آقا محمدصدراآقا محمدصدرا، تا این لحظه: 12 سال و 4 ماه سن داره
آقا محمدسیناآقا محمدسینا، تا این لحظه: 7 سال و 11 ماه و 16 روز سن داره

قند عسل های مامان

اسباب بازی قند عسل

توی این چند ماه بابا و مامان حسابی ذوق اومدنت رو داشتن، به همین خاطر وسایلی که به نظر میرسد برات لازم باشه رو خرد خرد خریدن. بعد از کمدت، سرویس کالسکه، لباس و ..  این دفعه نوبت اسباب بازیهات شده بود که بابا و مامان هر دوشون مرخصی گرفتن و راه افتادن با کلی ذوق و شوق برای خرید اسباب بازی. رفتیم یه بازار که پر از اسباب بازی خوشگل و ناز بود، و بابا و مامان دیگه کنترل خودشون رو از دست داده بودن. بابا که می خواست همه  چیز رو بخره و حسابی ذوق زده بود فقط مامان حواسش به حساب و کتاب بود . خلاصه سعی کردیم اسباب بازیهایی که ممکنه سال اول زندگیت دوست داشته باشی برات بخریم. بیشتر اسباب بازی هایی که صدا و نور و سروصدا داشته باشه و بتونه برای ...
5 ارديبهشت 1393

صفرمین سیزده بدر

آقا محمد صدرا، امروز شما اولین سیزده بدر رو تجربه کردی که با خونواده بابا رفتیم باغ. چندماهی بود که باغ نرفته بودیم و خیلی خوشگل شده بود. علاوه بر آقاجون و مامانی و عموحسن، خونواده عمه فاطمه، عمو حسین، عمو رضا، و آقا رضا زینبی و نسیبه و نی نی کوچولوشون (ساجده خانوم) هم بودن. بابا با عمو ها و بقیه پسرها از صبح تا شب والیبال بازی کردن اینقد که خودشون رو حسابی خسته کردن. بابا خیلی حواسش به من و شما نبود! فقط چند دقیقه رفتیم بیرون باغ پیاده روی. منم با شما و خاله نسیبه و ساجده کوچولو حرف میزدیم و بازی می کردیم                      ...
19 فروردين 1393

بچه های مدرسه و آقا محمدصدرا

گفته بودم که مامان توی یه دبستان کار می کنه. از وقتی شما روز به روز بزرگتر میشی و مامان هم تابلوتر میشه کم کم کوچکلوهای مدرسه دارن می فهمن که شما اومدی توی دل مامان.. الان که دیگه فکر کنم همشون فهمیده باشن. فکر کنم بعضی هاشون به تو حسودی شون بشه. بعضی ها همچین به دل مامان زل میزنن. بعضیها هم لبخند ژوکوند تحویل مامان می دن. خلاصه شاگردای مامان هم حسابی شیطون بلان. یکشیون اومده مستقیم بهم میگه باید نی نی تون دختر باشه و راهشو کشیده رفته...  بقیه هم یکی یکی میان میپرسن شما نی نی دارین... تازه بین اقوام و فامیل ها هم توی عید دیدنی ها مشخص شد مهدیه نوه عموی مامان که شاگرد مدرسه مامانه هم رفته خونشون رو پرکرده. دختر عموی مامان میگفت همه بچ...
15 فروردين 1393

مریضی مامان

سلام عزیزم از پریروز یه خورده حالم خوب نیست. علاوه بر علائم سرماخوردگی (مثل ضعف، کرختی، درد عضلات)، دردهایی توی قفسه سینه هم دارم که خیلی اذیتم  می کنه، کلا خیلی سرحال نیستم. البته خدارو شکر شما تکون می خوردی و به نظر میاد سرحال باشی. بابا مهدی هم حسابی نگران من و شماست. تعطیلات عید هم هست که خانم دکتر مهربونت نیست. بهمین خاطر با چند نفر مامانی ها، عمه فاطمه، خاله اعظم، ملیحه خانم مشورت کردیم.بابایی هم که نی نی سایت رو زیرورو می کنه، اونجا هم باچند نفر مشورت کردیم. خلاصه به این نتیجه رسیدیم که می تونه چند تا دلیل باشه :1. جا بازکردن شما خصوصا برای درد قفسه سینه 2. سرماخوردن تو روزی که بابا با عموها رفتن فوتبال (که من و شما و الیک...
12 فروردين 1393

حرکت جدیدت توی دل مامان

آقا محمدصدرا امروز حسابی شیطون شده بودی. ماشاله علاوه بر حرکات قبلی، یه حرکت جدیدی هم توی دلم انجام می دادی..  فکر کنم اول پاهاتو سمت راست پایین دل مامان جمع می کردی، چند ثانیه نگه می داشتی، بعد آروم به سمت سمت چپ بالای دل مامان خودتو کش می دادی فکر می کنم. مامان خیلی با این حرکتت خوشحال میشد و نگات می کرد و غش و ضعف می کرد  
12 فروردين 1393

دیدن فاطمه خانم

خاله عاطفه یکی از د وستای مامان روزای آخر سال 1392 یه فرشته کوچولو به دنیا آورد به اسم فاطمه خانم. من و بابا و خاله محبوبه تونستیم جمعه بریم هم عیددیدنی و هم دیدن فاطمه خانم. ماشاله هزارماشاله فاطمه خانم خیلی ماه و خوشگل بود انشاله قدمش برای مامان باباش خیر باشه و سالم و سلامت زندگی با سعادت داشته باشه بابا مهدی خیلی ذوق کرد از دیدن فاطمه خانم. ...
28 ارديبهشت 1393

تولد آقاجون

امروز سالگرد تولد شناسنامه ای آقاجون (بابا)  بود که شب ساعت 11 با عمه فاطمه و عمو رضا و عمو حسن و خونواده هاشون یه مراسم غافلگیرانه کوچولو گرفتیم : یک کیک، چند نوع ژله دستپخت مامان و چند تا آهنگ!!! هدفمونهم فقط  شادی و غافلگیری آقاجون بود..                                                                  &n...
5 فروردين 1393

خونه مادرجون و بابا بزرگ

امروز رفتیم خونه مادرجون و بابابزرگ (مادربزرگ و بابابزرگ مامان) برا عید دیدنی. بخاطر اینکه چندروز اول رفته بودن مسافرت، امروز تونستیم با آقاجون ها و مامانی ها بریم اونجا . اولی که رفتیم مادرجون به همه مون عیدی داد که بابا هم سهم عیدی شما رو هم از اونا گرفت... کلی خندیدیم. این دومین عیدی امسال شما بود آقا محمدصدرا . اونا شدیدا منتظر اومدن شما هستن چون شما اولین و بزرگترین نتیجه شون هستین انشالله... حسابی هم گفتن مراقبت باشم عزیزم.
5 فروردين 1393

سینمای خانوادگی

امروز سه شنبه با مامانی ها و آقاجون ها، عمه فاطمه، امین آقا، عمو حسن و  دایی امیرمحمد و آقا محمد جواد و سامان و معین رفتیم فیلم چ رو سینما که بهمون خوش گذشت. اگه امروز آقا محمدصدرا صدای تیر و توپ و هلی کوپتر شنیدی در جریان باش که سینما بودیم ها!!! واقعی نبود.... البته بابا سرچ کرده بود که برای شما مشکل نداشته باش. توی سینما هم یه سفره هفت سین خوشگل درست کرده بودن که عکسش رو برات می ذارم توی عکس محمد جواد و سامان هم دیده میشن!!! * راستی برات بگم که یکی از مسائلی که توی ازدواج بابا و مامان تاثیر داشت و توی جلسه خواستگاری مطرح شده بود هم شهید چمران بود. این بود که بابا و مامان خیلی به این فیلم چ علاقه داشتن و دوست داشتن با خونواد...
5 فروردين 1393