آقا محمدصدراآقا محمدصدرا، تا این لحظه: 12 سال و 4 ماه و 1 روز سن داره
آقا محمدسیناآقا محمدسینا، تا این لحظه: 7 سال و 11 ماه و 17 روز سن داره

قند عسل های مامان

آماده شدن عکس های آتلیه ای محمدصدرا

بعد از 58 روز که از گرفتن عکس های پسرم توی آتلیه روناک گذشته بود، بالاخره تماس گرفتن که عکسای نینی آماده شده و منم با باباجون هماهنگ کردم و بلافاصله بعد اومدن باباجون رفتیم و عکسای شما رو گرفتیم. خدایی عکسات فوق العاده شده و به این همه انتظار می ارزید. بعد از گرفتن عکسات رفتیم و به مامانها و آقاجونا نشون دادیم و اونا هم خیلی خوششون اومد. اینم چند تا از عکسای گل پسر ناز مامان:                         ...
24 خرداد 1394

دو تا نینی ناز به اسم زهرا سادات و امیرعباس

دوستای صمیمی باباجون که توی دانشگاه تبریز با هم بودن اومدن مشهد و من و شما و بابا جون رفتیم دیدنشون. قرار گذاشتیم و رفتیم هایپرمارکت پدیده و دوستای باباجون و خانواده شون رو دیدیم. شما اونجا با زهرا سادات و امیر عباس کلی بازی کردی و با زهرا سادات سوار ماشینش شدی که البته سر اینکه کی فرمون ماشین رو بگیره با هم گیس و گیس کشی راه انداختین. بعدش کلی با هم با ماشینتون دور زدیم و رفتیم توی چند تا مغازه تا برای نی نیها لباس بخریم که اونجا از این مبلمان کودک بود و شما کلی ذوق زدی و حتی رفتی روی یکی از مبل ها دراز کشیدی و چند تا عکسم گرفتیم. بعدش رفتیم رستوران پدیده و اونجا ناهار خوشمزه ای خوردیم و بعدش با نینیها و خانواده ها کلی عکس گرفتیم. موقع برگش...
23 خرداد 1394

هدیه های عمو حسن از نمایشگاه کتاب تهران

عمو حس ن که امسال رفته بودن نمایشگاه کتاب برای شما چند تا کتاب آورد و شما ک تاب ا رو خیلی دوست داری و روی کتابا میشینی و به من اشاره میکنی تا برات بخونمشون. یکی از کتابا عکس حیوونا رو داره که شما اون کتاب رو بیشتر دوست داری و حیوونا رو نشون میدی و صداشون رو ادا میکنی.             ...
7 خرداد 1394

رفتن به پارک ملت با خانواده باباجون

 این جمعه باباجون رفتند تربت و قرار بود که جمعه عصر برگردند. من و شما شب تنها بودیم و رفتیم پیش آقاجون و مامانی بابا. که عمو ها و عمه جون هم خانوادگی اومدن و برنامه ریزی کردن که همه با هم بریم پارک ملت. البته آقاجون و مامانی نیومدن. رفتیم اونجا و کنار آبها نشستیم و من و شما و سامان و معین و محمدجواد رفتیم دور استخر آب دور زدیم و کلی خوش گذشت. بعدش رفتیم سراغ تاب و سرسره و شما کلی سرسره بازی کردی گل پسرم و دوست نداشتی از سرسره ها جدا بشی. بعدش رفتیم خونه آقاجون و شام خوردیم و آخر شب همگی رفتیم طرقبه و بستنی خوردیم که شما دیگه از بس بازی کرده بودی خوابت برد. شب برای اولین بار منو شما تنها بودیم . آقاجون و مامانی مامان هم رفته بودند گناباد...
29 ارديبهشت 1394

یک سرماخوردگی خیلی بد

یک ویروس سرماخوردگی خیلی بد افتاد بین خانواده باباجون و همه رو ناراحت کرد . نشونه های این سرماخوردگی هم عفونت خیلی وحشتناک چشم بود و گلو درد و.... معین کوچولو سرماخورد، سامان گرفت و عمو رضا و باباجون و محمدجواد و عمه و آخرش هم شما بودی گل پسر مامان که واقعا برات غصه خوردم. خیلی درد کشیدی و مریضی ات هم طولانی شد و توی این مدت از نظر لاغری نصف شدی و خیلی ضعیف شدی گل بهار مامان. انشالله خدا مریضی رو از تمام نی نی ها دور کنه و مریضا رو شفا بده. توی مدت مریضی دو بار رفتیم پیش خانوم دکتر مهربون که خانوم دکترم برات غصه خورد و کلی سفارش به مامان کرد تا زودتر خوب بشی. خانوم دکتر گفت این ویروس توی مهد کودک ها شایع شده و نی نی های کوچولو رو اذیت کرد...
26 ارديبهشت 1394

مهمون کوچولوی محمد صدرا، آقاحسام الدین

چند روز پیش آقا حسام الدین و مامان جونش مهمون ما بودن و شما با آقا حسام کلی بازی کردی و بهت خوش گذشت. اسباب بازی هات رو آوردی و کلی بازی های دیگه. اما یه شیطونی هم میکردی و اگر من حتی با حسام صحبت میکردم برمیگشتی و نگام میکردی و می پریدی بغلم. اولش که من حسام رو بغل کردم زدی زیر گریه و اصلا کوتاه نیومدی. قربونت برم دوست دارم مامان جونم ...   ...
24 ارديبهشت 1394

گلباران محمدصدرا

مامانی بابا زحمت کشیدن و گل محمدی از باغ آوردن و پسر مامان رو گل بارون کردن. مامانی میگن اینجوری دیگه بوی گلا برای شما حساسیت ایجاد نمیکنه و اذیت نمیشی. شما هم خیلی گل دوست داری و از کنار گلا که رد میشیم دوست داری برات گل بچینم. ...
24 ارديبهشت 1394

شستن لباس های محمدصدرا

این لباسایی که می بینی روی پهن کردم تقریبا مال سه روز شماست و هر دو یا سه روز یکبار من این همه لباس می شورم. مخصوصا موقع غذا خوردنت که با هر وعده غذا یا کلا خوراکی یک دست کامل لباس رو کثیف میکنی.     ...
24 ارديبهشت 1394

عادت های جدید محمدصدرا

ناز نشستن محمدصدرا: گل پسر اینقدر ناز میشینی و پاهات رو میاری روی اون یکی و یه مدل خاصی چهارزانو می زنی. همه تو کف این نشستنت موندیم عشق مامان . نازکردن و بوس کردن: گل مامان یاد گرفتی و کسایی رو که خیلی دوست داری ناز می کنی یا بوس می کنی. مامان رو که همیشه ناز میکنی.وقتی میگم نازه مامان شروع میکنی به ناز کردنم و وقتی میگم نازه پسرم خودت رو ناز می کنی. یه روز مامانی بهت گفت چه پسر نازیه محمدصدرا که فوری شروع کردی به ناز کردن خودت.   دفت:پسرم وقتی وسایلی که میخوای کنارت نباشه یا کسی بره دستت رو بالا می بری پشت گوشت و میگی دفت یا دفتش.... راه رفتن با استفاده از بالشت و مبل: گل پسر مامان پشتی ها و کناره های مبل رو میگیری و با ت...
24 ارديبهشت 1394