدیک شدن به وسیله موردنظر که تو بچگی انجام می دادیم-یا با پاهات خواسته ات رو بیان میکنی. یا اینکه خودتو به سمت اون وسیله خم میکنی که خیلی هم خطرناکه قند عسلم. یک کار دیگه ای که یاد گرفتی اینه که با دستت محکم میزنی روی وسایلا. نمیدونم دستت درد نمگیره ولی هر جور هست خودت خیلی دوست داری...
9 آذر 1393

شیطنت نی نی در توکا

امروز برای بار چندم خاله سعیده و عمو محمد اومدن برای دیدن شما و با هم رفتیم شام بیرون. این اولین بار بود که موقع شام با عمو محمد شما بیدار بودی و نمیذاشتی کسی لقمه برداره و چند دفعه غذا توی گلوی عمو و خاله گیر کرد.اونجا شما رو با اسباب بازی هات سرگرم کردیم و خیلی خوش گذشت. مشغول بازی و خوردن بودیم که یه نینی ناز اومد و با یک شیرین زبونی خاصی خواست تا شما رو ببوسه. بماند که کلی طول میکشید تا بفهمیم چی میگه. اسم نی نی مجتبی بود و دفعه بعدی اومد گفت میخواد با اسباب بازی ات بازی کنه . موقع برگشتن چای صلواتی گرفتیم و خوردیم. ...
9 آذر 1393

مو کشیدن و برداشتن عینک

میوه دل مامان جدیدا علاقه عجیبی به مو کشیدن و برداشتن عینک بقیه داره و حتی مهارتش به حدی زیاد شده که از پشت سر هم عینکا رو بر میداره. شانسش دور و برش عینکی زیاده بچه ام عشق میکنه و البته مهلت دفاع به بقیه هم نمیده و در کمتر از کسر ثانیه ای عینکا رو برداشته و موها رو کشیده. کاری کردی مامان از دست شما همیشه شال میپوشه توی خونه...     ...
9 آذر 1393

خرید با محمدصدرا

پسرم ماشالله شیطون شدی و وقتی باهت میریم خرید  با دستت همه وسایل مغازه رو میکشی و باید خیلی مراقب شما باشیم. رفته بودیم سوپر و شما دستت رو پرتاب میکردی تا وسایل رو برداری که نمیتونستی و اگه حواسمون نمیبود میریختی. یک بار با مامان و آقاجون مامان رفتیم اتکا و شما بغل آقاجون همه غرفه ها رو میدیدی و با صدای بلند صحبت میکردی جوری که همه نگاه شما میکردن ( یاد گرفتی بلند میگی بَباببَبَا، مَمامَماما، دَدَدَددَدد و آخرش زبونتو میدی بیرون و بووووووه میکنی ، خیلی خوردنی میشی توی این لحظات) با خاله محبوبه هم رفته بودیم رفاه اینقدر با خاله محبوبه سر و صدا کردی که همه نگاتون میکردن، آخه خاله یک پایه خوب برای شلوغ بازیها و سرو صداهاته. ...
9 آذر 1393

مراسم شیرخوارگان حسینی

پسر گلم امروز جمعه قرار همه نینی های ایران و دنیا بود که توی مراسم شیرخوارگان به یاد حضرت علی اصغر شرکت کنن. من با مامانی مامان و خاله شیلا و نینیش و یکی دیگه از همکارای مامان برای شرکت توی این مراسم رفتیم مسجد امام محمد باقر (ع). اونجا یک شال و لباس و سربند یا علی اصغر(ع) به همه نی نیها دادن  و با کمک مامانی شما رو آماده کردیم. مراسم خیلی خوب و قشنگی بود و کلی نینی ناز اونجا بودن. آدم وقتی شما نی نی های خوشگل رو میدید دلش برای مظلومیت امام حسین (ع) واقعا کباب میشد. شما اونجا پسر فرشته ای بودی و نینی خاله شیلا  رو دیدی و باهش بازی کردی البته یکم هم میخواستی موهاشو بگیری ناز کنی و لباسش رو بخوری( کلا اروم و قرار نداری عسل مامان، عاش...
9 آذر 1393

اومدن خاله عاطفه و نی نی نازش

امروز خاله عاطفه همراه همسر و نینی خوشگلشون اومدن خونه ما. خیلی خوش گذشت و با هم کلی حرف زدیم و شما و فاطمه خانوم کلی بازی کردی. فاطمه جون تقریبا سه ماه از شما بزرگتره . شما یه جاهایی دوست داشتی موهای نینی خاله رو بکشی و نمیذاشتی بندگان خدا چیزی بخورن. تا دست به میوه میزدن یا چایی شون رو برمیداشتن شما زل میزدی بهشون و اونا هم معذب میشدن و نمیتونستن بخورن. من و خاله هم که بعد مدتها همو دیده بودیم کلی حرف نگفته داشتیم. راستی خاله برات یه کادوی خوشگل (بالابر کنترلی)و یه بسته شکلات هم آوردن. دستشون درد نکنه   ...
9 آذر 1393

بازیگوشی موقع تغذیه

جناب محمدصدرا خان، خیلی بازیگوش شدی مامان و موقع شیر خوردن حواست به همه اتفاقای دور و بر و وسایل هست الا اینکه داری شیر میخوری.از ضربه زدن به صورت مامان و کشیدن لباس و ... گرفته تا اینکه خدا نکنه صدایی بیاد که دیگه شما اصلا کامل میچرخی. تازگی ها خاله محبوبه رو مامور میکنم تا از بالای سر باهت صحبت کنه تا شما شیر بیشتری بخوری یا صدای یک اسباب بازی رو نزدیک چشمات در میارم تا به اون حواست پرت بشه و سرت رو برنگردونی... بساطیه ها!!!!!!!!!  
9 آذر 1393