آقا محمدصدراآقا محمدصدرا، تا این لحظه: 12 سال و 4 ماه و 5 روز سن داره
آقا محمدسیناآقا محمدسینا، تا این لحظه: 7 سال و 11 ماه و 21 روز سن داره

قند عسل های مامان

محمدصدرا در آتلیه

خیلی وقته که میخوایم شما رو ببریم آتلیه و ازت عکس بگیریم اما پیش نمیومد تا اینکه دیگه جدی تصمیم گرفتم و هماهنگ کردم با آتلیه روناک که میدونستم کارشون عالیه و برای کودک تخصصی کار میکنن و روز 28 فروردین رفتیم و با کلی دردسر از شما عکس گرفتیم. اولش که وارد شدیم و کلی نینی اونجا بود شما خوشحال بودی و با نی نی ها و عکس های روی دیوار بازی میکردی اما تا وارد مرحله عکس گرفتن شدیم کلا ازین رو به اون رو شدی و دوست نداشتی از بغل مامان بری پایین . بالاخره با کلی شکلک که من و باباجون در آوردیم و کلی اسباب بازی نشونت دادیم عکس ها رو گرفتیم. عکاسش هم واقعا حرفه ای بود و عکس های تمیزی از شما گرفته بود ولی موقع انتخاب عکسا دیگه طاقت نیاوردی و همش بیتابی میکر...
24 ارديبهشت 1394

خراب کاری های فسقلی مامان...

انداختن ظروف روی خودش: قند عسل مامان دوست داره بیاد توی آشپزخونه و شیطونی... یه روز داشتم غذا درست میکردم و شما هم اومدی توی آشپزخونه و مثل همیشه بازی میکردی که یه دفعه ظرفای بلور رو محکم کشیدی و افتادن همشون. خیلی ترسیدی ولی خدا رو شکر اتفاقی برات نیفتاد.  ریختن وسایلی که مامان جمع کرده: پسرم نمیدونم این چه کاریه یاد گرفتی با من میای و وسایلی رو که من جمع میکنم دوباره میریزی. اصلا به کارام نمیرسم و همش دارم دنبال جنابعالی می دوم. بهم ریختن لباس های تا شده:  در حرکتی جدید فسقل مامان میاد سر کمد و لباسایی که با زحمت تا کردم دونه دونه برمیداره و میندازه پشت سرش و بعدم یه لبخند ژوکوند تحویل مامان میده تا دعوا نشه!!! قربون گ...
24 ارديبهشت 1394

روز مادر

دروازه های آسمان، گشوده می شود و بارانی شگفت، زمین را فرا می گیرد مکه، لبریز عطر یاس، با چشمانی گشاده تر از هر روز، بیستمین روز جمادی الثانی را دیدار می کند . دروازه های آسمان گشوده می شود و فرشتگانی بی شمار، هلهله کنان فرود می آیند ..... میلادش تولد بهاراست ؛ تولد آب است و تولد هر چه پاکی و زلالی . میلادش از هر سو رحمت است . و فاطمه آمد...تا زیبایی ، زیبا شود ... محبت ، عاطفه آغاز شود...و فاطمه آمد تا ...   علی ، حیدرشود، کرارشود... وفاطمه آمد تا ... میلاد نور مبارک باد  وقتی چشم به جهان گشودم. قلب کوچکم مهربانی لبخند و نگاهت را که پر از صداقت و بی ریایی بود احساس کرد. دیدم زمانی را...
24 ارديبهشت 1394

جارو برقی هووی محمدصدرا

پسر نازم یه عادت کردی که مثل جاروبرقی میگردی و چیز میزهای روی زمین رو می بری توی دهنت. جدیدا هم موقع جارو کردن مامان به جارو برقی خیلی  بد نگاه میکنی ولی مثل بچه های دیگه خدا رو شکر از جاروبرقی نمی ترسی. فکر کنم که ناراحتی از اینکه خونه رو تمیز میکنه و برات آشغالی روی زمین نمیزاره...     ...
23 ارديبهشت 1394

غذا خوردن محمدصدرا

از عید امسال قند عسل مامان خودت غذا میخوری و دوست داری قاشق دست خودت باشه. برنامه اینجوریه که عادتت دادم سر سفره و روی پارچه مخصوص غذای خودت بشینی و غذا رو همونجا میخوری و بعد که دیگه سیر شدی میری بازی. اینجوری هم خودت بیشتر دوست داری و هم غذاتو بهتر میخوری. ما هم راحت تر شدیم و این بازی با قاشق و غذات برات جذاب تره. اینم عکس ناز کردنای نازدونه مامان موقع غذا خوردن...                           ...
23 ارديبهشت 1394

محمدصدرای فوق دردری و سه شنبه های تعطیلی

نی نی مامان خیلی ددری شدی و همش در خونه رو نشون میدی و میگی دردر و اگه نبریمت کلی شیطونی و بهانه گیری میکنی. اما خونه آقاجون رو خیلی دوست داری و همش دوست داری پایین باشی. بعضی روزا که از مدرسه میام اینقدر ددر میکنی که باهم میریم پارک سرکوچه.                   البته اینجا دوست داری بغل من باشی و برای همین گریه می کنی... دیگه از ددرها خونه آقاجونه و کلی جاهای دیگه. حرم میریم و یه روز هم با آقاجون و مامانی و دایی امیر و خاله رفتیم حرم که قبلش من و شما و باباجون رفتیم آبمیوه وشیر نارگیل خوردیم که باباجون شیر نارگیل رو روی چادر مامان ریخت و من اونجا چادرم رو ش...
23 ارديبهشت 1394

علاقه به شیرینی و پیدا کردن شکلات های خاص

نازدونه مامان خیلی شیرین شده ازبس که شیرینی و آب نبات میل می فرمایند و هرجا قند و آبنب ات ببینند کلی گریه و قهر و داد و بیداد تا وقتی که میل بفرمایند. درمورد آبنبات که روزی یکی دو تا رو شاخشه!!! شش ماهت بود، یه روز بابا اومد که ببین محمد صدرا چی میخوره... نگاه کردم میبینم یه آبنبات گنده توی دهنته. پرسیدم از کجا آورده که بابا گفت داشتم توی بغلم راهش میبردم یدفعه نفهمیدم از کجا برداشته فقط بی سر و صدا داشت کنار کامپیوتر بازی میکرد که تعجب کردم و احساسا کردم چیزی توی دهنشه...    یه خاطره باحال هم درباره شکلات خوردن شما دارم. نینی فسقل مامان یه روز داشتی با چند تا شکلات بازی میکردی که دیدم از بس مکیدی این شکلات رو به کاکائوش رسید...
23 ارديبهشت 1394